آسیب شناسی شعر معاصر آذربایجان (ایران) | جعفر بزرگ امین
در تجزیه و تحلیل و نقد، شعر و ادبیات معاصر آذربایجان، هرگونه اغماض و بی توجهی به پنجاه سال سیاست راسیستی پدر و پسر نظام شاهنشاهی پهلوی و ستم ملی که برآذربایجان رفته است، خود اجحاف و ستم دیگریست درحق آذربایجان. سیاست آپارتایدی و جنایت فرهنگی- هویتی غیرانسانیی که حکومت پان ایرانیستی پهلوی درحق فرد- فرد انسان آذربایجانی(آسیمیلاسیون هویتی و ساختار ذهنی- زبانی) و جغرافیایی(آسیمیلاسیون نام ترکی شهرها و روستاها درنامهای فارسی) آذربایجان رواداشته است به لحاظ حقوق فرهنگی- ادبی یک ملت غیرقابل بخشش است. هم اکنون بعد از گذشت سی و سه سال از سقوط این رژیم منحوس ضد آذربایجانی،آثارعمیق این آسیمیلاسیون فرهنگی- هویتی آنچنان در ساختار روحی- روانی وذهنی- زبانی هرآذربایجانی ریشه دوانده است که سالها وقت لازم است که زدوده شود.(خوشبختانه در سالهای اخیراین آسیمیلاسیون رو به زوال رفته وسیر برگشت به ماهیت هویتی خویش سرعت گرفته است. این آسیمیلاسیون فرهنگی، ادبی، زبانی علیرغم تلاشهای شاعران، نویسندگان و روشنفکران و عالمان ادبیات آذربایجانی، در ساختار ذهن، زبان، در بافت کلام منظوم و نثرآنان رسوب کرده، در ساختار گرامری و نحوکلام آثارادبی به عینه مشهود است. برای زدودن این آثار مخرب زبانی و فرهنگی، عزم جزم همگانی از ضروریات حیاتی جامعه ادبی آذربایجان است. بعد از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷- به برکت فضای بازی که گشوده شد، نشریات، مجلات و کتب بیشماری بزبان ترکی آذربایجانی فرصت انتشار یافتند و امکانات گسترده ای برای نشرو رواج کتب شعری، داستانی، تحقیقی،، تاریخی و آموزشی بیشماری بوجود آمد و دراختیار تشنگان شناخت فرهنگ و هویت قرار گرفت. علیرغم این محدودیتها و فشارها که واقعیت تاریخی آن غیر قابل انکار هست ، آیا درخلوت خویش به این هم اندیشیدهایم که درست و واقع بینانه است که ما عقبماندگی شعر و ادبیاتمان را در مقایسه با شعر و ادبیات جهانی و ملل منطقه تماماً به عواملی چون ماهیت تبعیدی زبان، ادبیات، فرهنگ های و فشار ناشی از میراث شوم بیش از نیم قرن حاکمیت شوم راسیستی پهلوی نسبت دهیم؟ همانگونه که عقب ماندگی سیاسی، اقتصادی، اجتماعیمان را همیشه مطلقاً دراستعماروعوامل بیرونی میجستیم! در فرصت سه دهه بعد از انقلاب اسلامی که به بسیاری از منابع فرهنگی، زبانی و ادبی خودمان دسترسی پیدا کردیم، بویژه در طول دهه اخیرکه منبع غنی اینترنتی دراختیارمان بوده است، خود برای رشد و تکوین و تکامل ادبیاتمان چه گامهای جدی و بنیادی برداشته ایم؟ آیا این منطقی است همه قصور را به گردن محدودیتهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی داخلی بیافکنیم و برکوتاهیمان در پرداختن به ادبیات حرفهای، جدی و بروز، پرده خودفریبی بکشیم؟ از زاویه دیگر به موضوع نگاه کنیم : آقایان شاعران و نویسندگان مستعد و گاه نابغه آذربایجانی( امثال استاد براهنی و دیگران) که نزدیک به سی و چند سال است که درخارج بسرمیبرند، و به اصطلاح ازهرگونه محدودیت و قید وبندآزاد بودند و هستند چرا به مطالعه، تحقیق و تفحص در زبان، شعر، فرهنگ، نقد و رمان ترکی آذربایجانی نپرداخته وآثار ادبی مدرن و نویی حداقل درسطح ادبیات ملل همسایه نیافریدند؟(البته حساب مرحوم پروفسور زهتابی و امثال او جداست).کسی منکر نیم قرن ستم ملی ناشی از حاکمیت رژیم دیکتاتوری- راسیستی پهلوی نیست که با خشونتی آپارتایدی، سیاست آسیمیلاسیون و استحاله فرهنگی، زبانی و هویتی را درقبال ملتهای غیرفارس وبویژه آذربایجان در پیش گرفت. کسی منکر این نیست که فرهنگ، شعر و ادبیات آذربایجان خودرو، فاقد مدرسه، دانشگاه وآکادمی میباشد. اما بنظر من این نهادها مربوط به آموزشهای رسمی، آکادمیک وکلاسیک است( هرچند منکر نقش بنیادی آنها در توسعه و پیشرفت فرهنگ و ادب نیستم)، ادبیات آزاد، خلاق، پویا و مدرن نه از دل این نهادهای آموزشی بسته، فرمایشی وکلیشهای، بلکه فراتراز آنها، دراعماق جامعه ودرمیان شاعران و نویسندگان آزاد وغیر وابسته بوجود میآید . چه بسیار نویسندگان و شاعران را در ایران و جهان میشناسیم که هیچ گونه مدرک آکادمیک و تحصیلات کلاسیک ادبی نداشتهاند اما ازسرآمدان ادبیات ایران وجهانند. (ماکسیم گورکی، جک لندن، ناظم حکمت، ساعدی، نیما، شاملو، بهرنگی، عزیزنسین، بالزاک، دیکنز، شولوخوف، پاموک، بوکفسکی، صادق هدایت، فتحعلی آخوندوف، چخوف…. وبسیاری دیگر). درطول سالهای پس از انقلاب، نشریات ومجلات وکلاسهای متعددی به زبان ترکی و با محتوای آموزشی زبان و فرهنگ ترکی آذربایجانی، منتشر و دایر شدند. از این طریق بسیاری امکان یافتند تا حدود زیادی با منابع شعر، نثر و متنهای کلاسیک آذربایجان آشنایی پیدا کنند. شعروادبیات جهانی، فارسی، ترکیه وعرب را هم که اکثراً خوانده بودیم . پس چرا شعر، نقد، داستان و رمانی در قد و قواره جهانی که نتوانستهایم تولید وخلق کنیم؟ جواب روشن است. مجموعه شعرها و یا داستانهای منتشره درآذربایجان در طول سی و چند ساله بعد از انقلاب را که از نظر میگذارنیم، میبینیم اکثریت غزلهای کلاسیک(بدون هیچ گونه نوآوری و ترجمه گونه ای از غزل کلاسیک فارسی، شعرآشیقی (قوشما، گرایلی و …)، نظیرهنویسی برای حیدربابا وبه استقبال غزل این وآن شاعر کلاسیک ترکی و فارسی رفتن بوده است. آنهم در همان قالبها، فضاهای کهن و با مضامین و ترکیبات و تخیل و زیبایی شناختی به عاریت گرفته از شعر دیوانی عرب و فارس. مابقی اندک آثار شعری در قالب به اصطلاح سربست و آزاد بوده است که در آنها هم باز از شعر و زبان به عنوان ابزاری برای بیان مستقیم ولخت وعور وعاری از جوهر هنری اندیشههای سیاسی- اجتماعی، حدیث نفس شاعر در قالب نیمایی استفاده شده است. مجموعه داستانهای محدودی هم که نوشته شد همه به شیوه ساده رئالیسم ابتدایی بدون عایت تکنیک و هنر داستان نویسی بوده است. (البته در طول دهه هشتاد در شعروحتی داستان حرکتهای نو، جدی و پویایی دیده میشود که درآنها رگههایی از شعر و داستان مدرنیستی و پستمدرنیستی دیده میشود که جای بسی امیدواری و دلگرمی است). جملگی آثار شعری آذربایجان (منهای محدودی شعرها) مشحون از شعار و مضمونگرایی در قالبهای کهنه بوده و فاقد عناصر و نمودهای زیبایی شناختی معاصر ومدرن می باشد. درآنها هیچ حادثه و نوآوری فرمی، زبانی ونحوی به چشم نمیخورد. همه تقریباً با یک نگاه واندیشه جزمی، کلی نگرانه و تک صدایی با مضامین اجتماعی تکراری و شعارگونه سروده شده اند که تجارب آنی شاعر درلحظه ناخودآگاهی وخاموشی شاعر نبودهاند. سوال این است: در آن شرایط و درآن سالها، آیا کسی دست و بال شاعر را بسته بود که توجهی به فرم، زبان و دیگر فاکتورهای زیبایی شناختی مدرن نکند؟ آیادرست نبود بجای آنهمه نظریهنویسی برای منظومههایی چون حیدربابا، سهندیه و یا به استقبال غزلهای فضولی، واحد، حافظ،..رفتن، محافل خانگی فردوسی، حافظ و مولوی شناسی(آنهم درسطح ابتدایی) ترتیب دادن، قوشماو گرایلی نویسی(در این سوی وآن سوی آب) به تولیدآثار شعری نو ومدرن ترکی هم پرداخته میشد؟ نمونههای شعر، داستان ورمان جهانی که در دسترسی بود، پس چرا درطول این همه سال هیچ اثرمدرنی خلق نشد؟ قطعاً کسانی پیدا خواهند شد که محدودیتها، سانسور و ممیزی را مطرح خواهند کرد. بحث این است که درآن سالها هم با سیاست و هم ادبیات از نزدیک مانوس بودیم، ممیزی دردرجه اول نه به فرم، زیبایی شناسی و زبان یک اثرکه به مضامین شعاری و مستقیمگوییهای برخورنده، زیرسوال بر و به اصطلاح بودارگیر میداد. به علاوه اگراثر نویی، تجربه جدید هنری اتفاق میافتاد، درهرشرایطی خودرا نشان میداد ودرخفا، در جامعه ادبی دست به دست میگشت و مطرح میشد. (همانند پارهای غزلها و قوشماهای شعاری که درآن سالها شاهدش بودیم). پس درکجا ویاکجاها باید بدنبال علت وعلل این ایستایی وعقب ماندگیمان ازشعرمدرن جهانی وحتی ادبیات ملل همسایه گشت؟ به نظرمن واقع بینانه این است که علاوه بر در نظر گرفتن عوامل تاریخی- سیاسی (که خود تعیین کننده است) کمی هم به خودمان برگردیم. به ساختارهای ذهنی و زبانی کهنه، شعارزده، نوستالژیک وفولکلورزدهمان،که اجازه هیچگونه نوآوری درزبان، فرم، بیان، فضا وتجارب نوشاعرانه را بما نمیداد وهنوزهم این تاثیرکم و بیش به قوت خود باقیست. این عقب افتادگی ازطرفی به محافظهکاریمان درحوزه زبان وادبیات باآن ساختارهای ذهنی وزبانی سنگ شده ودگم برمیگردد. ما هنوزجسارت ساختارشکی درقواعد وآیینهای دست وپا گیرکلاسیک ادبی و زبان تقدس یافته مان نداریم. هنوزهم به گذشتهها چسبیدهایم. هنوز هم شعار میدهیم (تنها مضامین تغییر کرده اند). بدون تعصب وعصبیت به تجارب و دستاوردهای شعر مدرن، پستمدرن، شعرمتفاوط و زبانی فارسی توجه کنید (با علم به اینکه این تجارب جدید شعری در فارسی هیچ ربطی به مدرسه، دانشگاه وآکادمی فارسی ندارد).شاعران درخلوت خویش، چهارچوب همان ضوابط ادبی، مدرسه ای ودانشگاهی را تخریب کرده، زبان، بیان و فضایی دیگرگونه وغیرمتعارف آفریده اند. ازطرفی سالها نگاه واندیشههای جزمی ایدئولوژیک خلاقیت واستعداد ادبیمان را ازتوجه وتجربه درابعاد زیبایی شناختی شعر مدرن وپست مدرن به سوی مضامین کلیشهای وشعاری(یاشاسین وعشق اولسون)سوق داده است(ازنمونههای ادبیات مسخ کننده حزبی- ایدئولوژیک شوروی سابق درآذربایجان چون صمدوورغون، سلیمان رستم، بیریا، بختیاروهابزاده، و.. ..هنوز درس عبرت نگرفتهایم). هنوز هم درآذربایجان آنگاه که سخن ازفرم، زبان، تکنیک، جوهر و ماهیت هنری درشعر واهمیت آن پیش از مضمون به میان میآید، فریاد وامصیبتا چون چوب تکفیر برسرمان فرود میآید که آقا شعرسلاح فرهنگی ماست و باید نقش سیاسی خود را بازی کند (بخوان نقش شعاری وسیاست زدگی). بعد مارا متهم میکنند آقا تو ازکجا چون قارچ پیدایت شد که میخواهی شعر انقلابی ما را از محتوای مبارزاتی و بیان درد خلقً جدا کرده، به یک هنربیخاصیت وخالی ازمعنا تبدیل کنید.. شما میخواهید شعررا ازمردم واجتماع جداکنید وبه انزوا بکشانید (همان بلایی که در رژیم دیکتاتوری استالین برسرفرمالیستها و اکمه ایستها آوردند و با حربه رئالیسم سوسیالیستی چوب تکفیربرفرق یاکوسنها، اشکلوفسکیها، ماندلشتامها وآنا آخماتوواها کوبیدند). و دست آخرچون توان پاسخگویی متن در مقابل متن را درخود نمییابند برچسبهای آنچنانی میزنند. اما علیرغم این حاشیهپردازیها، شعر، شعراست وادبیات ادبیات واکنون آنتی ادبیات(به نظر شخصی من) اینها جز درقبال زبانیت وادبیت متن هیچ مسئولیتی ندارند (پر واضح است که این به معنای بیمضمونی و بی معنا بودن ادبیات نیست). هرمضمونی میتواند بدون ممنوعیت موضوع ادبیات قرارگیرد به شرط آنکه شاعرانه، هنرمندانه و با نگاه، بیان، زبان متفاوت و نو بیان شده باشد. سالهاست مجموعههای شعری درآذربایجان باآن مقدمهها و موخرههای آنچنانی! چپ و راست ازچاپ بیرون میآیند. هرروز برتعداد شاعرانمان! افزوده میشود. درخلاء نقد ادبی و نبود منتقد حرفهای درآذربایجان، مرز شعر و ناشعر، شاعر و ناشاعر، کهنه و نوآشفته ومخدوش است. دراین بلبشوی شعروشاعری وظیفه کسی که میخواهد به نقد شعر بپردازد چیست؟ جواب این سوال را استاد رضا براهنی در سالهای پیش از انقلاب چنین داده است:
- «در چنین موقعیتی، منتقد هشداردهنده است و جلوگیری کننده از اشاعه ابتذال، سهلگیری هنری، سلیقههای کج وکج اندیشیهای فکری و…کار منتقد قیام شجاعانه در برابر زوالی است که در دورهای از تاریخ ممکن است گریبانگیر هنر بشود و …».
- «منتقد باید بجوید، بفهمد وجدا کند و قلم صریح، تیز و خستگی ناپذیرش را مثل شمشیری بین مرز زیبایی و زشتی قرار دهد تا فلان جوانک بیست سالهای که تازه شروع کرده است، ادعای نبوغ نکند، فلان مرد چهل- پنجاهسالهای که پس از متجلی کردن نبوغ خود بدل به پوسیدگی مجسم شده است، دیگر ادعای رهبری نکند و …».
استاد براهنی انگارکه دارد شرایط کنونی جامعه ادبی ما را به تصویر میکشد. در این آشفته بازار مکاره ادبی ماست که مصداق گفته استاد براهنی، جناب، حضرت مستطاب شاعر سی وچند ساله ما با نوشتن چند مجموعه شعرمتوسط و شعاری ویکی دو داستان کوتاه! و رمان!! جرئت میکند خود را شایسته نامزدی دریافت جایزه نوبل ادبی بداند و یا آن به اصطلاح استاد!! پنجاه و چند ساله آموزشگاه! خود را فیلولوگ!، فولکلورشناس!،شاعر!، زبانشناس! وعلامه ادبیات جهان ترک تصور کند و برخود درجات دکترا و پروفسوری عطا نماید! سهلگیری هنری که استاد براهنی اشاره میکنند درآذربایجان بسیار شایع است و بیداد میکند. تفکری درآذربایجان جریان دارد که براین باور است، هراثری که به زبان مادری امکان انتشار مییابد باید غنیمتی شمرده شود وبدون نقد و بیچون وچرا مورد تشویق قرارگیرد. چرا که در شرایط سیاسی، ملی و اجتماعی خاصی بسرمیبریم و نباید خود را تضعیف کنیم. مقدمههای نوشته شده بر مجموعههای شعری(از سالهای اول انقلاب تا کنون) را بدقت ارزیابی کنید تاسهلگیری هنری را دریابید. واقعیت این است که امروز درآذربایجان ازآفرینش متن ادبی خبری نیست. ما امروزشاعر، داستاننویس و منتقد حرفهای نداریم. آثاری که توفیق چاپ مییابند. درخلاء رها میگردند ویا در سکوت فرو میمیرند (با کم وکیف آثارکاری ندارم). مرجع قابل اعتماد و باسوادی برای داوری نقادانه آثارادبیمان نداریم. حداکثر واکنشها درقبال این آثار ارائه نظریات غیرکارشناسانه، تفسیربه رأیها وتحلیلهای بیمایه، بیپایه، تعریف و تمجیدهای بیاساس و متاثر از روابط عاطفی و دوستی است. با طرح وضعیت سیاسی- ملی ویژه، دغدغه ادبیات حرفهای، جدی واثرادبی زیر سوال رفته است. در این شرایط خاص کار منتقد درآذربایجان به مراتب سختتر و شکنندهتر است. اوباید از یک طرف ماهیت تبعیدی و محدودیتهای موجود را مد نظر قرار دهد و از طرفی دغدغه ادبیات حرفه ای و نیز مسئولیت حرفهای وتاریخی خویش را در مقوله ادبیت متن داشته باشد. باید بپذیریم کمخوان، کم کار اما زیادهگو وپرادعا هستیم. خوب، همه جانبه وعمیق نخواندهایم. مطالعاتمان پراکنده، سطحی ودانش ادبیمان بروز نیست. به محتوای کتابهای منتشر شده و مطالب درج شده (شعر، داستان، فلسفه، نقد، مقاله و …) در مجلات، روزنامهها و وئبلاگها دقت کنید، تا حقیقت دستگیرتان شود. جامعه ادبی آذربایجان هنوز به بلوغ وپختگی ادبی و شخصیتی نرسیده است. حاشیه پردازیها، دستهبندیهای محفلی، نوچهپروری وطرفگیریها، تعارفات وتکلفات، لیدربازیها، نارسیسم وانتقادناپذیریها، تخریب وتوهینها،آشفته بازاری وحشتناکی را چون بختکی برفضای ادبی آذربایجان افکنده است. و شعر و نقد معاصرما بر بسترچنین فضا وجوی، دچارآسیبهای جدی شده است که در بخش دوم مقاله بدانها خواهم پرداخت : درادامه خواهیم دیدکه این آسیبها از یک طرف ماحصل ضعف خلاقیتها، ازطرف دیگر ناشی ازخلاء نقد ادبی ومنتقد حرفهای برای داوری نقادانه آثار است و از طرفی تنبلیمان در وارد شدن به حوزه ادبیات حرفهای. درآذربایجان ادبیات حرفهای هنوز پا نگرفته است. در خصوص نقد ادبی در آذربایجان از آغاز انقلاب تاکنون منسهاثر مکتوب دیدهام که دو اثر توفیق چاپ یافته و سومی بدلیل فوت مولف امکان چاپ نیافت.
