
Name: POETRYMAG
Posts by POETRYMAG:
شعر و صدای آتوسا قدیمی
اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۹۱شرایطِ شاعری
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
برای مرمتِ دیواری که در قلبش فرو ریخت
کتابخانهاش را وقتی فروخت
میشد از مردمکهای به آب رسیدهاش
مروارید گرفت
و رسید به فصلی که برگهاش را میریخت رویِ میز و
جای بشقاب مینوشت پرنده مردنیست
و تا بیاییم پرواز را به خاطر بسپاریم
شام از قلم افتاده بود
پس کلمات
کودکانِ آن سالهای ما بودند
که با شعر به خواب میرفتند
لحظه میگذشت مثل ِ برق و میریخت
به جای باریکی که عنقریب
عقربهها را گیر میانداخت
ساعت روی ملاقات خوابیده بود
و بیمار که زمان را در بخش ِ دیگری بستری کرده بود
نگاهِ واگیرداری داشت
که از مراقبتهای ویژه میترسید
پرستار میپرسید
همراهِ این متن کجاست؟
من داشتم جای سطرها را عوض میکردم
و یکی داشت پرستار را خبر میکرد
که میدانست
شرایطِ شاعر همیشه بحرانیست

پرندهی کاغذی
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
دست روی این داستان بلند نمیشود
و هیچ کاروانی
کلماتم را دیگر به کارون نمیریزد
بگذار رو سفیدی به کاغذ بماند
جنگ را فقط در خط ِ مقدم میشود نوشت
و گر نه جوهری نداشتم
که به مرگ پس بدهم
اینجاست که دستم خط میخورَد
و پاهاش
که به زانو در آمده
پای ِ همه را بریده که رفت نباشد آمدنی و بنشیند
به تماشای ِ پنجرهای
که پرواز ِ آخرین پرندهها را پخش میکند
اینجاست که دستم میبُرد
کلمه مفقود میشود
و کاغذ تا میخورَد تا پرندهای
بالهاش را در صفحهای سفید تکان بدهد
جنگ را همین جا تمام میکنم
تا جا نماند
کبوتری که جا انداختهام
تصنیف
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
دنبال ِ رودخانه را که میگیرم بیشتر به بیشه میریزم به ناژوان
به مادربزرگ که اسمش ملک بود و بهار را
برای گلهای رنگارنگی که داشت
در خانه حبس میکرد و هر پاییز
برگ برگ ِ خزان را با مرضیه مرور میکرد
من هم گاهی که بیکار و عارفم
لالهی گوش را میدهم به جوانان ِ وطن
و بی آنکه یونان را دیده باشم الهه میشوم
تا با غمش بسازم و مرغ ِ سحر ناله سر کند
در گوشهی اصفهانی
که حافظهاش زیر ِ سوزن ِ تصنیفها گیر کرده
اندکی سایهی چسبناک انجیر
و بعد … از ظهرِ تابستان کمی بدهید تا یک دهن بخواند
صدایی که شش دانگ بپیچد در خانهی اجدادی و دختر وار هم که حساب کنی
یک دانگش برسد به گوش ِ مادرم
مادرم
مادرم
نوستالژیک که میشوم نفسم بوی نفتالین میدهد
بوی ترمه و تافته
بوی حنا و گیس ِ بافتهی عزیزی که از حمام میآمد
من اما دلم چرک میشود
وقتی که انجیرِ پیر را بریدهاند و
ورّاث دارند به اندازهی سهمشان لبخند میزنند
فردا در این مکان
کارگران مشغول به کار و
عمارت روی سر ِ خاطراتم خراب میشود
ای دختر ِ زیبا
لب ِ ایوان را
برای آخرین بار ببوس!
