در معرفی فاطمه رحیمی بالایی
فاطمه رحیمی بالایی دانشجوی دکتری در رشتهی ادبیات نمایشی ست. شاعر است، یعنی قدر کلمه را میداند. از شاعر حرف زدن بیهوده است. پس خودمان را کنار میکشیم و جانبِ شعر را میگیریم. بیست و یک شعری که در پی میآید، معرّف اوست.
۱
انگار افتاده باشم در آبی آبها
و قلپ قلپ
آب برود در گوشهایم
چشمهایم
دهانم
پر شده باشم از او…
انگار پاییز وزیده باشد
یک دسته برگ شده باشم
رها
پر سر و صدا
خرد شده باشم زیر پا …
انگار سیگار شده باشم
دود شوم
بالا بالا
سرد شده باشم اینجا …
من هیچ نژادی نمیپرستم
فقط گاهی که سردرد دارم
و چشمهایم میافتند بالا
روس را نمیبوسم
به عرب که لب نمیزنم
فرانسه میل ندارم
دلم ایران میخواهد
یک تکه ایران خشکیده
که بگذارم در دهانم خیس بخورد و
آرام آرام
مزه مزه کنم
طعمش در دهانم رسوب کند
دندانهایم کند
زبانم قاچ قاچ
و سقف سوراخ
خون پر شوم
و هی تف
تف کنم پارههایش را…
من این عشق را نمیخواهم …
پاییز ۹٠
۲
این حرفها کهنهاند
به من کمک نمیکنند
دیگر هیچ واژه ای من را درمان نمیکند
من رکود کردهام یا دنیاست که راکد شده؟
اگر بخواهیم عشق بازی کنیم
همان حرکات گود افتاده را اجرا میکنیم
حتا سیگار کمکی نمیکند
یا خوابیدن
خود را به خواب زدن
در آغوش هم عرق کردن
زخمها ضخیم شدهاند
حتا کارد نمی بردشان
حتا …
دوباره سکوت کردهام
به شکل همیشه قرار گرفتهام
آرام گرفتهام
تا آرام باشم
چقدر طوفانها حرام شدند
چقدر
چقدر
چقدر تنهاست!
دستهای بزرگش
آغوش بر آمدهاش
موهایش ٬ جنگل روییده بر پیکرش
خداییست وزان در حرفهایم
صدای شعر خوانش …
عاشق شدهام انگار
اینبار…
دیگر کتابی نمیخوانم جز او
او … او … اوو
که هر چقدر هم لباسم تنگ باشد
نمیتواند قارهی بزرگی مثلِ او را بچسباند
به گوشه های لبهایم
نمیتوانم سرنوشت را تغییر بدهم
نمیتوانم عاشق نباشم …
پاییز ۸۹
۳
این سالها
هر سالی که نو میشود
در خود دختری دارد
که مرده است
آن دختر من نیستم
که هنوز در آشپزخانه
بین میز و گاز تلو تلو میخورم
اما به تو نمیخورم
ببین قدم چه کوتاه آمده از شانههایت!
زنها نشستهاند و دور هم سیب پوست میکندند
عجب شب بلندی بود!
از یکی از همین چیزهای دم دستم استفاده کردم:
همین بارانی که در خیابان میبارید
همان درختی که هنوز کلاغ دارد
این سیگار لای انگشتانم
و این چای سرد و رنگ باخته در لیوان سُرخم
تا به تو زنگ بزنم
و در گوشی گیر بدهم به دندانهایت که گراز شدهاند
و پیراهنت که بر شانههایش رد اشکهای زنی بود
تا تو غرغر کنی:
- واقعن که روانی هستی!
من خنده های خفیف کنم و دور شوم در گوشی
تو دست زنی که نوازشت میکند میبوسی…
به پاهایم که روی میز بر هم لمیدهاند میخندم
به دخترانی که هر سال بر سال چفت میشوند در کنار خیابانی
که کسی بیاید
شلیک کند تا بمیرند
من نیستم
نخواهم بود…
زمستان ۸۹
۴
برای این شعر هیچ طرحی نداشتم
خودش آمد
ماسید
وا رفت
تب زد
تبخال شد…
هی چرخیدم
هی واژه به واژه
در قدمهایم
سطری زاده شد که از سطر قبلی فراری بود
و مردی خودش را وارد کرد
که صدایش کردم
و زیاد آمد
در کناره های لبهایم جا ماند …
مریضش کردم
مریض بود
شعر میگفت …
پاییز ۸۹
۵
تا به حال زنی خیس و لگد خورده بودهاید؟ برگهای پاییزی؟
کسی در آینه لبخند میزند،
تو نیستم، منم؟!
