من هیچ کارهام: یعنی که شاعرم. گیرم از این کنایه هم هیچ نفهمید | سمانه مرادیانی
یک
فقر گریبانم را گرفت
در پیاده روی تاریک
و زنانگی بار داد روی پیراهن گلدارم
چارراه به خیابان
دیگر پیدا نمیکنم تورا
سگهای پاسبان تعقیبم میکنند
روسریام بوی تو را گرفته
.
دو
زنان ترنج
با سبدهای هم رنگ تسلیم
ایستادهاند در منظر ایستگاه حادثه
سوزنبان پیر
کی سوت سلام را در حلقومت خواهد دمید
تا گزلیک شکسته
بر کهنگی دستانم
جریحهای شود
سه
گاومان نزایید
از ترس درد البته
گاو ما محتاط بود و معتاد هم و از کرهگی دم نداشت
مازوخیستهای کار کشته اما به وصلت هم میرسند، عروسی میگیرند ودرد زرد دروغشان به ثبت و ضبط و “جلوی قانون” میرسد و سرش را آرام میکند زیر لحاف
حالا تویی
که جانی و خطرناک
دردهای عفونی سپیدت را در پیاده روهای مخاط بینی و تف اسنیف میکنی
چهار
موج اف ام روحام را بگیرید
مورچهها خطوط نگاه مرا میشناسند و از تیر رس دمپایی چشمهایم فرار میکنند
میروند روی تاریکی موج اف ام روحام و تا صبح رژه میروند
آنها نمیتوانند بشنوند فرکانس رو رگه جیغهای مرا
آنها جانداران علیلی هستند. آنها کرند
ولی شما اخبار ساعت هفت را از دست ندهید:
“اینجا تهرانم. میدان قزوین. روحم به کثافت مبتلاست. مورچه ها زورشان نمیرسد قندهای سوختۀ بساط دیشبام را جا به جا کنند… [برق اخبار را میپرانم]
جای آنها خودم دست به کار میشوم و پیام ایمنی پخش میکنم:
“شبها که تریاک میکشید قند نسوزانید. مورچهها امانتان را میبُرند. امانتان را میبَرند جائی که کسی نیست تا جاکشیاش را بکند.”
کثیف میمانم




عالی و بسیار پسندیده بود این انتشار.ممنون پرهام عزیز.
سمانه مرادیانی سال ۸۳ با رتبه ۶ کنکور از تبریز عازم تهران و دانشکده علوم اجتماعی شد. بهمن ۸۴ به حقوق تغییر رشته داد. سمانه هرگز به خارج از کشور سفر نکرد. او بمدّد فراگیری زبان فرانسه، پروست، باتای، شیمبورسکا و بلانشو می خواند و در یک زیرزمین ۲۰ متری زندگی می کرد. در فکر ساختن فیلمی با دوستاش دربارهی ترجمه در ایران بود. سمانه مرادیانی غصّه های سنگینی داشت، گوشه نشین بود و به سیگار، پُک های عمیق می زد. سمانه روز یکشنبه، دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ در اتاقش در تهران و با قرص برنج، خودکشی کرد. یک روز پس از خودکشی، در تبریز به خاک سپرده شد. پدر و مادر سمانه در حال حاضر در تبریز زندگی می کنند.
از زمانه ی خود سمانه خیلی جلوتر بود و زیاد می خواند و می نوشت. در نتیجه، فکری منتقد و معترض داشت. او در سن بیست و چند سالگی، فردی دست به قلم بود که علاوه بر ترجمه چند کتاب؛ شاعر، نویسنده و منتقدی نوگرا می بود که تحت تأثیر ادبیات و خط ِمشی روشنفکری فرانسه قرار داشت. بر پیش گفتار متن نمایشنامه “کتی آکر” بنام “لولو” که آنرا به فارسی ترجمه کرد، چنین نوشت: …”میتوان هویت یک زن در جامعهی فالوس محور کنونی را در شخصیت دونکیشوت سروانتس نیز مشاهده کرد”.
مهم ترین ویژگی سمانه مرادیانی “صداقت” اش می باشد. بنابر اظهارات دوستانش، آدم از صداقت، صراحت و شفافیت اش متعجب می شد. او از زمره کسانی بود که به ندرت در چنین سن و نسلی، در مورد شان برجستگی می شنوی. سمانه مرادیانی با قتل خود، وجدان ِهمه ی ما را یک به یک به زیر سئوال کشید. گناه مان همانا خود-دوستی و مشارکت در اقتصاد سودجویانه رفیق-بازی ست؛ آنهم به شکل رانت-خوانه اش که از حوزه تولید حالا به عرصه فرهنگ و هنر نیز کشیده شده است.
سمانه با سنّت در روابط خانوادگی و با عدم آزادی اندیشه در دانشگاه و حتی با دو-قطبی نگری روشنفکران اطرافش سازگاری نداشت. او زندگی را زیبا و روابط را نیکو و جامعه را دمکرات و تکثرگرا می خواست. نمی شناختمش، اما درماندگی های یک زن جوان و اندیشمند را در فضای بسته و پدرسالار ایران می شناسم. سمانه مرادیانی در تنهائی هایش به مالیخولیای “فون تریه” گوش می داد و بی هیچ لبخندی، می کوشید تا نقبی به وادی ادبیات امروزین فرانسه بزند. عکس هایش را نگاه می کنم و می پرسم: سمانه تو داستانت را بسبک صادق هدایت رغم زدی؟ آری نمی شناختمش، امّا اگر از نزدیک می شناختمش، حتماً دوستارش می داشتم. چرا که سلیقه ادبی اش با من خیلی مطابقت داشت. سمانه مرادیانی غیر از کتاب “ساختار روانشناسی فاشیسم” نوشته: ژرژ باتای/ میشل.اچ. ریشمن؛ دو ترجمه ی دیگر نیز نزد انتشارات “رخداد نو” دارد که به بازار عرضه شده است.
سمانه با ترجمه “خنده مدوسا”، گذرگاه های اساطیری و ناشناخته های ناآرام آدمی را جست و جو می کرد. دلباختگی او به فلسفه ادبی در شعر هایش بخوبی نمایان است. شعر و قصه ها و ترجمه هایش، با فرم تجربی و با بیان جسارت آمیز، نشانگر احوال روح سرگردانش هستند. اشعار سمانه مرادیانی حقیقت ِحس و زبان افکارش را بخوبی برمی تابانند:
موج اف ام روحام را بگیرید
مورچهها خطوط نگاه مرا میشناسند و از تیر رس دمپایی چشمهایم فرار میکنند
میروند روی تاریکی موج اف ام روحام و تا صبح رژه میروند
آنها نمیتوانند بشنوند فرکانس دو رگه جیغهای مرا
آنها جانداران علیلی هستند. آنها کرند
ولی شما اخبار ساعت هفت را از دست ندهید:
اینجا تهرانم. میدان قزوین. روحم به کثافت مبتلاست. مورچه ها زورشان نمیرسد قندهای سوختۀ بساط دیشبام را جا به جا کنند… برق اخبار را میپرانم
جای آنها خودم دست به کار میشوم و پیام ایمنی پخش میکنم:
شبها که تریاک میکشید، قند نسوزانید. مورچهها امانتان را میبُرند.
امانتان را میبَرند جائی که کسی نیست تا جاکشیاش را بکند
کثیف میمانم
———————-