۱- شعرمان همگان با زمان (شعریمیز زامانلا آددیملاییر) اثر مرحوم گنجعلی صباحی.
۲- پژوهشهای ادبی- انتقادی(ادبی- تنقیدی آراشدیرمالار) اثر مرحوم شایا (آلوو) که به علت فوت مولف توفیق چاپ نیافت.
۳- نقد شعر معاصر آذربایجان اثر همت شهبازی
و نیز پارهای مقالههای نقد گونه پراکنده درج شده در روزنامهها، مجلات و وئبلاگها. با توجه به معیارهای نقد کنونی رایج در جهان (نقد نو، نقد هرمنوتیک و نقد ساختاری و…) که معیار ومبنای نقد ادبی را بروجوه زیبایی شناختی متن درحوزه فرم، زبان، ادبیت متن و نیز بر مناسبات سهگانه میان مولف- مخاطب- جهان متن و هرمنوتیک مدرن میداند، سه اثر فوق سال نوری با چنین نقدهایی فاصله دارند و بیشترتحلیلهای مضمونی، با نگاه زیبایی شناختی کهن و نیز تفسیربه رأیهایی بیش نیستند که به شاعر چه میگوید، درباره چه میگوید و یا چه باید بگوید، (و نه اینکه چگونه میگوید) پرداختهاند. نقدهای سطح پایینی هستند که هیچ ربطی به نقد ادبی ندارند. به نظرمن آنها را بایدگام های لرزانی دانست که نه تنها نتوانستهاند ذوق واندیشه خواننده را ارتقا داده و او را به جایگاه مخاطب برسانند، بلکه ذهنها را از مسیر نقد مدرن معاصر به نگاه زیبایی شناختی کلاسیک و غیر هنری منحرف ساختهاند.
* خاستگاه شعر معاصر آذربایجان (ایران)
بیشک مبدأ و نقطه آغاز شعرمعاصر، نُو وآزاد آذربایجان (ایران) شعر مرحوم حبیب ساهر (اولکر) در دهه سی خورشیدی است. دههای که شعرنوی فارسی در ادامه انقلاب شعری نیمایوشیج (علی اسفندیاری) قوام گرفته و در حال تکوین و تثبیت بود. بنابراین شعرهای فارسی ساهر دیگر نمیتوانست جلوهای داشته و خودی بنمایاند. در این خصوص جناب دکتر محمدرضا راثیپور در مقاله ارزشمندشان با عنوان «حبیب ساهر و تجروبههای مستقل از نیما» مینویسند:
- “«نوآوریهای حبیب ساهر به رغم آنکه در فضای ادبیات معاصر، انعکاس چندانی نیافته از نقطه نظر تطور شعر فارسی حائز اهمیت است. چرا که از یک طرف بدعتهای او در شکستن قالبهای کلاسیک، مستقل از تجربه نیمایوشیج بوده و از طرف دیگراقتباس و ترجمههایی که حبیب ساهر از آثارادبی شاعران ترکیه به عمل آورده است، از حیث حجم و کیفیت، خود خدمتی در راستای غنا بخشیدن به ادبیات فارسی محسوب میشده است. اگرچه کوششهای حبیب ساهر و نیما یوشیج در نهایت به یک راه ختم شده است ولی به نظر میرسد که در مورد حبیب ساهر نوعی احجاف صورت گرفته و تجربیات و تلاشهای وی به نوعی نادیده گرفته شده است. شاید اگر حبیب ساهر همچون نیمایوشیج کارهای خود را درزمان مناسب انتشار میداد، درتاریخ تکامل شعر نو، جایگاهی دیگرگونه مییافت و پژواک فریادش در هیاهوی تبلیغات دیگر مدعیان به فراموشی سپرده نمیشد جناب دکتر راثیپور در پایان مقاله خویش مینویسند:
ـ «در مجموع باید گفت که آثار حبیب ساهر از حیث نوآوری و ابداع قابل مقایسه با آثار دیگر پیشروان شعر نو میباشد و انعکاس نیافتن در زمان مناسب از ارزش این آثار نمیکاهد و لازم است که از ابعاد گوناگون به آثار این شاعرآوانگارد پرداخته شود»
و جناب آقای همت شهبازی نویسنده محترم کتاب «نقد شعر معاصر آذربایجان» در بخش معرفی حبیب ساهر مینویسند:
ـ «اما حبیب ساهر بیشتر آثار خود را به زبان ترکی نوشته است. حتی میتوان او را بعنوان پدر شعر نو ترکی آذربایجان دانست».(ص۱۱۶و در صفحه ۱۲۷ همان کتاب ادامه میدهند:
ـ ” استاد ساهریکی از شاعرانی است که هم صاحب نظر در تئوریهای هنری و هم …”
در تحلیل و ارزیابیهای جناب دکتر راثیپور و جناب شهبازی نکات قابل تامل و تعمق وجود دارد. من بطور کلی اگرچه با دیدگاههای ایشان موافق هستم اما به برخی جنبههای دیدگاههایشان انتقاداتی جدی دارم (پدرشعرنوی ترکی قلمداد شدن ساهر، آوانگارد بودن او، صاحب نظری او در تئوری های ادبی، هم ارزی آثاراو با پیشروان شعرنو و تجربه مستقل ساهراز نیما). در اینکه ساهرشاعری ازآذربایجان وترک زبان بوده و درآن فضای راسیستی حاکم برجامعه ادبی تهران، آثار وکارهای تازهاش نمیتوانست انعکاس یابد، هیچ شکی نیست. جامعه ادبی پارسی هرگز شاعران و نویسندگان آذربایجانی پارسی گوی وپارسی نویس را که اتفاقاً همه از سرآمدان ادبیات ایران اند، برنتابیده است (نمونهها بسیار است : شهریار، براهنی، بهرنگی و …). به راستی امروز نقد شعر، قصه و رمان و طنز معاصر فارسی اگر حرفی برای گفتن دارد به برکت وجود غولهای ادبیاتی چون تقی رفعت، آخوندزاده، صابر، صائب ، معجز، براهنی، ساعدی، شهریار و در ادبیات کودک بهرنگی است. به ویژه براهنی که با ذهن خلاق، نبوغ درخشان، دانش عظیم و فراگیرادبی و قلم واراده خستگیناپذیرش، شعروادبیات معاصر فارسی را مدیون خود کرده است وصد البته زهی تاسف که برای ادبیات، شعر و فرهنگ مادریش کاری انجام نداده و (تغییر موضع کنونیش دیگردردی را دوا نمیکند) عمر وجوانیش را به پای ادبیات فارسی گذاشته است. اما اکنون همین براهنی و آثار ارزشمندش از طرف جامعه ادبی پارسی با سکوت معنیدار و بایکوت و هجمههای کین توزانه استقبال شده است. اما داور زمان خود قضاوت خواهد کرد. به بحث اصلیمان برگردیم. علیرغم احترامی که به جناب دکتر راثیپور ونظراتشان قائلم( البته تحلیل و ارزیابی جناب راثیپور در خصوص شعرهای فارسی ساهر است که ربطی به ادبیات ما ندارد.) در زمینه شعرهای ترکی، نوآوریهای ساهروارداتی از نوآوری شعرترکیه و فارسی است و تجربهای مستقل به حساب نمیآید. با این نظردکتر راثیپور نیزمخالفم که نوآوری ساهرقابل مقایسه با آثاردیگر پیشروان شعر نوی بعداز نیما چون شاملو، فروغ، …باشد. دلایلم را ذکر خواهم کرد. نخست برگردیم به بستر وروند شکل گیری ذهنیت وخلاقیت شعری و شاعرانگی ساهر. بعد ببینیم نوآوری ساهر و نیما کدام یک بطور نسبی درونزا وکدام یک برونزا و یا اخذ شده از بیرون و متاثر از چه بسترها وزمینههایی بوده است. ساهردرخلال سالهای (۱۹۳۴-۱۹۲۷) درترکیه بوده،آنجا تحصیل کرده و سپس به ایران بازگشته است. درطول این سالها ساهراز نزدیک شاهد رشد و بالندگی شعروادبیات نوی ترکیه بوده است و درکنار شعرهای عروضی شاعرانی چون محمت آکیف ارسوی، احمد هاشم و یحیی کمال، با شعرهای ناظم حکمت هم که در قید حیات بود،آشنایی داشت. اما متاسفانه خلاقیت شعریش عمدتاً تحت تاثیر شعرعروضی احمد هاشم، یحیی کمال و محمت آکیف بود واز شعرهای بیوزن، زبان شاعرانگی ویژه و فضاهای نوی شعر ناظم حکمت تاثیر ساختاری ذهنی و زبانی نپذیرفت و این تاثیر ساختاری را شاملو از ناظم گرفت وخلاقانه بکار بست و شعرسپید را ابداع کرد(البته در کنار بهره گیریش از شعر اسپانیا). ساهربا همان ذهیت شاعرانه به ایران بازگشت و این زمانی بود که شعر نوی فارسی با ظهور نیما و سپس شاگردان او چون شاملو، فروغ و … تثبیت شده و جایگاه خویش را یافته بود و ساهر تحت تاثیر شعر نیمایی و قالب چهارپاره رمانتیک رایج در دهه سی قرارگرفت (بویژه منظومه افسانه). ذهنیت شاعرانه ساهر ملغمهای بود از چهار قالب شعری زیر :
۱- قالب غزل کلاسیک در وزن عروضی
۲- قالب عروض شکسته نیمایی
۳- قالب چهارپاره، در وزن عروض کلاسیک
۴- قالبهای شعرآشیقی آذربایجان (به ویژه قوشما در وزن هجایی).