این واژهها میجوند مرا،
ذره، ذره…
چیزی نبودهام.
من میجوم این واژهها را،
ذره… ذره…
و تُف …
تُف بر اولین ستارهی غروب، بر ماه…
آغوش گشودهام، نگاه… سکوت…
آگاهی که نمیرسد.
و مرد که میتواند
میتواند … میتواند…
آه… تا به حال سبز و برف خورده بودهاید؟ برگهای پاییزی؟
دست به دهان میبرم و حرفی بیرون میکشم
حرف میان دستم بال بال میزند
دست به سینه میبرم و قلبی بیرون میکشم
با رگهایش، که امتداد خون چکانِ حسیست
با حجم غمگین و طولانی یک مرد..
درد … درد ..
دردی نه پاره پاره
که به تمامی درد…
کسی را باید بمیرم، تلخ…
همچون باران
که قطره… قطره … تیک … ساعتها … تاک…
میبرد و پاک میکند … پاک …
چه روزها در انتظار طلوع بهار، آرام فرو مردید، برگها…
برگهای پاییزی!
تا به حال سری جدا شده و دور مانده از پیکر دیدهاید؟
و یا تیله چشمی؟!
دود… دود… و همه چیز به تقلایِ … فرود…
کاش تو را نمیخواستم!؟
لطافت دستهای کدام شعر تو را به زیر پستان گرفت، زن لگد خورده؟!
با التهاب، پر هیجان، همچون گرگ…
در بیابان.
کاش تو را نمیخواستم!؟
زمستان ٨۲
۶
بفرمایید سر میز
الان وقتِ صرفِ اشتهای شماست!
- ببخشید گارسون
من یک زن میل دارم
که پاهایش را روی میز برایم باز کند
که پشت کند به من
تا انگشت کنم
که دست بکشم به پستانهایش
که موهایش را بکشم و دهانش را سخت ببوسم…
حالا زن اینجاست روی میز
و عکس فروغ آن بالا نگاه میکند:
” اگر به خانهی من آمدی
برای من ای مهربان …”
آه لعنتی ! این زن سرانگشتانش لای صفحات یک کتاب جا مانده
صورتش غمگین است و بی گناه
اما من میخواهم که همگیش جنده باشد
هی حرف بزند
و از سر لذت جیغ بکشد
نگاه کن!
چه ساده پاره میشود کناره های دهانش
و دروغ میگوید
زبانش …
پاییز ۸۹
۷
به جای سینی که کم آمده از هفت سینم٬ سرما گذاشتهام!
از صبح که بیدار شدم
پاهایم باز مانده بود
و مردی بر کاناپه مرده بود
بچه ای ملحفهها را میجوید
فریاد زدم
اسم واقعیام را گفتم
اما رمز عوض شده بود
و خون در کتریم قُل میزد…
گفت : من توهم شعر دارم٬ بالا بیاورم؟
گفتم این شعر را بنویسم خلاص میشوم
- لطف کنید من را به لطفعلی خان زند برسانید لطفن!
اما سنبلی که خریدم تا به خانه برسم مرده بود!
حتا روغنی که در ماهیتابه بود٬ سوخته بود
خانه بوی تهوع آور بعد از زایمان مردی را میداد
که تا میآمدم زنگ بزنم٬ زنگ خورده بود
- هی سنگ نزن!
من فقط با تو خوابیدم
آن هم آنقدر درد داشت و زور زدم که این بچه را ریدم!
- پرنده هاش خدایی چاق بودن
پروازنمی کردن
سُر می خوردن!
سیبها که سرخ نمیشوند
سبز میمانند…
- من پریودم منو نکن !به من تجاوز نکن!
- خفه!
ساختمانها خمیازه میکشیدند و کش میآمدند و بلند میشدند و بلندتر٬ آسمان را میخراشیدند و باز هم از طبقهی پنجم زنی را تُف میکردند که تُفی شده بود.
- برو گمشو! دهنی!
دهانش بوی سیر میداد
زبانش طعم سماق!
اما سیگاری که کشیده بود٬ خونی بود
- سردمه جیگر خانوم! بغلم کن خوشگله!