پدرخوانده
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
ادبیات هم مافیاست
با این همه پدرخوانده
مادری در کار نیست
و شاعر تنها پیامبرست
باقی همه کافرند
یا کافرند و این کافه دیگر کسی را هدایت نمیکند
باری بر نمیدارند این کلمات
حتی در پاریس هم پا نمیدهد این بار
یکی مرا با خوشگلیام اشتباه گرفته
- فندک داری فکرم را روشن کنم؟
و من که زیر ِ میز میزنم
پایهام که ایمان بیاورم به فصل ِ سرد
به شعری که در چشمِ من بی فروغ ترانهایست
ترانهای که خدمتکار خانه
طیبه خاتون
زیرِ لب میخواند و
همین که پوست بر میدارد از پیاز
اشک
آهسته
آرام
میچکد روی گونههاش
پرواز
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
خطوط ِ پرواز موازیاند
و مقصد نقطهایست
که هرگز از خاطر عبور نمیکند
پس پُر کن
چالهای را که هواییام کرد پُر کن
و شراب ِ شیراز را
از ساقی ِ فرانسوی بگیر
که سرها تا دقایقی دیگر
به شانهی کنار دستی کوک میخورد
پشت ِ صندلی هم
عاقبت خم میشود
و ما کمربندهایمان را بستهایم
تا در هم سقوط کنیم
دیگر آثار آتوسا قدیمی در مجلهی شعر
ده شعر با صدای شاعر
مدرسه جلقیها | قاسم کشکولی
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۹۱

مدرسه جلقیها | قاسم کشکولی
همایش ادمون ژابس | کتابخانهی ملّی فرانسه | ۱۱ می ۲۰۱۲
اردیبهشت ۵م, ۱۳۹۱ادمون ژابس، در سال ۱۹۱۲ متولد شد. تبعید شد. به زبان فرانسه نوشت. مشغلهاش خودِ کتاب بود. امسال، یکصدمین سال تولّد اوست. به همین مناسبت، کتابخانهی ملّیی فرانسه و اورل کرسون (نوهی ژابس) همایشی را در ۱۱ می ۲۰۱۲ برگزار میکنند.
درین برنامه، شاعران، نویسندهگان، منتقدان و هنرمندان به ویژهگیهای کار ادمون ژابس میپردازند و از تجربهی خوانش-آفرینش خود و نزدیکیاش با آثار ژابس صحبت خواهند کرد.
محور اصلی این همایش، آخرین اثر ژابس «کتابِ پذیرش» است. ژابس این کتاب را پیش از مرگ مینویسد و پس از مرگ (در سال ۱۹۹۱) منتشر میشود. کتاب-وصیتی که کتاب را از نو باز میخواهد و از نو-نوشتن را سرنوشت کتاب.

نقاش، شاعر، منتقد، آرشیتکت، نویسنده، هرکس به نوبهی خود از این کتاب و با این کتاب حرف خواهد زد.
این همایش با حرفها و حضور کسانی چون جورجو آگامبن، ژان لوک نانسی، ژان پییر فَی، دیدیه کائن، کترین دوید، میشل دُگی، مارسل کوهن، الیزابت بریه و پرهام شهرجردی برگزار میشود.
زیر عنوان «چهرهی کتاب»، پرهام شهرجردی به بررسیی آثار ژابس و مفهوم کتاب میپردازد.

مجموع گفتارهای این همایش در کتابی که در سال ۲۰۱۲ منتشر خواهد شد، گردآوری میشود.
این همایش با میکائل لویناس، آهنگساز و پیانیست، که بر اساس متون ژابس قطعاتی را اجرا خواهد کرد، به پایان میرسد.
در کنار این همایش، نمایشگاهی از دستنوشتهها و مکاتبات ژابس از ۲ می تا ۱۷ ژوئن ۲۰۱۲ در کتابخانهی ملّیی فرانسه برگزار میشود.
فرشتههای کاغذی | شمارهی سوم | اردیبهشت ۱۳۹۱
اردیبهشت ۴م, ۱۳۹۱فرشتههای کاغذی مجلهای الکترونیکیست. دو ماهنامه است. سردبیریی این نشریه برعهدهی ساموئل کابلیست. به تازهگی سومین شمارهی این مجله منتشر شده است. درین شماره کارهایی ازین نامها میخوانیم:
ابوالفضل پاشا، علی میرباذل، تیرداد نصری، علی مسعودینیا، عبدالعلی دستغیب، ناصر پیرزاد، رزا جمالی، منصور پویان، اکرم رفیعی، ناتاشا محرمزاده، رضا قطب، ساره بختیاری، صدیقه حسینی، شبنم کاظمی، سمیرا صالحیپور، الهام حیدری، رسول رستمی، آذردخت ضیایی، رومینا عابدی، ساموئل کابلی و پرهام شهرجردی.