اینکه استاد محترم جناب دکتر راثیپور معتقدند آثار ساهر(منظور شعرهای فارسی ساهر است) اگر به موقع انتشار مییافت در تاریخ تکامل شعر نوی فارسی جایگاهی دیگرگونه مییافت به نظر من در این صورت هم هیچ افتخاری نصیب شعر ترکی آذربایجانی (که کسی به فکر آن نبود) نمیشد. نمونه دیگر رادیکالیزم ادبی و تجددطلبی تقی رفعت را میشود مثال زد. تقی رفعت با آن نبوغش که غولی چون بهاررا به زانو درآورد، تازه اگرهم زنده میماند و برفرض جای نیما را میگرفت باز برای ادبیات ما هیچ ثمری نداشت. همچنانکه بنیانگذار نقد ادبی فارسی یعنی استاد براهنی و دستاوردهای ارزشمند نقد ادبیش باز هیچ ربطی به شعرو ادب ترکی ندارد (هرچند که با مقوله ادبیات بطورکلی و رشد و بالندگی آن ارتباط دارد و وجود براهنی افتخاریست برای هرآذربایجانی). غرضم هرگز نفی ارزش بنیادین و تاریخی این حرکتها وآثار ماندگار نیست و براستی ماهرچه از نقد و نقد ادبی شعر و داستان آموختهایم از برکت وجود استاد براهنی است. اما نه حرکت رفعت و نه امثال مفتون امینی، منزوی و یا براهنی و حتا نه دیوانهای فارسی شعر نظامی، خاقانی، مولوی در طول تاریخ هیچکدام در رشد و بالندگی شعر وادبیات ترکی آذربایجانی نقشی نداشتهاند و به همین جهت این رشد و بالندگی چنین بطئی و عقب مانده است. به نظر من کارساهر و نیما را نباید مقایسه کرد. نوآوری ساهر درونزا و نشات گرفته از یافتهها، مکاشفات و تجربههای شاعرانه خود او نیست بلکه اقتباس سطحی وغیرخلاقانه از شعر ناظم حکمت و شعرنوفارسی است. (و نه همانند تاثیرخلاقانه و ریشهای شاملو از زبان شعری ناظم حکمت). بنابراین ساهر تجربهای مستقل از نیما نداشته است (مقایسه شعرهای این دو، ادعای بنده را ثابت میکند). هرچند که خود نیما هم تحت تاثیر شعر مدرن فرانسه بود. (بدلیل آشنایی و تسلطش برزبان فرانسه و آشنایی دقیق و تنگاتنگ او با شعر و ادبیات فرانسه، بویژه شعر سمبولیستها)، اما این تاثیرخلاقانه، بنیادی و ساختاری بود و ثانیاً شعرش پشتوانه هزار سال شعرکلاسیک فارسی را داشت و ابداعش ادامه همان شعر کلاسیک فارسی بود. بدور از تعصب باید اذعان کرد عمق و ابعاد گسترده انقلاب شعری نیما با توجه به مولفهها و بدایع شعریش اساساً درونزا و ماحصل کشف و شهود ذهن خلاق شاعرانه اوست. آنهایی که از روی تعصب ملی ساهر را برتراز نیما و پیشتازتر از او میشمارند و ساهر را پدرشعر نو ترکی درآذربایجان ایران قلمداد میکنند و برای او نقش تاریخی چون نیما قائلند به نظر من نیاز به تجدید نظر در دیدگاههای خود میباشند. انقلاب شعری نیما در سنت شکنی و ویران سازی قلعه مستحکم هزار ساله شعرکلاسیک فارسی بسیار فراتراز حرکت سطحی و روبنایی ساهر در شکستن قالب بیرونی شعروکوتاه و بلندسازی مصراعهای شعریست(این بدعت قبل از نیما و ساهر توسط مقدمها و لاهوتیها صورت گرفته بود. جزئینگری (تجربه آنی شاعر)، نگاه هستی شناسیک شعری، نحوشکنیها، سمبولسازیها، تصویرپردازیهای نو و شخصی، کنار گذاشتن زبان فاخر و درباری شعرکلاسیک واستفاده از زبان محاوره با نحوی دگرگونه ایجاد ساختار درشعر، تفاوت نگاه شاعرانه، تئوری پردازی و تدوین مولفههای شعرنو، جایگاه تاریخی بس ممتاز نیما را نسبت به ساهر و هرکس دیگر نشان میدهد. از اینها که بگذریم اگرساهر واقعاً تجربه غنی و بدیع برتر و فراتر از نیما را ارائه میکرد علیرغم تمامی محدودیتها و غوغاسالاریها باز درطول زمان به یقین خود را نشان میداد. در شعرهای ترکی وحتی فارسی ساهرکه من هیچ گونه برتری و تجربه مستقلی نسبت به نیما تشخیص ندادم واز طرف دیگر ضعفهای ساختاری شعرهای ساهر، هرگونه مقایسهای را با نیما منتفی میسازد. به قول معروف از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است. بهرحال شعرمعاصرآذربایجان (منظور شعرهای سروده شده در قالب آزاد نیمایی میباشد که سربست نامیده میشود. (هرچند این واژه سربست واژه دقیق و قابل تعریفی برای شعر نو وآزاد نیست). از شعر حبیب ساهرآغاز میگردد. شعرساهر به لحاظ مضمونی رئالیستی اما به لحاظ نگاه شاعرانگی و فضای حاکم بر شعرهایش، شاعری نوستالژیک و رومانتیک است. ساهرشاعری مضمونگرا، توصیفگر وتصویرپرداز است و قدر مسلم اینکه این تصویرها زبانی نیستند. ساهر شاعری آرمانگرا، هویت طلب و ناسیونالیست و درعین حال اومانیست است. او شعررا به مثابه ابزاری فرهنگی وسلاحی هنری برای بیان ایدهها وآرمانهایش بکار میگیرد و پیام و مضمون شعراز نظراو مهمتر از فرم و زبان است و دراولویت قرار دارد، بنابراین نسبت به شعر مدرن جهانی زمانی خود واپسگراست. ساهرشاعر دو زبانه است و پرواضح است که بیشتر تحت تاثیر زبان و ادبیات و فضاهای شعر فارسی است تا ترکی. از این رو همانگونه که متن شعرهای ترکیش نشان میدهد ساختار ذهن و زبان و فضاهای شعری و دایره واژگانی شعرهای او بیشتر فارسی و عربی است. از متن شعرهای ترکی ساهر میتوان به فقر زبانی او پی برد (همچون شهریار). ساهرعلیرغم اینکه شاگرد تقی رفعت شاعر و منتقد نوجو و رادیکال بوده و از طرف دیگر در دوران رونق ادبیات نوگرا در ترکیه، سالها درآن کشور ساکن بوده، اما نه از تقی رفعت و نه از شاعران نوگرایی چون ناظم حکمت تاثیر ذهنی و زبانی ساختاری نپذیرفته و در عوض در شعرهایش عمدتاً وزن عروضی رابرگزیده است.ساهر هرگز نتوانست از قید و بند وزن عروضی و هجایی، نگاه گلی نگرانه، مضمون گرایی و معنا ـ محوری و زبان ـ ابزاری در شعر خود را برهاند. ساهر علاوه براینکه زبان شعری ویژه خود را نیافریده است زبان معیار و متعارف نوشتاری ترکی را هم بدرستی در شعرهایش بکار نگرفته است (همچون شهریار). زبان شعری ساهر روان، هموار و نرم نیست، (حتی شعرهای عاشقانهاش) و آمیخته به ترکیبها، تصاویر و واژههای بافت کلام فارسی و عربی است. ضعف تالیف در بافت کلامش آشکارا دیده میشود. شعرهای ساهر بعداز سروده شدن به هیچ وجه پرداخت نشدهاند. برشعرهای ساهر فضاهای نوستالژیک و رمانتیکی حاکم است که خواننده را به واپسگرایی میخواند. همچون فضاهای نوستالژیک شعرهای شهریار که تاکنون چون بختکی بر فضای شعر معاصر آذربایجان سایه افکنده است. شعرهای ساهر دارای ضعفهای ساختاری زبانی و زیبایی شناختی است. اینک شعر خزانها (خزانلار) ساهر را که به نظر من از انگشت شمار شعرهای خوب و زیبای ساهر است، و شعری تصویری- توصیفی است، از نظر بگذرانیم و سپس به بحثمان ادامه بدهیم.
