کارگردانیی فارسی در فیلمِ بلند شعر فرانسه | پرهام شهرجردی
امروز را دوست دارم چون فرداست. دیروزی را دوست دارم که امروزمان ساخت. امروز دستِ کم ده ساله است. ده ساله باید میشد تا بیاید، باز شود، افق شود. افقی که یک روزه نیامد. تصادفن نیامد. حالا آمد، البته باید میآمد. اما چطور، از کجا آمد؟
افقی که بود، افقی که خواسته بودند برایمان، افق من و ما نبود. خواستنی نبود. درش نمیشدیم. اولین خواست، نخواستن بود. ناخواسته را، نخواستن را نوشتن بود. که چرا نمیخواهیم. که چه را میخواهیم. در بسته و بستهبندی شدن، در بزم و رسم، هم رنگ و هر رنگی شدن، در محدوده ماندن، حد و محدوده خواستن… باری، گاهی باید مقاله کرد، در بیفضایی فضای دیگری کرد، گاهی تبعید میشوی، پیش و پس از تبعید، همیشه هزینه میدهی، گاهی تصمیم میگیری زبانهایت را بیشتر کنی، گاهی به پریدن از بلندی فکر میکنی، جان میدهی تا شعرت زنده بماند، زندهگیات کند.
سرنوشتِ ما سوختن نبود، ساختن نبود. کسی که بیرون میزند از دوزخ، هر چیز و همه چیزش را پشتِ سر میگذارد، همه را میگذارد و میگذرد. زباناش را به دست میگیرد و میرود. زبانمان را نژاد دادیم که شخصیت را، که فردیت را علنی کنیم. به جانِ هم افتادیم و به هم جان دادیم. هیچوقت هیچچیز آماده نبود. همه چیز را از صفر شمردیم: زبان را، فضا را، خواست را از صفر شروع کردیم.
تازه بعد بود، بعدها بود که فکر کردیم فردایی هم هست، فردا را میخواستم وقتیکه مینوشتم «فردا خودش میداند». خواستام را نوشته بودم: ابیاتِ ما اگر از ادبیاتِ دنیا سر نباشد، کمتر نیست. ادبیات ما، یعنی ابیاتی که از صفر ساختیماش. زبانها براش بنا کردیم. بیرون از هر فضای موجود و آماده، فضاییش کردیم. این خواست که ادبیاتِ ما در جهان صدای خودش باشد و روی پای خود بایستد، به مرور زمان شکل گرفت. امروز، خواستهی دیروز که آرزو بود، دیگر بدیهیست.
هیچوقت مترجم نبودهام. از ترجمه به معنای مرسوماش لذت نمیبردم. نمیبرم. ولی دوست داشتم، دوست دارم زبانی دیگر داخلِ زبان بسازم. زبان را با زبانِ بیگانه، یگانه کردن و رسیدن به زبانی که دائم از خودش میزند بیرون. چه فارسی که نزدیکِ من است، چه فرانسه، که دور بوده و تبعید نزدیکمان کرده.
من مترجم نیستم، از زبانی به زبانِ دیگر غلتیدن را دوست دارم. هر «فضای ادبی» شخصیتی منحصر به خود دارد. ویژهگیهایی دارد. خصیصه را نمیشود ترجمه کرد، باید آن را ساخت، اگر نشد از کنارش گذشت و مترجم شد.
ما با زبان سر و کار داریم. ور با زبان میرویم. آن را به شکلِ گلوی خود درمیآریم.