مصاحبهای با علی عبدالرضایی و شیوا مقانلو از دیگر مطالب این نشریه است.
در زمانهای که «کم-بود» بود و هست، به دنیا آمدن نشریهای که فکر و حرف را روی کاغذ میآورد، حادثه است و مهم است. گرامیاش میداریم.
برای دریافت شمارهی سوم این نشریه به پیوند زیر مراجعه کنید:
فرشتههای کاغذی - شمارهی سوم - اردیبهشت ۱۳۹۱
این نشریه را درینجا ورق بزنید:
مانیفست شعر پولورال | آیدین ضیایی
فروردین ۳۱م, ۱۳۹۱
دو شعر از امیرحسین افراسیابی
فروردین ۲۸م, ۱۳۹۱خونه بوبو
بعد از ظهر روزی از یک شنبه
«جنون روز»؛ روایت شیزوفرنیک فروپاشی «من» مدرن به سوی پسامدرن | جعفر بزرگ امین
فروردین ۲۴م, ۱۳۹۱هــرگـز وجود حاضر غایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است (سعدی)
آینهی هستی چه باشد نیستی نیستی بگزین گر ابله نیستی (مولوی)
«موریس بلانشو» را از طریق ترجمه شیوا، روان و خود ویژه پرهام شهرجردی شناختم؛ و چه زیبا و متفاوت از دیگر ترجمهها. انگار که کافکا و «مسخ» و «قصر» او را از نو شناختم. در ترجمه شهرجردی از خلال حلاوت پیوند نثر و شعر با فضای متفاوت ادبی و ژانر ادبی خود ویژه بلانشو آشنا شدم. شیوه ترجمه و نوع خوانش پرهام شهرجردی از جنون روز در درجه نخست حاکی از تسلط او به زبان فارسی و خلق نثری متفاوت و از طرفی دیگر شناخت دقیق و همه جانبهاش از ظرایف و دقایق اندیشگی و بینش فلسفی و ژانر ادبیات بلانشو دارد. در خصوص «جنون روز» دو تحلیل و خوانش دقیق و گویا از طرف جناب منصور پویان و خود پرهام شهرجردی نوشته شده است که هرگونه خوانش دیگری را برایم سخت میسازد. اما متن شناور و شیزوفرنیک با بافتار ریز روایتهای به ظاهر از هم گسیخته و نامرتبط باهم (اما مرتبط در ساختار پنهان و اندرونی) «جنون روز» بلانشو…امکان خوانش های متفاوت را هم فراهم میسازد. مطمئن نیستم آیا فراتر از خوانشهای پرهام و پویان چیزی برای گفتن خواهم داشت یا نه. درهر صورت حداقل به عنوان صدایی در فضای ادبی پلی فونیک بلانشو شاید قابل شنیدن باشد.
و اما «جنون روز»!. چرا جنون شب نه؟ نکند جنون روز با جنون شب فرق میکند؟ در آن صورت تفاوتشان در چیست؟ آیا جنون در روز تجلی و برجستگی خاصی دارد؟ اینجا روز نماد و یا نشانه چیست؟ آیا این جنون، جنون ناشی از نظم سرکوبگرانه و خُرد کننده خِرَد مداری مدرنیسم است؟ یا از نوع جنون ناشی از نبوغ نیچه ایست که داغونش کرد و روانه تیمارستانش ساخت!؟ بلانشوئی که من ازبافتار متن ترجمه پرهام شهرجردی شناختم (به دلیل عدم آشنایی با زبان فرانسه متاسفانه قادر به خواندن نسخه فرانسوی نیستم و ترجمه قابل اعتماد پرهام برایم کافی بود) نویسنده در سکوت است. اصلا خود سکوت است که نه از گلوی مؤلف و یا معنا بلکه از ترکیدگی زیپ بغض کلمات بلندترین فریاد است. بافتار رمان «جنون روز» همانند قصر کافکا با دارای روایتی غیر خطی بی آغاز و بی سرانجام است در فضای شناور لازمانی و لا مکانی و بیرون از زمان تقویمی. این روایت اگرچه نوستالژیک است اما ارتجاعی نیست و در گذشته متوقف نمیشود بلکه گذشته را در اکنون جان میبخشد و با قرائت بروز امروزی میکند. در «جنون روز» از کلان روایت مدرنیزم خبری