خزانلار / (خزانها)
خزان چاغی / به گاه خزان است
قیزیل گونش اودلاینبدیر / خورشید طلایی آتش گرفته است
آغاجلارین یارپاقلاری / برگهای درختان
مین بیر رنگله بویانیبدیر / به هزار رنگ درآمدهاند
هر یارپاغین بیررنگی وار / هر برگی به رنگی
مسورا رنگی / به رنگ عشق
حسرت رنگی / به رنگ حسرت
توتقون، توزلو / گرفته و غبار آلود
غربت رنگی / به رنگ غربت
خزان چاغی، یئل اسرکن / به گاه خزان و وزش باد
یاغیر یارپاق / برگ میبارد
کولگون یارپاق / برگهای مرده گون
قالانیبدیر قالاق ـ قالاق / روی هم تل شدهاند
یوللار اوزاق گؤللر درین / راهها بس دور به برکهها عمیق
نسیم اسیر سرین ـ سرین / نسیم خنکی میوزد.
داغلار بیزیم باغلار سزین / کوهها از آن ما، باغها از آن شما
یئرییرکن یارپاق اوسته / به گاه گذر از روی برگها
قالماز ایزین / ردّی ازت باقی نمیماند
گون یاندیرماز سون باهاردیر / آفتاب آخرین بهار نمیسوزاند
سانکی آغاج یارپاقلاری / برگهای درختان انگار
لاجوردی بیر متنده / در متن لاجوردی
ناقیشلاردیر / نقش بستهاند
بیرچوخ خزان گلیب کئچدی/ خزان چندی سپری شد
بیر چوخ کروان قونوب کؤچدی / کاروان
بیرخزاندا / در خزانی
سئودالاندیق / عاشق شدیم
آلوولاندیق / شعلهور گشتیم
ان نهایت / در نهایت
خولیالارین هاواسینا / به هوای خولیاها
قانادلاندیق / بال و پر گرفتیم
بیرخزاندا / در خزانی
پارلاق قیزیل گونش دوغدو / خورشید طلایی سر زد
بیرخزندا / در خزانی
بولوت گلیب گونو بوغدو / ابری از راه رسیده، خورشید را پوشاند
آتلادارکن خزانلاری / خزانها را که پشت سر نهادیم
زامان بیزی قووالادی / زمان ما را راند
گلدی زامان کئچدی زامان / زمان آمد و رفت
آیری دوشدوق (دوشدوک) یوردوموزان / از وطنمان دور افتادیم
حسرت قالدیق سرین ـ سرین بولاقلارا / و حسرت چشمههای خنک
گول چیچکلی اوتلاقلارا / و علفزاران پر گل و شکوفه به دلمان ماند
سوسوزقالان آغاج لارتک / چون درختان تشنه لب
طراوتدن سالدی بیزی / از شادابی و طراوت انداخت
بیلمم عربت / نمیدانم غربت!
بیلمم فلک / نمیدانم فلک!
بعداز شعر حبیب ساهر، در عرصه شعرآزاد آذربایجان (ایران) به شعر علیرضا نابدل (اوختای) در دهه چهل میرسیم. شعراوختای به لحاظ برخی ویژگیها وجهات به شعر مدرن و سپید نزدیک شده بود (بیوزنی، دوری از کلینگری، نگاه متفاوت شاعرانگی، ساختاری بودن، تصاویر نو(واژه ـ تصویر) و… ) اما جوانمرگی او سبب شد شعر مدرن آذربایجان پا نگرفته در نطفه خفه گردد و از قوه به فعل در نیاید. به نمونههایی از شعر اوختای نظری بیافکنیم :
گئجهلر / شبها
یورقون شهر شهر گئدرکن آغیریوخویا / آنگاه که شهر خسته به خواب سنگینی فرو میرود.
منیم گونول قوشوم / پرنده دل من
اوزاق اوزاق اوفوق لره ساری / رو به سوی افقهای دورادور
بولود داشییان یئل لرله قانادلاشار / با بادهای حاصل ابر همیال میشود.
آی / ماه
پالتار لارین سویونوب دوشوب / لباس از تن بدر آورده
اورموگولونون سولاریندا یوونارکن / به گاه آب تنی در دریاچه اورمیه
منیم گونول قوشوم / پرنده دل من
سرین ـ سرین شیه لرله پیچیله اشار / با موجهای خنک به نجوا بپردازد.
سونرا او / بعد او
توستولهین پاراخودلارین فیرلانار باشینا / دور چراغهای دودی میچرخد
*
قارلی کاسکئت باشیمدا وار / کاسکت برفی بر سر دارم
جیم جیلاق لوت / لخت و خیس خیس
قونیومداکی یاش کتابلار / و کتابهای خیسی در بغل
شاختا ـ شاختا / یخبندان یخبندا
بیرده آغیرنفس ایدی / و نفس سنگینی
من ایدیم / من بودم
داش دؤشک لی کوچه میزده / در کوچههای سنگفرشمان
زاغ زاغ اسن اتولر ایدی / و خانههای لرزان چون بید
پالچیقلانمیش قارایدی / برف گل آولد بود
بیز ایدیک / و ما بودیم
هر آچیشقان قاباغیندان بیز کئچنده آچپلیردی / از برابر هر پنجره که رد میشدیم باز میشد
قوردوار قوردوار / گرگ ، گرگ
یئیینی اولون آی اوشاقلار / زود باشید بچهها
دالیمیزجا باغلامیزدی / پشت رمان بسته میشد
صاباحکی گون من گوردوم کی / فردای آن روز من دیدم که
قوجا شهر / شهر کهن
بؤلوک ـ بؤلوک / قطعه ـ قطعه
تیکه ـ تیکه / تکه ـ تکه
گئدر گلمز کامیونلار میندیریلیر / بار کامیونهای بیبرگشت میشوند
من ائویمیزه قاییداندا / من موقع برگشت به خانهمان
آچیشقلار ئینه بیر ـ بیر آچیلیردی / پنجرهها باز یک ـ یک گشوده میشوند.
قوردوار، قوردوار، آدامجیل قورد / گرگ، گرک، گرک آدم نما
«بیزه سلاح بیزه سلاح وئرین / به ما اسلحه اسلحه بدهید
اوچونجو گون / روز سوم
من ائویمیزه قاییداندا / من به وقت برگشت به خانه
آچیشقالار آچیلدیلار ئینه بیر ـ بیر / پنجرهها یک به یک باز گشوده شدند.
ساکیت ساکیت آستا گئدین / هیس هیس، آهسته بروید.
سس چیخماسین دوداقلاردان / هوا چون سرب سنگینی
دانیشجاغیی دولور آغیز / تا لب به سخن بگشایی دهن پر میشود
شهر قوردون قارنیندایدی / شهر در شکم گرگ بود.
