دو شعر از سولماز بهگام

خرداد ۰۵, ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

۱

 

به احتمالی‌ترین یک درصد ممکن

روزی دلت خواهد خواست

آکُلم باشی

سرورم

تاج سرم باشی

نقاش باشی

عَجی مَجی کن روی بوم کرباست

بکش شمایل این ثانی‌ترین زرتشت را

جوری که همه ببینند

راغب است مرا در آغوش کشد

در آغوش کشد

این پیر دختر گردِ گِن آویخته

یاقوت به گردن آویخته

پیراهن سپید به تن آویخته

آی حضرت آکل

داش آکل

داش عشق اولین و آخرینم

فاش می‌گویم و از گفته‌ی خود دلشاد که هیچ

مبهوتم و گیج توی فضای خالیِ این آخرین ترین سکانس

با من بمان

در جستجوی زمانی

که از کف‌مان رفت سه سال آزگار

نه پراگ رفتیم

نه قندهار

ای لجوج‌ترین نرینه‌ای که جهان

به خود دیده است

که یک شب هست

یک شب مست

یک شب دست از پا کوتاهتر خواهی رسید

که مبدل شده‌ام

به یک لولیتای پوشالی

ناتالی توخالی

می‌رقصم برای آکلم

با قطعه‌ای که اسرافیل

روی برج ایفل

در سورش می دمد برایمان

اشکمان افاقه نمی‌کند آنوقت

نگاهمان هی می‌زاید میوه‌های فلج

با گردن‌های کج

تا عوارضی کرج

تا بایبیلون

تا ماداگاسکار

تا جیپور هم

توی شیپور نام یکدیگر را شیهه بکشیم

اثری نمی‌یابیم … عسلی نمی‌یابیم.

زهر مار!

نوش جانم ذوزنقه‌های وحشت از نداشتنت

که جر می‌دهند و پایین می‌روند از گلویم

مریم

بوی مریم

در کازابلانکا نیست شده است

باور کن

من با چشم‌های خودم دیدم

مراسم نکاحِ یک استادیوم عروس دریایی

با سارافون های گُل گلی، خال خالی

که یکایکشان

شبی یکی دو بار

به حجله مارکز رفته‌اند

گابریل گارسیا مارکز

جمع کن این همه روسپی سودا زده

که به جان آکل من آفت زده‌اند

شهنازها

مهنازها

غمّازها

رام کرده‌اند توسن وحشی مرا!

ایها الناس

فروشی نیست این مرد

همه دارایی من است

ارثیه از سه سال

ییلاق و قشلاق این مورچه ملکه

که همیشه

که اغلب

که هر از چند گاه

جایش

روی راست‌ترین یقه‌ی بدون آهار یک مشت وامق بی عذرا بود

بوداترین پیامبر معاصر

بیا بکش شمشیر روی کشمیر تنم

خطّاطی کن آیه‌هایت را روی بدنم

تا بنفش‌ترین جیغ‌هایم را

نعره بزنم تا مغز استخوانت

سقوط کنم

توی آفریقای دلت

جایی برای این بیافرازده‌ی

جن زده‌ی

دل‌زده از عشق بیاب

آسیابم کن بشوم دارچین ترین عودِ هندی

آرواره‌هایت را آواره کن روی اندامم

تا بگردند و طواف کنند دور اندامم

که مزّین شده به آیه‌هایت

تا نهایت زمان

مستتر شو

در جمجمه‌ام

در حافظه‌ام

بمان

ای فردین ترین آکُلِ نستالژیکِ من!

 

 

۲

 

هیچ شده به دنیا بیایی

روی تختخوابی با زاویه نود درجه

و انگشت‌هایت از دهان پرنده‌ای نیمه جان

سر زا بروند در سقف خانه‌ای

که خزر از سقفش

توفان می‌شود؟

چه اشکالی دارد

این هم سوالی است برای خودش

چرا این روزها لحن حرف‌هایت

اینقدر زور می‌زند؟

فراموشکار شده‌ای!

یادت نیست؟

آنروز

رگ به رگ شده بودی روی خودت؟

روزها را دو تا دو تا می‌شمردی؟

با همه اردک‌های حوض دعوا می‌گرفتی

سرِ قرص‌های جلوگیری؟

جلویت را نگرفته بودم

برای مداد رنگی‌ها

کفن دوخته بودی رفته بود پی کارش

آنوقت سلامت چه رنگی می‌شد؟

بهانه نیاور

به من که می‌رسی

همیشه رنگت پریده است

مار خوش خط و خال پلاستیکی

نیش‌اش

بکارت دختر طوبی خانم را برده

این هم برایت مهم نیست؟

چقدر همه چیز طبیعی برایت مهم نیست

اصلاً ولش کن

برو برای لیوان بالای تخت کمی آب بیاور

عطش کرده ملافه

پس می‌رود از رویم روی دیوار

رویم به در و دیوار تا کی؟

سرسام گرفتم

از بس هیچ کس را با تو اشتباه نگرفتم

من هم آدمم

روی بستنی قیفی گریه نمی‌کنم … باشد

اما نمی‌شود شهرزادِ یک شب باشم؟

هزار و یک شب بیاید و برود

پوست بکشم روی استخوان

برای کابوس‌هایم چند بار لالایی بخوانم؟

هنوز فکر می‌کنی

دلم برایت مثل سیر و سرکه می‌جوشد

جوشانده بیاور

من کارم تمام است

به زودی همه سیگنال‌هایم

در سیفون توالت فرنگی می‌میرند

و دستخط یادگاری‌ام را توی دفترت که می‌خوانی

هی به خودت فشار می‌آوری

این زن چاق

چقدر برایم آشناست

او را کجا از آغوش بردم

مطالب مرتبط

شعر
بدون دیدگاه برای “دو شعر از سولماز بهگام”

ارسال پاسخ