نیست. در روایت مدرن «من» یا فاعل شناسا من دکارتیست. من دکارت : «من میاندیشم پس هستم» هست. این روایت کلان و قطعی ست. این من من جامعه مدرن است. ذهن این من منظبط و روتین و منظم هست. اما عصری که در آن به سر میبریم عصر سرمایه داری متاخر و عصر حاکمیت ذهن پسامدرنیست. هر چیزی در بحران فرو رفته است. انسان پسامدرن کنونی با گسیختگی خیال، حس، اندیشه و رفتار دست به گریبان است. عصر ما عصرحیرت، ناامیدی، ترس و روان گسیختگی ست. به گفته ژاک دریدا این من دکارتی اکنون دیگر شخصیت قطعی نیست. من شاعر یا نویسنده نیست. در جنون روز این من از هم پاشیده است. این من از یک شخصیت واحد به طیف شخصیتهای شیزوفرنیک با حس و اندیشگی متنوع و متناقض تقسیم شده است؛ و این ویژه گی بوطیقای رمان پست مدرنیسیتی ست. این منها با مختصات متفاوتشان نه ضمیر واحد بلکه ضمیرهای متعددی را نمایندگی میکند؛ و قرائت یکه از ضمیر زبان در معنای من دکارتی اعتبار خود را از دست میدهد. اینجا به قول دریدا ارجاع دال به خود دال هست و نه به مدلولهای بیرون از متن. در رمان جنون روز که به نظر من یک رمان پست مدرنیستی است من : نه فاضلام، نه جاهل شخصیت نه تنها طیف شخصیت هست بلکه طیف زبانی نیز هست. چرا که در دامنه بین نه فاضل ام- نه جاهل طیف بی شمار ضمیرهای زبانی و شخصیتی است که شناورند. جنون این من از نوع «آنتئوس» (دیوانه آگاه) افلاتونی ست. این فروپاشی من یا سوژه را در ارجاع برون متنی نمیتوان توضیح داد. بلکه این فرو پاشی درون زبان صورت گرفته است. این من پایگاه ثابت ژنریکی ندارد و مدام در استحاله و دگردیسی است. این فاعل شناسا یا سوژه «نه فاضلام، نه جاهل» گاه شخصیت ریلکسی ست که از زندگی و مرگ به یکسان لذت میبرد :
«اما حقیقت مهمی که از آن مطمئن ام از این قرار است : از زندگی کردن لذت بی حد و حصری دارم و از مردن ارضای خاطری بی حد»
و گاه شخصیتی هدونیستی ست و خیامی و در عین حال تسلیم تقدیر و راضی به رضاست.
«کودکیام محو شد، جوانیام در راه است. چه اهمیتی دارد. از آن چه بود شادانام، آن چه هست خوشایند من است، آن چه پیش میآید مطلوب من است».
در این گزارهها از طرف دیگر نوعی کنار آمدن (و نه حل بحران پست مدرنیستی) با بحران شرایط زیستی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی به چشم میخورد. در جائی به شدت هومانیست است، دیگردوست است تا جائیکه با از دست دادن آنها دچار شیزوفرنی و جنون میشود :
«کسانی را دوست داشتم، از دستشان دادم. وقتی این ضربه به من وارد شد دیوانه شدم. چون عین جهنم است»
در جایی شخصیتی عاصی و بی قرار و نا آرام است :
«شب در کوچهها میدویدم، نعره میکشیدم، روز به ارامی کار میکردم»
گاه شخصیتی بی تفاوت و سنگدل و قاتل باور:
آیا خود خواهم؟ به کسی جز چند نفر احساسی ندارم، ترحم برای هیچ کس، به ندرت مایلم خوشایند کسی باشم، به ندرت مایل ام کسی خوشایند من باشد، و…
با این همه اگر لازم باشد، با طمانینه قربانی شان میکنم، هر حس خوش بختی را از آنها میگیرم (برایم پیش میاید که انها را بکشم) …
…..از این بابت معذرت میخواهم، اما باید قبل از خودم چند نفری را زیر خاک کنم.