نمونهای از شعر مرضیه احمدیاسکویی:
خیرداجا ایشجه آرخیدیم / جویبار خرد و باریکی بودم
مئشهلردن داغلاردان / از بیشهها و کوهها
ارهلردن آخیردیم / و درهها جاری بودم
بیلیردیم دورقون سولار / میدانستم آبهای راکد
اؤز ایچینده بوغولار / در خود فرو میمیرند
بیلیردیم دریالاردا / میدانستم در دریاها
دالغالار قوجاغیندا / در آغوش امواج
خیرداجا آرخلار اوچون / برای جویباران خرد
ئینی حیات دوغولار / هستی تازهای زاده میشود
نه یولون اوزاقلیقی / نه دوری و درازی راه
نه قارانلیق چوخورلار / نه گودالهای تاریک
نه دورقونلوق هوهسی / نه هوس ایستایی
منی یولدان قویمادی / مرا از رفتن باز نداشت
ائیدی قاریشمیشام من / اینک پیوستهام من
قورتولماز دالغالار / به امواج بیپایان
وارلیغمیز چالیشماق / هستیمان تلاش
یوخلوموز دور قونلوق / نیستیمان ایستایی
بعداز حبیب ساهر، اوختای به طیف وسیعی از شاعرانی برمیخوریم که به سرایش غزل کلاسیک، چهار پاره، بایاتی، قوشما، گرایلی و نیز شعرهای آزاد مشغول بودند و از آنجائیکه محور اصلی این مقاله شعر معاصر، نو وآزاد آذربایجان (ایران) میباشد لذا من به آسیب شناسی شعر نو وآزاد خواهم پرداخت. ازآن سالها تاکنون به شاعران وآثار زیر برمیخوریم :
خانم حمیده رئیسزاده (سحر)، طیبه پور اکبر(نگار خیاوی)، علی احمدی آده (ع. اورمولو)، علی حسین زاده(داشقین)، حیدر عباسی(باریشماز)، حسن ریاضی(ایلدیریم)، علیرضا میانالی، لاله جوانشیر، اسماعیل مددی (اولکر)، محمدرضا لوایی، ناصر داوران، صالح عطایی، واله گوزه تن، سلیمان اوغلو (نوم)، رسول یونان، سیدحیدر بیات، نادر ازهری، ناصر مرقاتی، هادی قاراچای، کیان خیاو و…..( بسیاری غزل، قوشما وگرایلی سرایان هستندکه موضوع مقاله ما نیستند). اما در سالهای اخیر نسل جدیدی از شاعران تازه نفس و پرانرژی و نوجو ازراه رسیدهاند (به قول معروف جوانند و جویای نام آمدند) که تلاش کردهاند و میکنند که شعری کاملاً متفاوت با شعر نسلهای ماقبل خود عرضه دارند. شاعرانی که علیرغم تاثیرگیری مستقیم و گاه تقلیدی و گرته برداری شده از شعرمدرن و معاصر فارسی، ترکیه، جهتگیری خلاقیت شعریشان رو به سوی شعرمدرن و پست مدرن و گریزان از شعارزدگی و مضمون سالاری میباشد. شاعران آوانگاردی چون : دومان اردم، رامین جهانگیرزاده (در عرصه طنز مدرن و پست مدرن)، سعید موغانلی، ائلوار قلیوند، زیبا کرباسی، تورکان اورمولو، آیدین آراز،فرزاد لیسی و… شاعران جوانی که برشمرده شد به لحاظ سطوح خلاقیت شعری و استعداد شاعری در درجات متفاوتی قرار دارند و بایستی بطور مجزا وازمنظر نقد ادبی مورد نقد و بررسی وارزیابی قرارگیرند. شعر معاصرآذربایجان (ایران) را که ازآغاز (شعر معاصر) تا کنون مورد نقد وارزیابی قراردادهام (البته در محدوده کتب منتشر شده و یا شعرهای اینترنتی) به آسیبهایی برخوردم که سرطان گونه در تارو پود و ساختار شعرمعاصرآذربایجان ریشه دوانیده و هنوز هم کم و بیش به حیات انگل وارخود بر پیکرشعرنوی معاصرمان ادامه میدهند (البته در شعر تعدادی از شاعران جوانمان این آسیبها بنحو چشم گیری در حال کاهش و تقلیل میباشد). قبل از پرداختن به تشریح این آسیبها نکته اساسی را باید روشن نمایم وآن اینکه شعر معاصرمان از آغاز تا امروز به لحاظ زبان و بیان و لحن و نگاه متفاوت شاعرانگی و فضای شعری تغییرات اساسی و رو به تکامل و توسعه داشته و این آسیب شناسی به معنا و مفهوم به هیچ انگاشتن ویا نادیده گرفتن دستاوردهای آن نیست. البته ما نباید ذوق زده به این بالندگی در چهارچوب ولاک خودمان قانع باشیم. شعرمعاصر ما بایستی خود را تا حد شعر جهانی بالا بکشد. خوشبختانه ما ازچنان استعدادهای جوانی برخوردار هستیم که شعر وحتی داستان و رمانمان را به سطح قابل قبول ارتقاء دهند. (به امید آن روز)

عکس از پرهام شهرجردی
آسیب شناسی شعر معاصر آذربایجان (ایران)
اکنون به آسیبهایی که شعر معاصرآذربایجان بدانها مبتلاست میپردازم :
۱- در شعر معاصرآذربایجان غایت و اشتغال ذهنی شاعرخود زبان وشعر نیست، بلکه از زبان و شعر به مثابه ابزاری فرهنگی- سیاسی استفاده میشود.
۲- در شعرمعاصر آذربایجان پیش و بیش از شعر و زبان مضمون ومعنا در اولویت قرارمیگیرد.
۳- شعرمعاصرآذربایجان هنوزنتوانسته از فضاهای شعر دیوانی، آشقی و فولکلورخود را برهاند.
۴- ساخت زیبایی شناختی شعر معاصرآذربایجان رویهم رفته کهن است و بروز نیست.
۵- در جریان سیر تحول شعرمعاصر همواره مضامین عوض شده اند .
۶- در شعر معاصرآذربایجان اگرچه قالبهای کهنه شکسته اند وشعرها آزاد نوشته میشوند، اما نگاه، حس، ومضامین عموما کلی و رومانتیک اند، آرمانگرایانه اند. شعرها عموما تجارب آنی شاعرانگی نیستند. بلکه مضامین کلیشه ای آگاهانه بر سطور شعری تحمیل شده اند.
۷- شعر معاصر ما هنوز نتوانسته است خود را با نوع زیبایی شناسی شعر مدرن و پست مدرن جهانی تطبیق نموده وکاراکتر امروزی خود را کسب نماید.
۸- شعر معاصر آذربایجان هنوز نتوانسته است خود را از نحو و بافت کلام و دایره واژگانی عربی و فارسی رهانیده و از منابع غنی واژه ها و ترکیبات زبان ترکی آذربایجانی بطور کامل بهره جوید.
۹- شاعران معاصرآذربایجان دو زبانه بوده و ساختار ذهن و زبان آنها عموما فارسی است. و این ساختار بیگانه با ساختار اصیل و زیبایی شناختی زبان ترکی آذربایجانی اصالت متن شعرها( حتی ساختار نثر) را زیر سوال برده است.(پرواضح است که این آسیب محصول پناه سال سیاست راسیستی و پان ایرانیستی پهلوی بوده که آسیمیلاسیون فرهنگی و هویتی را در خصوص آذربایجان اعمال داشته است.
۱۰- شعر معاصر آذربایجان به استثنای بعضی شاعران جوان عموما شعارزده و مضمونگراست.
۱۱- شعر و ادبیات معاصر آذربایجان هنوز در چهارچوب لوکال و محلی گرفتار است و نتوانسته خود را به سطوح ادبیات ملل همسایه( عرب، ترکیه، فارسی) شعر وادبیات جهانی ارتقاء دهد.
۱۲- شعر معاصر آذربایجان از خود هویت مستقل شعری نداشته و عمدتا تحت تاثیر شعر معاصر فارسی و ترکیه میباشد.به تعبیری روشنتر عموما متاثراز شعر فارسی و ترکیه میباشند.
در شعرمعاصر آذربایجان «زبان» هنوز بعنوان ابزاری برای انتقال پیام، اندیشه، احساس و خلاصه حدیث نفس شاعر بکار گرفته میشود. یعنی ارزش و کاراکتر زبان تا سطح ابزار ارتباطی تقلیل یافته است. در ارتباط با کاربرد زبان در شعر با دو مقوله و دو جریان کاملاً متفاوت روبرو هستیم :
الف) شعر- زبان ابزار
ب) شعر – زبان مدار
این دو مقوله بدلیل نو بودن موضوع و بحث روز بودن آن در سطح ایران ناگزیر با ذکر نمونههایی بطور مشروح بر محور آنها به بحث خواهم پرداخت، بویژه در زمینه شعر زبان- مدار
الف) شعر- زبان بزار
در زبان شعر، زبان وسیلهای است در خدمت بیان اندیشه و احساس، پیام و در ساختار شعر زبان نقش ثانوی ایفا میکند. شعر زبان- ابزار، شعر تصویر مدار است. حادثه شعری (هرگونه نمود زیبایی شناختی) بیرون از ساختار زبان روی میدهد و مشروعیت متن شعری بیرون از زبان اخذ میگردد.. در این خصوص «پل ریکور» مینویسد:
«شعر پهنه و گستره زبان را پاس میدارد چرا که مهمترین خطر در فرهنگ امروزی ما گونهای تقلیل زبان است به ارتباط در نازلترین سطح یا تبدیل آن به ابزار نظارت ماهرانه بر چیزها و آدمها. زبان که به ابزار تبدیل شود دیگر پیش نخواهد رفت. این ابزاری شدن زبان خطرناکترین گرایش فرهنگ ماست».
(زندگی در دنیای متن ـ ترجمه بابک احمدی)
ریکو در جای دیگر مینویسد:
ـ «شعر، زبان است در خدمت زبان». (همانجا)
و اضافه میکنند :
ـ «از این رو شعر مدرن به یک معنا باید دشوار میبود چرا که در بیشتر موارد باید نحو را باز میآفرید. حتی گاه واژه میساخت. واژگان را به معنای تبارشناسانة آنها باز میگرداند یا نوعی تبار خیالی برای آنها میآفرید». (همان کتاب)
با توجه به اینکه درتمامی شعرهایی که تاکنون در آذربایجان نوشته شدهاند زبان به عنوان ابزاری برای انتقال معنا، مضمون و تصویر بکار رفته است دیگر نیازی به آوردن نمونه نمیبینم.
