تقریبن هیچ | مریم شیخ

اردیبهشت ۰۸, ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

گزارش کار روزانه: شکستن شاخ دو غول در بیابان‌های بی آب و علف. بیرون کشیدن یک نوزاد از دهان تمساح. نجات جان یک پیرزن از زیر چرخ‌های گاری در تگزاس. یک عدد انقلاب در تونس. چرب کردن کون خر. کندن چاهی به ارتفاع هزار کیلومتر، جهت استخراج نفت. نجات یازده کارگر شیلیایی گیر افتاده در معدن. اطفاء حریق جنگل‌های گلستان. بیرون کشیدن شنل زورو از لای درب هواپیما. کشتن دو خدای ناتو. سفر به کره‌ی ماه و بازگرداندن دو میمون و یک موش به زمین. وقتی به کفش‌م فکر می‌کنم می‌توانم کوه را روی دوشم بگذارم. وقتی به پاهایم نگاه می‌کنم مادرم می‌آید و زیر بازویم را می‌گیرد تا به دستشویی بروم. هرگاه تنها می‌شوم صدایی می‌شنوم که می‌گوید: کجاست یاری دهنده‌ای که تو را یاری دهد. و این یعنی من  «برگزیده» هستم. نجات دهنده‌ای که کفشهایش را دیو با خود برده است. کجاست یاری دهنده‌ای که کفشهای مرا آزاد کند تا من جهان را آزاد کنم؟به مادرم گفتم دیگر تمام شد باید برای بی بی سی خبر را میل کنیم. مادرم قاشق را در دهانم چپاند و من سرفه‌ام گرفت و خبر را فراموش کردم. همیشه دیر می‌شود. پدرم می‌گوید: «اون موقعی که ما کفش داشتیم خرج سه تا خانواده رو می‌دادیم، همه کارمونو خودمون می‌کردیم. من آجر می‌ذاشتم مامانت ملات، در عرض سه روز این خونه رو ساختیم.» تمام معجزات پدر در گذشته رخ داده و برای همین من دیگر به او ایمان ندارم. حتی اگر کفشهایش ارث من شود، فایدهای ندارد چون از فرط فرسودگی آجر بالا می‌آورد. اگر به چشمان من نگاه کنید خواهید دید که مردمک چشم من شبیه کفش است. همان زمانی که هدف‌هایم را جفت کردم تا پایم کنم کفشم غیب شد و مردمک من کفش. حتی گاهی آدم‌ها را شبیه کفش می‌بینم. برادرم یک پوتین سربازی‌ست. خواهرم یک کیکرز ست که انگار همیشه روی برف راه می‌رود. همسایه‌مان – همان که با عصا راه می‌رود – یک کفش تق تقی ست. رییس شرکت‌مان یک کفش ورنی نوک تیز واکس خورده‌س. و مادرم یک پاشنه کش است. از وقتی کفشم غیبش زد تصویرش هم از ذهنم پا شد و رفت. وقتی به گذشته فکر می‌کنم همه‌ی تصاویر با هم در مغزم وول می‌خورند و با هم محو می‌شوند. تنها یک جفت بند کفش قرمز سطح خاطراتم را خط می‌اندازند. نمی‌خواهم به گذشته فکر کنم اما پاهایم جز در گذشته قدم بر نمی‌دارد. از وقتی کفشم گم شد من دیگر  «حال»  نداشته‌ام که با آن آینده‌ام را لگد کنم. گاهی که دلم می‌گیرد جوراب می‌پوشم و در راهروی خانه قدم می‌زنم. با آدم‌ها گپ می‌زنم، هر دو به یک زبان صحبت می‌کنیم اما از حرف‌های هم سر در نمی‌آوریم. یک‌بار روی دیوار راهرو با اسپری نقشی کشیدم. پلیس دنبالم افتاد. من دویدم و خود را به اتاقم رساندم. در را بستم. پشت در نفس نفس زنان انتظار می‌کشیدم که ناگهان در باز شد و مادرم با یک قرص و یک لیوان آب وارد شد.

گزارش کار روزانه: تماشای تلوزیون، خوردن غذا، رفتن به دستشویی، گنده گوزی، تماشای عکس‌های زلزله‌ای در بم، دیدن فیلمی درباره‌ی انقلاب فرانسه چرا نگاه کردم؟ تمام لحظه‌های بدبختی می‌دانستند که کفش‌های من گم خواهد شد و من نگاه کردم. از پیچ کوچه گذر کرد و من همچنان می‌دیدمش که می‌رود گیج، منگ و سرگردان. پیرزن چروکیده و نحیف محله‌مان چنان از گذشته‌اش حرف می‌زند که من او را همیشه زنی زیبا و بلند قد با چشمانی براق می‌بینم. از جوانی‌اش تنها یک ماتیک قرمز به جا مانده که مثل خط مهمی زیر لبهای چروکیده‌اش را قرمز کرده. دستی به پیشانی‌ام می‌کشم. چین ندارد. به دستهایم نگاه می‌کنم، پینه ندارد. به موهایم که ریزش ندارد دست می‌کشم. به پاهایم که دردی ندارد نگاه می‌کنم اما رنج می‌کشم. به زودی پیرزنی می‌شوم و حتی یک ماتیک ندارم که با آن زیر جاهای مهم زندگی‌ام را خط بکشم. دیروز رفتم و با پولی که از  «زمان»  کش رفته بودم یک کفش خریدم و امروز کفش را جلوی چشمم گذاشته‌ام و نگاهش می‌کنم. بالاخره راضی می‌شوم که آن‌ها را پا کنم. پا به خیابان می‌گذارم. صاعقه. باران می‌بارد. می‌دوم. از آخرین باری که دویده‌ام سال‌ها گذشته است. سرپناهی پیدا می‌کنم. درست روبه‌روی من تلوزیونی عظیم الجثه قرار دارد که کفش‌های جدیدم را تبلیغ می‌کند. باران بی وقفه می‌بارد. حس می‌کنم پاهایم خنک شده. باران از کفشم عبور می‌کند و پاهایم را خیس می‌کند. کفش‌ها را در می‌آورم و پابرهنه حرکت می‌کنم همه جا تصویری از کفشهای جدیدم می‌بینم. حتا روی بدنه‌ی اتوبوسی که سوار می‌شوم. و آدم‌ها همه از مدل کفش جدید من به پا دارند. از اتوبوس پیاده می‌شوم و تا خانه می‌دوم.

گزارش کار روزانه: …

مطالب مرتبط

ادبیات, نویسش
بدون دیدگاه برای “تقریبن هیچ | مریم شیخ”

ارسال پاسخ