«جنون روز» از طرفی ریز روایتهای نوستالژیک مثلث عشق- غیبت- سکوت است. ژانر روایت خود ویژه بلانشو بر خلاف روایت در مفهوم سنتی، هیچ اغاز و پایانی و توالی زمانی و موضوعی ندارد و در فضایی شناور و پازل گونه در واقع چیزی روایت نمیشود بلکه به تعبیر هایدگر نوعی آشکارگی هستی انسان و محیط اوست در زبان و در گره خوردگی تصویر ومعنا. جنون روز با گزاره نامالوف و دفرمه شده : «نه فاضل لم، نه جاهل» و به یک «نه» سوال برانگیز و دارای بار تعلیقی (البته تعلیق نه در معنای سنتی آن) نه آغاز از اول که آغاز از ناکجا آغاز میگردد.

جنون روز اثر Bram Van Velde
«نه فاضل ام نه جاهل»!، پس چیستی؟ کیستی؟ پس کیستم، چیستم؟ پس چیست؟ کیست؟. میان فاضل و جاهل طیف شناوری از شخصیتها میتواند جای گیرد. فروپاشی سوژه یا فاعل شناسا از همین گزاره آشنایی زدایی شده آغازین آغاز میگردد. پس این راوی کیست؟ چه هویتی را داراست؟ ایا اصلا راوییی وجود دارد؟ خواننده از همان آغاز رمان در وادی حیرت و تردید بلا تکلیف میماند؛ و بدین وسیله به درون متن و تاویل آن جهت یافتن خود خویشتن نه در هستی بیرونی (چون ارجاع برون متنی وجود ندارد) که در درون هستی زبان (زبان آشکارگی هستی ست- هایدگر) پرتاب میگردد. در جنون روز نوعی بیم زدایی از مقوله مرگ هست که مشغله ذهنی همیشه انسان است. گزاره «این روز را میبینم، روزی که بیرون از آن هیچ نیست» به لحاظ فلسفی و اندیشگی تعمق برانگیز هست. این راوی «نه فاضلام، نه جاهل» همین روز، همین آن را که هم گذشته است و هم آینده و هم هیچکدام را هستی خود میپندارد. آنی که از آن اوست و کسی را یارای ستاندن از او نیست. او با همین روز یا همین آن انگار همزاد است. عجین است. آنچنانکه با محو آن خود نیز در معرض فناست. فردایی در کار نیست. این گزاره بلانشو مرا به یاد این گزاره های اوشو میاندازد :
- «جایی برای رفتن نیست. هر چه هست اینجاست. کل هستی به همین لحظه (تو بخوان روز) ختم میشود. و سر و ته عالم وجود در همین لحظه باهم تلاقی میکنند؛ و کل هستی در اینجا و در این لحظه (روز) جاریست. هر آنچه هست در درون همین لحظه است. هم اینک هم اینجا. تغییر راوی در خلال فروپاشی شخصیت و هویت سوژه و خرد شدن آن به طیفهای شخصیتی که شیزوفزنیزم روایت را هم به دنبال دارد فضایی پلی فونیک به رمان بخشیده است. این عبور زیگزاگ وار از فضایی به فضای دیگر، از لابیرنت حسی و اندیشگی به لابیرنت دیگر خواننده را دچار حیرت و پارادوکسی میکند که خویشتن خویش را در منهای دیگر و در رابطه با دیگری باز یابد. اما ویژگی برجسته رمان جنون روز پیوند ساختاری و ارگانیک شعر و نثر است که بافت رمان را از خشکی و انشایی دور ساخته است. گزارههای شاعرانه در لابلای دیگر گزارهها آنچنان ماهرانه و طبیعی گنجانده شدهاند که لذت متنی مضاعفی القاء میکنند. من نمیدانم آیا در متن اورژینال فرانسوی جنون روز هم چنین ویژگی وجود دارد یا نثر خود ویژه پرهام این ویژگی را در ترجمه جان بخشیده است؟
*این دیگریی بیکران من را بیش از آنچه میخواستم به خودم باز گرداند