۲- شعر زبان- مدار :
در شعر زبان، زبان آنچنان برجستگی مییابد که تمامی فضا و عناصر شعر را در برمیگیرد و میشود گفت شعر زبان- مدار و به تعبیر دقیقتر شعر = بازیهای زبانی. شعر زبان، زبان مدار است. حادثه شعری (چه درحوزه معنا و مضمون و یا در فرم) همه در درون زبان رخ میدهد و مشروعیت متن شعری از ساختار زبان اخذ میشود. در شعر زبان تصویرها از درون زبان زاده شده و عبور میکنند و به تصویرهای زبانی تبدیل میشوند. در شعر زبان ارجاع بیرون متنی وجود ندارد و هرآنچه هست در جهان متن اتفاق میافتد. در شعر زبان به قول ریکور شاعر از درون زبان متعارف و معیار نحو جدیدی میآفریند و ساختار گرامری نرمال زبان بهم میخورد و همین موجب شالوده شکنی در ساختار زبان، آفرینش گونه جدید زبانی، تاخیر در دریافت معنا از طرف مخاطب و گاه تعطیلی معنا میگردد و در متن ابهام پیش میآید. شعر زبان- مدار در شعر پست مدرن امکان بروز مییابد. در شعر پست مدرن شعر جز بازی زبانی نیست و به قول استاد براهنی تا ته زبان رفتن و عبور از لابیرنتهای زبان است. در شعر پست مدرن، به ویژگیهایی چون چند صدایی، مرگ مولف، سفید نویسی، سفیدخوانی، ساختار شکنی، معنا گریزی و تاویل متنی (هرمنوتیک) برمیخوریم و نمودهای زیبایی شناختی شعر زبان- مدار (هرگونه بیگانه نمایی و آشنایی زدایی) در نحووساختار شکنی و بازیهای گوناگون زبانی تجلی مییابد. در شعر زبان- مدار فرم از مضمون و معناجداییناپذیر است . تاکید مطلق به زبان است و تخریب نظامهای نحوی زبانی و مخالفت با ارجاعی شدن زبان شعر به بیرون از متن (زبان شعر نباید به غیراز خود به معنایی بیرونی دلالت کند) میباشد. در ایران بنیانگذار شعر زبان (پست مدرن) استاد رضا براهنی است که در دهه هفتاد با انتشار مجموع شعر «خطاب به پروانهها» براین جریان شعری دامن زد و در کارگاه شعری که دایر کرده بود شاگردان جوانی را نیز تربیت کرد. نظیر چنین جریان رادیکال شعری در سالهای قبل از انقلاب توسط شاعرانی چون محمد مقدم، هوشنگ ایرانی، یدالله رویایی و احمدرضا احمدی در شعر فارسی اتفاق افتاده است و هر دو جریان متاثر از شعر و نظریات ادبی غربی بوده است. ریشه فلسفه هنر پست مدرنیستی را قبل از آرای ژاک دریدا و فوکو باید در نظریه نسبیت انشتین، عدم قطعیت هایزنبرگ و بویژه آرای نیچه جستجو کرد. در شعر پست مدرنیستی شکل و بویژه زبان اهمیت و اولویت در جدول را کسب میکنند و به یک معنا میشود گفت، شعر = زبان (بازیهای زبانی). در ایران و نیز آذربایجان برخیها معتقدند در حالیکه جامعه ایران که هنوز دوران مدرنیته را (آنگونه که غرب به شکل درونزا از سرگذرانده)، تجربه نکرده، شعر و بطور کلی هنر پست مدرنیستی نابه هنگام، شتابزده و سطحی است و اینگونه آثار بی دلیل وبیریشه است،و سنخیتی با جامعه و مخاطبان ندارد. به نظر من با توجه به گستردگی و انفجار اطلاعات و تحقق دهکده جهانی، دیگر لزومی ندارد جوامع جهان سومی چون ایران با تحولات جهانی هماهنگ نشده، منتظراز سرگذراندن مدرنیزم بمانند. اما پست- مدرنیزم را باید بومیکرد و با شرایط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و روانی ایران وبه تبع آن آذربایجان سازگار ساخت. بعداز رفتن استاد رضا براهنی از ایران، علی باباچاهی مدعی رهبری جریان پست مدرنیزم شد و با شعرها و نظریهپردازیهایش یکی از مدافعان جدی شعر پست مدرن در ایران شد. شاعران مشهور شعر زبان شعر پست مدرنیستی در ایران عبارتند از :
۱- رضا براهنی (خطاب به پروانهها)
۲- علی باباچاهی (نمنم باران، عقل عذابم میدهد)
۳- علی عبدالرضایی (پارس دررنو، جامعه، سانسور، فی البداهه و …)
۴- پگاه احمدی (آسانسور و…)
۵- رزا جمالی (این سیب نیست یا خیار است یا گلابی و…)
۶- نازنین نظام شهیدی (ماه را روش کی و …)
۷- شمس آقاجانی (مخاطب اجباری)
۸- رویا تفتی (سایههای لایی پوت)
۹- شیوا ارسطویی (گم)
۱۰- شهاب مقربین (کلمات چون دقیقهها) و …
نمونهها
خطاب به پروانهها : رضا براهنی
پیش از توار تو بود که من عاشق تو شدم
گل میچکید
و از زمین پرتاب میروم یا میپرم
و عمه من از مفرغ و یا پاپیروس میخوابد
از دوست داشتنیتر از با نیست
خوردم مرا به خواب دوش مرا خوردهای گل میچکد
(خطاب به پروانهها، ص ۹۹، ۱۳۷۴)
*
این عکس پاره پاره
با چشمهای تیره و بعداً که ردپای ترا
با دهن پیش از این و از این پس
که هر دقیقه اسم تو را
نه اصلاً
تو حق اینکه کار دبر گلوی کسی
یا مثل رودخانهای که جدهای کاغذی از دور دست
به دریا
در خواب هم اجازه نداری که سایه شمشیرت را
گیم ادای زندگی هست و
از این جور کارها (نمنم بارانم ص ۵۶-۵۷ ،۱۳۷۵، باباچاهی )
*
بر سر در سینما
در پوستری رنگی / از فیلمی / که آن را ندیدهام / او را / وقتی که دیدم جا خورد / از پوست خود آمد بیرون / سوار ماشین شد / و در بین راه تهران ـ چالوس / تا آمدم پشت سر خودم را ترک کنم / رودخانه مکث کرد / ایستاد / و چادر از سر شب افتاد / با بیل هم نمیشد از زمین دل کند / بعد هم / غروب شد / پنجرهای ته دریا آتش گرفت … .
(عبدالرضایی، فی البداهه ۱۳۷۹، ص ۶۵ )
استاد رضا براهنی در کتاب خطاب به پروانه ها مینویسند : ـ “ما میگوییم زبان، جهان و طبیعت باید قطعهقطعه شود تا دوباره ساخته شود. شعر باید واقعیت را تعطیل کند. بخشی از واقعیت هم شکل ارگانیک شعر است». آن نیز باید به هم بخورد. روند برهم زدن هم عادتها در طول تاریخ هنر، من جمله عادت مدرنیسم باید درونی روند آفرینش شعر شود.”
***
از این به بعد/ سر چاهای بار در روز سر بکشید دوغ را در هر دروغ / گریه را پهن کند وسط سرتان سر ریز / سر بزنید به سرفههای نیامده / من چرا فکر میکنم این خود کارهای آبی آبزیند / از پلهها که سرازیر میشوم / دستهایم را لنگه به لنگه میپوشم / و دسته کلید آبزی میشود.
(رزا جمالی، این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی، ص ۲۹-۲۸، ۱۳۷۷)
رقصیدم از تو بیرون پنهان شدم / و بعد تو پنهان شدی / گفتیم پیدایمان کنید حالا / پنهانمی نبودم از پن تنها همین صدا میآمد / پنهانمی نبودنم از پن تنها همین / رقصیدن از تنم در پنهان در سایههای موزون در تبخیر / جستن تورابها نه من نه / گفتن تو را بهانه من نه / پنهانمی نبودنم از پن / و آرزوی زیرزمین ثقبه سفلای زیرزمین …
(ماهنامه بیدار، شماره ۷، ص ۱۰۸، براهنی)
پیانو میشپند یک شعر پن به پشت پیانو و ما نمیشنویم / و ما نمیشنویم / و ما نمیشنیوم / و ما نمیشنویم / و ما و ما و ما و ما/ نمیشنیوم و ما شنویم و و ما نمی / شنویم نمیشنویم و یک شوپن به پشت یک نمیشنویم / که میشپند که می / و / و ما نمیشنویم م م م م … / به پشت تو میشپند شوپن نمیشپند شو و پن شو پن/ نمی نمی نمی نمی ش میشپند و که که میشنویم نمیشنوی / ی ی ی م م. (براهنی، خطاب به پروانهها )
شعرمعاصرآذربایجان اما از این جریان وتجربه نو شعری هیچ تاثیری نپذیرفته است. شعرمعاصرآذربایجان با محافظهکاری تمام هنوز با زبان معیار نوشتاری وگاه کم و بیش با زبان گفتاری محاورهای و یا لهجه های محلی نوشته میشود و شاعران ما توان و جرئت ریسک و خطردر زبان معیار را ندارند. در شعر شاعران ما نحو جدیدی مشاهده نمیگردد. شاعران ما نه تنها واژه و یا ترکیب جدید نمیسازند (سازه نو)، بلکه واژههای موجود در زبان ترکی را هم بطورکامل بکار نمیگیرند و به استعمال همان واژههای صرف شده عربی و فارسی اکتفا میکنند. از این رو زبان شعری و نحوی آنان با اندک تفاوتهای غیرمعنیدار مشابه یکدیگرند. شعر معاصرآذربایجان هنوز زبان – ابزار، تصویر- مدار است و هنوز زبان ـ مدار نشده است.
استاد براهنی مینویسد:
ـ «شاعر جدی، همیشه در سپیده دم زبان ایستاده است».
منظور استاد از این یافته و کشف مهمشان این است که شاعر به هنگام سرایش شعر باید تمامی دلالتهای زبان، اندوختههای ذهنی و در نهایت تمامیت زبان معیار (نوشتاری و گفتاری) را به بوته فراموشی بسپارد و از نو درحالت ابتدا به ساکن و در نوعی خلاء ذهنی زبان ویژه شعری خود را با نحوی جدید و کاملاً متفاوت از زبان نرمال بیافریند. به عبارت دیگر شاعر شعرش را در وضعیت متضاد و پارادوکسیکال : یعنی از یکطرف ذخایر ذهنی ـ زبانی که به او هجوم میآورند و از سوی دیگردریک فضا وخلاء ذهنی باید شعرش را بیافریند و دشواری سرایش شعر در همین دوگانگی گازانبری (تعبیر نگارنده) است. در این ارتباط هوشیار انصاری فر (شاعر و منتقد) و یکی از شاگردان کارگاه شعر براهنی مینویسد :
ـ “نوشتن شعر اتفاقی است که از یک سو همواره در زمان حال ابدی رخ میدهد و از طرف دیگر در کل تاریخ زبان و تاریخ شعر جاری است”.