- جیغ بزن پدرسگ! آها … جیغ بزن خوشگله!
کمرم درد میکند
صبح که بیدار شدم
حتا صبح نبود …..
زمستان ۸۹
۸
بین او و آن دیگری ٬ سکوت رد و بدل میشد
زن نان بیات سیاهی را میجوید …
خون! در میان برفها
خون! بر کناره های هر برگ
خون! بر سرانگشتانم
باید دوباره با خاکهایت خانه ای بسازم
باید اینهمه راه را برگردم
بین او و آن دیگری جرقههایی در گذر بودند
جرقههایی که فقط جرقه بودند
آتشی در کار نبود!
سرما کمرش را شکسته بود …
زمستان ۸۹
۹
پیچ میخورد و من تاب میخوردم
بالا میرفت و من پهلوی خودم نشسته تکان نمیخوردم
چشم میدواندم
پشت کرده بود به من و خرناس میکشید
تکان نمیخوردیم :
من ٬ صندلیها ٬ میوهها بر میز …
فقط دود بود
و آبهایی که در لولهها میدویدند
مرد کنارم بود
اما کم بود ٬ در دسترس نبود
و سایهاش سینهام را دریده بود.
پاییز ۸۹
۱۰
تصویرم در آینه مثل مادرم نبود
حتا شکل پدرم نیست
چقدر چهرهام خراب شده!؟
میخارم کنارههایش را:
رگهایم بیرون زدهاند
چشمهایم دوری میکنند
دیگر نگاه …
آه …
نمیکنند
خیره میشوند
خیره ماندهاند بر تو
که نیستی
لبهایم هنوز همان طورند
که صدایت بزنم
و یک صفحه کاغذ از دندانهایم آویزان مانده
که هیچ کس نمیداند از کجا آمده
بخند!
عجب نمکی دارد خنده های شناورت
روی موجها…
چهرهام مربعهای کوچکی میشود
تصویرم فرو میریزد
تماس قطع میشود…
دیگر چگونه میتوانم تو را ببینم؟
این موجها آمدهاند و رفتهاند
باز نمیگردند
این مو ج ها تو را به من دورتر کردهاند
دریا خالیست
تو از موج سواری خسته شدی
من در ساحلی تنها ماندم
که نمیدانم
در آغوش دیگری مرده ای
یعنی در آغوش دیگری بمیرم؟
پاییز۸۹
۱۱
تو در هیچ شعری نمیآمدی
نه این که دوری کنی
نه!
این تاریخ لعنتی بر صورت من و تو
لیز میخورد همیشه
کناره های چشمهایمان را میکشد
و پوستمان را تیره تیره تر …
هزار سرباز مغول از چشمهایم بر بدنت تاختند
هزار جنگجوی عرب از زبان تو بر تنم تازیانه زدند
اما رهایت نکردم
نمیکنم…
لحظههایی که گذشتند بسیار خائن بودند
و من که معنای من نداشت
هنوز من بود
اما تو
تو نیستی ..
گرهها کور میشوند
باز نمیشوند
تا بندی بر گردن داشته باشم
باید بلند شوم
تاریخ را بتکانم از گوشه های دامنم
لباسی تازه بپوشم
که بیاید به این گردن بند
که بندی نیست
رها در باد تکان میخورد
دست تکان میدهد
برای دور دستها
برای منظره های یخ زده
برای سواران شکست خورده
برای جنگجویان لرزان نگاهت ….
تو حتا در این شعر هم نیامدی
نه این که دوری کنی
نه …
نه …
نه …
پاییز ۹٠
۱۲
خنجری که کودکی چنگیز را شکافت
بر فرقم میکوبم
تمام رگهایم را بریده
خراش میدهم پوستم را
شاید بیرون جهد مردی که برایم میجنگید
جهان این گونه نبود
آن روزها فقط چنگیز بود
که کمی جنگ ریز بود…
خستهام !
باید لباسم را در آورم و برهنه با تختم بخوابم
تا خوابهای چنگیز را ببینم و به چنگ بیاورم
اما چی؟!…
تابستان ۸۹
۱۳
در خیابانهای بعد از نیمه شب شهری
که تنهاییم را قدم میزنم
در صندلیهای خالی سینما
و نور کم رمق فیلمی سیاه و سپید
در بادی که گاه دامنم را بالا میزند
و مردان مستی که به رانهای جوانم خیره میشوند
در آیینهی ماشینی که زنی زیباییش را جا گذاشته
در صندلی که بوی عطر تنش جا مانده
در تختی که مرد با زنهایی خوابیده
که دوستشان داشته و نداشته
در لحظههایی که خندیده بودند و رفته بودند
و عقربههایی که هیچ چیز به یادشان نمیماند………….