Po&sie 137-138
مجلهی Po&sie در سال ۱۹۷۷ توسط میشل دگی، فیلسوف و شاعر معاصر بنیان گذاشته شده. پل الوار جایی گفته بود در ریختِ کلمهی poésie، یکی دارد خودش را میخاراند و غُر میزند: &.
این مجله، با سن سی و پنج سالهای که دارد، به شعر، به فکر و نقد میپردازد. معرّف شعر روز جهان است. توجه به فلسفهای دارد که به ادبیات پهلو میزند. با ارائهی آثار پیشرونده، جایگاه خودش را پیدا کرده و به عنوان نشریهای مرجع در فرانسه و دنیا شناخته شده است.
جدیدترین شمارهی این مجله، فردا ششم فوریه ۲۰۱۲ توزیع میشود. پانزده شعر از مهمترین کارهای علی عبدالرضایی را که از فارسی برداشته فرانسه کردهام درین شماره منتشر میشود. در همین شماره، کارهای دیگری هم عرضه شده، مثلن از جورجو آگامبن، چزاره پاوزه، فلورانس دُله (نویسنده، سناریست، عضو آکادمیی فرانسه)، والت ویتمن، بزرگداشتی برای صدمین سال تولد جورجو کاپرونی، یکی از مهمترین شاعران و نویسندهگان معاصر ایتالیا، پییر پائولو پازولینی، ژوزف برودسکی (از بزرگترین شاعران معاصر روس، برندهی جایزهی نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۷)، مارتن روئِف (فیلسوف، شاعر، مترجم آثار آگامبن به زبان فرانسه)، تیفن سمویو (نویسنده، منتقد، مدرس ادبیات)، یوهانس بوبروفسکی (شاعر و نویسندهی آلمانی)، ماریلین هکر (شاعر، مترجم، منتقد و مدرس ادبیات در سیتی کالج نیویورک)، ژان پاتریس کورتوآ (شاعر، مدرس فلسفه و ادبیات در دانشگاه پاریس هفتم)، مارسل دِتیاِن (نویسنده، زبان شناس و مردمشناس بلژیکی)، ترجمهی «کانت و میلتون» اثر سانفورد بودیک (مدرس ادبیات انگلیسی در دانشگاه اورشلیم) که به شعر جان میلتون، شاعر انگلیسی، و تاثیرش بر شکلگیریی اندیشه کانت میپردازد. و خیلیهای دیگر که درین ۳۰۴ صفحه، شمارهی ۱۳۷-۱۳۸ این مجله را شکل میدهند.

تصویری از شعر «سانسور»
پانزده شعر از ادبیاتِ ما درین حوالی کناره گرفته. حالا باید از این بنویسم که چطور پانزده شعر را ترجمه نکردم، شعر کردم.
این مجموعه اشعار با «سانسور»ی شروع شده که فارسیاش را دوست داشتم و تکهای از من بود. پس نه میخواستم نه میتوانستم آن را به دستِ ترجمه بدهم. اینجا چیزی با هستیی من و ما درگیر بود. چی؟ درد با نخستین حرف از نخستین سطر در وا کرده و در صفحه میپیچد و من را مثل خون جاری میکند. در قتلِ عامِ کلماتام. باید شاهدِ قتل و موضوع قتل باشی تا از قتل بنویسی. باید از درد به کلمه، از کلمه به درد نوسان کرده باشی و این همه را تجربه کرده باشی. تجربه، هیچوقت عام نیست. خاص است. خاصترین زبان را مخصوص هر حرف و هر کلام ساخته باشی. وقتی که درد، پدرد میشود. مادرد میشود. برادرد میشود. هنوز با درد از درد نوشتن. با درد، زبانِ دیگری ساختن که زبانِ فرانسه نیست، با زبانِ فرانسه بیگانه و در عین حال با زبانِ فرانسه خودیست.
با تواضع کاری ندارم، به این تجربهها عجیب مغرورم. خیلی ازین زبانسازیها را شفاهی کردهام، خواندهام، اجرا کردهام. اینجا مخاطب فرانسه زبان را با موقعیت تازهای رو به رو میکنیم. نیم نگاهی به ادبیات فارسی انداخته کردن نشان میدهد چنین موقعیتی در تاریخاش بی سابقه است.
باری، این انتشار، یکی از نقاط عطفِ کارِ من و ماست. گفته بودم: ادبیاتی که ما راست، گیر میدهد به جهان که جهانگیر شود. شده است!
حالا کلاهتان را قاضی کنید: در کشوری که گویا فارسی زبان است، فارسیترین شعر محکوم به تبعید و نبود است. در کشوری دیگر، فرانسه، همان شعر در مهمترین مجلهی ادبی فلسفی، کنار مهمترین نامهای معاصر قرار میگیرد. اصلن شما کلاه دارید؟!
فهرست و صفحات اولیهی مجلهی پوئتری را اینجا ورق بزنید:
برای اطلاعات بیشتر به این نشانی مراجعه کنید:
ISBN 978-2-7011-5863-1
مطالب مرتبط
- Censure
- پساتبعید در رادیو مهاجر بریتانیا
- گزارش اقلیت | گروه مورچهها
- در معرفی ماهگل سالمی
- زمانِ شکستن، زمان شکستن، شکستِ زمان | موریس بلانشو و پرهام شهرجردی
- دو شعر از روتخر کوپلاند به همراه معرفی شاعر | شهلا اسماعیلزاده
- شعر و صدای آتوسا قدیمی
- همایش ادمون ژابس | کتابخانهی ملّی فرانسه | ۱۱ می ۲۰۱۲
- فرشتههای کاغذی | شمارهی سوم | اردیبهشت ۱۳۹۱
- مانیفست شعر پولورال | آیدین ضیایی




تبریک دوستان عزیز …تبریک!!