در شعر زبان که در شعر پست مدرنیستی تجلی مییابد، تمامی عناصر شعری از درون ساختار زبان اخذ میگردند و تصویرها زبانی شدهاند (واژه ـ تصویر). در شعر زبان، زبان خود زاینده تصویر است و نه بیان کننده آن. اینک من یکی از شعرهای عبدالرضایی را که به نظرم نمونه برجستهای از شعر زبان است و در آن مصداق گفته ریکور نحو جدیدی آفریده شده ایست از منظر نقد پست مدرنیستی به خوانش آن میپردازم.
در قتل عام کلماتم
سر سطر آخر را زدند
و خون مثل مرکب به جان کاغذ افتاده ات
مرگ است که روی صفحه دارد دراز میکشد
و زندگی پنجره واماندهای که سنگ او را کشت.
تفنگی تازه دنیا را هلاک کرده است
و من که مثل کالا به درهای این کوچه واردم
هنوز همان اتاق کوچکم که از خانه کوچ کرد
در زندگی من که مثل خودکارم با سطرهای این صفحه مادرم
دستهای گربه رقاصی میکند هنوز
تا موش بدواند
پی سوراخی که پر کردند
دنبال درسی که در مدرسه کردم
دیگر برای سارای عاشقم دارا نیستم
دارم تکلیف تازهام را انجام میدهم
شما خط بزنید.
و در دختری که آخر این شعر زمین میخورد
خانهای درست کنید خانهای درست کنید
پر از دری که زخمش باز شده باشد.
و از لای اضلاع مرگ
مثل اتاقی از این خانه رفته باشد که خوشبخت شد
دختری که خواسته باشد خویشم کند
دانه بپا شد در صدایش پیشم کند
و در خانگاه اندامش
چرخی بزند هی چرخی بزند چشمهام دوباره درویشم کند
چقدر چشمها
این حفرههای تو خالی
در بازی بین دو آدم هزار دستانند
چقدر این سمت هستی که هستم آن سمتیترم همه ایرانند
پدرد مادرد برادردم!
پدرد مادرد برادرم!
حال من از درد وخیمتر است
نوشتن از من عقیمتر است
نوشتن از من عقیمتر است
و لندن که آب و هوای مش کردهای دارد هنوز
خواهرانه منتظر است
مرگ روی بدنم دراز بکشد
که زندگی باز مرا بکشد
برای شاعری که صف کلماتش طویل شده دلم میسوزد
برای گنجشک بیشاخهای که جیک جیکهایش باد کرده است در گلو
برای استراحت کلاغی که سیم برق ندارد
برای خودم
که مثل برق رفتهام از خانه
آدمی بودم
حماقت کردم و شاعر شدم.
شعر «سانسور» تماماً شعرزبان بلکه فراتر از زبان است. در خوانش شعر خواننده، در کادر نگاه تصاویر زبانی، بازیهای بکر و زیبای زبانی را میبینند. عبدالرضایی نحو و بافت کلام عادی و نرمال زبان فارسی را به زیبایی تخریب کرده و نحوی ویژه خود را آفریده است (ریکور) هرگونه آشناییزدایی و بیگانه نمایی و حادثه شعری در ساختار زبان و درون آن اتفاق افتاده اند
برای خودم / که مثل برق رفتهام از خانه
مرگ است که روی صفحه دارد دراز میکشد
در قتل عام کلماتم / سر سطر آخر را زدند / و خون مثل مرکب به جان کاغذ افتاده است
خانهای درست کنید / پر از دردی که زخمش باز شده باشد
پدرد / مادرد / برادردم
و لندن که آب و هوای مشک کردهای دارد هنوز
چقدر چشمها / این حفرههای تو خالی / در بازی بین دو آدم هزار دستانند
دانه بپاشد در صدایش پیشم کند
تمامی تصویرهای شعر، زبانی شدهاند و زبانیت شعر با برجستگی در برابر چشمان خواننده رخ مینماید. متن شعر «سانسور» متنی است زایا، زنده که دنیای متنی آشنایی زدایی شدهای را پیش روی خواننده میگستراند. متنی گریزان از قطعیت، تک مرکزیت و تک صدایی. متنی که قطعات پازل آن در حالتی شناور هرکدام ساز ویژه خود را مینوازند اما در نهایت در عین بیثباتیشان دراعماق معنایی متن دنیایی را برای خواننده میآفرینند که هم آشنا و هم ناآشناست. متنی با ساختار نحوی کاملاً متفاوت و جدید و به گفته ریکور دشواری شعر در همین آفرینش نحو جدید است (تأخیروتعطیل معنا). آشنایی زداییهای درون زبانی و نحوشکنی زیبا در بافت کلام نرمال زبان فارسی و تصاویر زبان همه و همه خواننده را در هالهای از سرگشتگی و التذاذ از متن فرو میبرند که بهنگام خوانش نقشی فعال پیدا میکند و در بازآفرینی و بازنویسی متن شرکت میکند و در طی کارش در لایههای معنایی و زبانی به دریافتهای نو میرسد. در اثر این یافته کشفهای جدید ناشی از تاویل است که از جایگاه خوانندة ساده و نظارهگر به جایگاه مخاطب ارتقا مییابد. روایت متن شعر تک خطی، مستقیم و سطحی نیست. روایت آغاز و پایانی ندارد. روایتی است زیگزاگی که درآن را وی تک و معینی وجود ندارد و در عین حال شاعر (مؤلف) بیآنکه حضورش حس گردد خواننده را از پرتگاهی به پرتگاه دیگر پرسشها هدایت میکند بیآنکه خود پاسخی بدهد و صدایش شنیده شود. در متن هیچ چیز قطعی و پایان یافته نیست. بازیهای زبانی که عبدالرضایی در این شعر و دیگر شعرهایش با آن خواننده و یا مخاطب را به بازی میگیرد بینظیر و زیباست. آنچنان زیبا که مخاطب سیر نمیشود و احساس خستگی نمیکند.پازلهای شناور متن (پازلهای فرمی، زبانی؛ معنایی و …) خواننده مشتاق را به هیجان میآورد که آنها را براساس دریافتها و کشفهای کنار هم بچیند و دنیایی را که خود دوست دارد بیافریند و در این آفرینش دوباره و چند باره توسط مخاطبان دیگر از عبدالرضایی مولف خبری نیست. متن از وضوح و صراحت موضوع و معنا برخوردار نیست. آنگونه که من دریافت کردهام در شعرهای عبدالرضایی نباید بدنبال نتیجه و موضوع و معنای معینی گشت که:عبدالرضایی چه میگوید و یا چه میخواهد بگوید. شعرهایش معنا گریزند اما بیمعنا نیستند. تازه بیمعنا هم اگر جلوه کنند، برای او مهم نیست. مهم آفرینش فضاهای نو و بازیهای زبانی متنوع است و همه اینها ریسک کردن و خطر آفرینی در حوزه زبان و ساختار آن است که عبدالرضایی با بیپروایی و چون یک شورشی با موفقیت آن را به انجان میرساند. عبدالرضایی محافظهکاری و تقدس در ساخت زبانی را از هم میدرد و به قول استاد براهنی تا ته زبان میرود و نحوی دگرگونه و ناآشنا اما زیبا و پذیرفتنی از دل و روده زبان عادی استخراج میکند. از ترکیب واژهها سازههایی نویی پدرد / مادرد/ برادردم / میسازد که نشان از اقدام مخاطرهآمیز عبدالرضایی در زبان دارد (به قول ریکور واژهسازی) و خواننده را میتکاند. همانند نوآوری احمد شاملو در آفرینش ترکیب واژهای چون «شر آهنکوه مردی» که در زمان خود نو بود اما سازهای بیرون زبانی بود. و هر واژه بعداز تفکیک از سازه معنی مستقل خود را باز مییافت. این سازه نو خطر آفرینی در درون ساختار زبان نبود. اما سازهایی چون پدرد / مادرد / برادردم / ترکیبات درون زبانی هستند و در صورت تجزیه این سازهها، عناصر سازه معنای مستقل خود را از دست خواهند داد و دیگر همان واژههای قبلی نخواهند بود و این قدرت بینظیر عبدالرضایی شاعر در آفرینش واژهای نو است: در این شعر جداییناپذیری فرم شعر (فرم ذهنی و درونی) از محتوا براستی شگفتانگیز است، شکل و محتوا آنچنان در هم تنیده شدهاند و به عبارتی دقیقتر و روشنتر مضمون آنچنان دگردیسی و استحاله یافته که خود فرم شده و تنها فرم ذهنی شعر است که بر روی سطور و در برابر دیدگان خواننده تجسم یافته است. ناگهان آفرینی و آشنایی زداییهای زبانی، نحوی و بیانی خیره کننده است و لذت متنی که به مخاطب تزریق میکند بیپایان و سیریناپذیر است و امروز ما در شعر معاصر آذربایجان بدنبال چنین کشفهایی هستیم بلکه فراتر از این کشفها و دریافتهای شاعرانه و قدر مسلم استعدادهایی داریم که به چنین دریافتها و کشف و شهودهای زبانی و نحوی دست خواهند یافت. چشم انتظار آن روز.