چرا تعجب نمیکنم؟
عصبانی نمیشوم؟
کم کم گرگ و میش شدهام
فقط قبول میکنم
و تنهاییم را حمل میکنم.
تابستان ۹٠
۱۴
در شهر بازی که شهری باز را بازی میکردیم
بازی شهرها ادامه دارد
این شهر بازی میخورد
و جادوگری یهودی
عروسکی را جا زده در شیشه های رنگی …
من شلیک میکنم
چرخها فلک میخورند
و فلک چرخ میخورد
بازی میکنیم
باز میکنیم …
بالا میرویم و پایین میآییم
وارد میشویم و خارج … خارج نمیشویم
شهر باز میکنیم
که دکانهایش شیرین میفروشند
و فرهاد تاب میخورد
تاب میدهد
آب میدهد شیرین را …
آن بیرون
بیرون این بازی
شهری زمین خورده
که ترسش را سُر میدهد
و توپها قل میخورند در حاشیههایش …
این شهر٬ شهر من است
نمیتوانم فیلسوف باشم
چیزی بیشتر از سقراط نمیدانم
از ترس بازی میکنم
چرخ میخورم
چرخ میخورم…
و بالا میآورم این سوال را:
” امروز هم؟ “
چرا؟
چرا؟
مرگ
که ناگهانی سُر خورد
مرا
نخواست؟
پاییز ۸۹
۱۵
پرنده گریخت،
پرنده گریخت،
برگها باریدند؛
که وهمها … که رویا… که افسانهها پیرند.
و زن قدم زد، ولنگار، هرزه، در شکافهای گمراهی…
وسوسه آمد،
در وجوه مذکرت، ارتباط شکفت.
من هنوز الکنم،
طلوعی زرد آغاز شده، میان بستر خشکیده
و بوسه نبود… دروغ بود…
چقدر سخت است:
تو را دوست دارم، که دستهایت دشنه
و انگشتانت چاقوست.
میکشد و میدرد، روان رویا را.
ببین! بوی گند میانِ انگشتانم
خون، خونِ این گناه را
قی میکنم در خویشتن.
ارتعاش چشمهایت شبیه باران بود.
میان زخم، زخم من کودکی رویید.
ستاره مرده است، آینه منبسط گشته،
و تصویر تو، تَنگ و دور میگرید.
قلبم را به تو نمیسپارم
قلب من مرده است
و اسطورهها تکرار میشوند…
رقصی کوتاه کن، با دشنههایی که میشکنند،
انباشته از خلط و خون.
و رایحه، رایحهی خوابزدگی و تمکین.
نمیتوانم در آغوشت بگیرم
تو از شانههایم پر میکشی …
بسانِ عشق و اندوه…
تاریخ نغمه میخواند،
جمجمهها شکوفه میزنند، از میانِ ویرانه.
پرنده گریخت،
پرنده گریخت، ماه میتابد.
و گربههای تکیده
میانِ خیابان
جان میسپارند…
زمستان ٨۶
۱۶
زن از بر میخواند این سطرها را:
آن مرد در باران آمد.
آن مرد…
آن مرد…
آن ممممم…مممم…مممممممم…
این حرف کش میآید
مد میشود
بالا میآیدآید واین سطرها را میپوشاند.
باد میوزد
و خیال دور زن تاب… تاب … تاب نمیآورد
تابستان ٨۴
۱۷
و مرگ میتپد در شریانم
که بگسترد این گیاهِ سرسختِ به نفرین خو گرفته، «شعر»
- شعر مادر آورد است
نه پایمردِ زنی به خود فرورفته.
شعر من اما جن دارد،
یورتمه میرود و شیهه میکشد.
جیغ میزند و ضجه میکند.
زن سلیطه! آرام شو و دور باش.
دور باش از این بهار سرد،
که جوانه میزند مرگ حتی سبز.
من از این دخمه بیزارم،
که جنهایش قیژ میکشند و دود میشوند
و فرود میآید همراه واژهها،
ضربه، ضربه، سم ضربه.
این شعر من است،
که پستانهایش را به مشت گرفته و میدود…
میدود…
میدود…
بهار ٨۴
۱۸
“شلیک کن”
که نان شب ماندهام به شکل اسلحه است
و سایهها خفته، چشمهها خوابند.
ساعت غنچه ایست خشکیده…
میگذری خوفناک، همراه با لذت
و این ستارگانِ بی جانِ مرده،
به گاه همآغوشی …
تو را درک میکنم که عبث نفس حبس کردی
و سرانجام پروانه جریان یافت،
پرواز نکرد.
عنکبوت از سر اتفاق این گوشه، این جا
تاری برای همیشه تنید.
فریاد نزن! دهانِ تو کاغذیست
و دستانت پر از کپک
گاو مجروحی قاتق نانت
روزنامه های باطله کتابخانهات
روسپی فسردهای معشوقهات فریاد نزن!
چه کسی؟ کیست در قلب من؟
یا نه کجاست قلب من؟
که قوی سپیدی، همراه رویاهای کاغذ رنگی
در ساحل خرابش شنا کند؟
آنجاست پسر من
او که مادر ندارد
اما پدرش گاو میکشد.
از اینجا نرو! دور شو!
در شعر من نخواب!
من خستهام و تُف
تف به غروبهایی که دیر میآیند…
شلیک کن!…
زمستان ٨۶
۱۹
کبریت کشیدی،
یک پُک دیگر
من زیر خاکسترِ سیگار و تو
چون دود آبی رنگ…
کبریت کشیدی،
یک شهر بالا آوردم؛
با بندهای رخت پاره، با سیگارهای روشن
و با مردانی که در جیبهایشان « و ان یکاد» بود.
کبریت کشیدی،
و دستت را محافظ باد کردی،
دستت خانهی خورشید بود،
دستت طلوع گرمایی جدید،
دستت پناهگاه من بود.
کبریت کشیدی،
من تمام شده بودم،
همراه ترانهی مستهایی که در خیابان قضای حاجت میکنند.
دوباره … دوباره… کبریت کشیدی،
مثل حباب صابون ترکیدی
مثل قاصدکها … دور شدی…
و من یک مرد بالا آوردم
که جیبهایش پر از ستاره بود و
«سیگارهای نیفروخته»
کبریت کشیدی،
تمام بوسههایت فرود آمدند
تمام دروغها نزول کردند…
کبریت کشیدی
تمام کبریتها سوختند
و من ماندم؛
کبریتی نیفروخته!
بهار ٧٨
۲۰
کلید میانِ قفل، دل، دل، جق، کلیک میکند.
کلید، کلید تمام چراغهای خیابان روشن میشوند.
قلبِ من تو سری خور بارآمده
و شعر
مردی قُلتَشَن که،
وارد میشود.
-آه! آخر گرفتم بدترین تصمیم
آمدم، دستها بالایِ بالا، تسلیم تسلیم.
زمستان ٨٠
۲۱
ماه
تکمهی لب پریدهی بالای پیراهنت نمیتابد این شبها
که سیاهی گرفتهاند
ابرها زیادیاند
و قرص درخشان آفتاب زورش نمیرسد
روزها دلگیرند
خانهها…
خانهها آب رفتهاند
مردهایش سیگار میکشند
و زنهایش دودها را به هم میبافند
و میبافند
و او
او که شعر میگفت
شعرهایش قد نمیکشند
زود میمیرند …
کل میزند زنی آن دورها…
آن سوی رود نیل
و او پیراهن سفیدش را سه بار اتو کشیده
تا میزند
کنارههایش را در جعبه ای جا میزند.
جمع میشود تا جور کند جوابی برای من
جوابی ندارد
حرفی نیست
من سکوت میکنم.
زمستان ۸۹
مطالب مرتبط
- شعر و صدای آتوسا قدیمی
- همایش ادمون ژابس | کتابخانهی ملّی فرانسه | ۱۱ می ۲۰۱۲
- فرشتههای کاغذی | شمارهی سوم | اردیبهشت ۱۳۹۱
- دو شعر از امیرحسین افراسیابی
- سَـنَماع | امیررضا پدرامیار
- شعر ایوب عبدل
- لیبیدو در آنتی کنفورمیسم | پدرام مجیدی
- گلوله در گلو | شعر و صدای رضا شنطیا
- شعر | پدرام مجیدی
- گفتوگوی صدای آمریکا با علی عبدالرضایی