*یک لحظه با سری به بلندای سنگ آسمان و پاهایی بر سنگ فرش
*نور دیوانه میشد/ روشنایی هرجور عقل سلیم را از دست داده بود
*و دیدن اگر آتش بود / تمامیت آتش را طلب میکردم. / و اگر دیدن سرایت جنون بود/
*با عجله خودم را از حودم محروم میکردم
*زیر چشمهاشان که از چیزی متحیر بود/ قطرهای آب میشدم / لکهای مرکب
*و دست آخر وقتی که هیچیی کامل ام حاظر میشد
*نگاهم صاعقه بود و دستهایم فرصتهای تخریب
*شما را دوست داشتن مفهوم مرگ بود
*انسانها گودالهایی میکندند/ و خودشان را چال میکردند/ تا از نگاهتان بگریزند
*شما گرسنگی هستید/ نفاقاید/ قتلاید/ ویرانیاید
*میبایست آسمان و زمین را تکان دهند/ تا به آخر برسند
*کلمات به تنهایی صحبت میکردند/ سکوت وارد کلمات میشد
* باری اسکلت شدم/ شب لاغریام در برابرم قد علم میکرد/ تا موحش ام کند
*با قدرت بلوغ از گودال گِل بیرون آمدم/ پیش ترکه بودم/ کیسه ای از آب/ پهنای مرده/ یک عمق خفته
*در دیگری تاریک بودم/ هیچ بو. دم/ برتر بودم/
*گاهی تنهایی بزرگی در سرم شکل میگرفت/ که جهان به تمامی در آن محو میشد
در خصوص جنون روز سخن بسیار میتوان گفت، از جوه متنوعی میتوان در منشور آن نگریست و طیفهای رنگینی را دید. اما سخن نه آخر من اینکه جنون روز نمونه برجسته نا ادبیات پرهام شهرجردی و آنتی ادبیات حقیر است. جنون روز هیچ وجه تشابهی با ادبیات ندارد. خلاصه اینکه «جنون روز» روایت شیزوفرنیک فروپاشی «من» مدرن به سوی پسامدرن است و مثلث روایت عشق- غیبت- سکوت است. در خصوص خوانش جناب منصور پویان نقدی داشتم که برای فرصت دیگر وا مینهم.
جعفر بزرگ امین- تبریز- اسفند ۱۳۹۰
جنون روز را درینجا ورق بزنید
دربارهی جنون روز
کلماتی که زندگی میکنند در مرگ معنا | منصور پویان
جامعهی نمایش | پرهام شهرجردی
فروردین ۲۰م, ۱۳۹۱«جامعهی نمایش» را در آبانماه ۱۳۸۲ نوشتم. نوبل صلح به شیرین عبادی رسیده بود. هرکس به دلیلی خوشحالی میکرد. در هر اتفاقی که میافتد – مثلن در یک شوق جمعی – این خطر وجود دارد که چیزهایی از نظر پنهان بماند. ابعادی در نظر گرفته نشود. وضعیت اغراق آمیز شود. همهچیز با غلو، با بزرگنمایی عرضه شود. درین میان، کسی که با فکر سر و کار دارد، چه میتواند بکند؟ همین جاهاست که این سوآل مطرح میشود: وظیفهی روشنفکر چیست؟ مسلمن وظیفهی متفکر این نبوده، این نیست و این نخواهد بود که ابعاد مختلف اتفاق را پنهان کند، فکر را با ذوق زدهگی اشتباه بگیرد، خود و فکر و اندیشهاش را یکجا از دست بدهد و در لحظات حساس و سرنوشتساز، جمع و جمعیت را هرچه بیشتر، هرچه بهتر، از هر وجه فکری، انتقادی و ریشهای خلع سلاح کند.
ما معاصر فقدانِ اندیشه در لحظههای بایدیم.
لازم است کمی آن وضعیت بازسازی شود: در سال ۲۰۰۳، بعد از اینکه آکادمیی نوئل تصمیم گرفت نوبل صلح را به شیرین عبادی اهداء کند، خیلیها نوشتند. حرف زدند. شعر گفتند. مقاله نوشتند. مثل خیلی وقتها، مثل امروز، یکپارچهگیی عجیبی به چشم میخورد که بیش از هرچیز نگران کننده است. این قبیل یکپارچهگیها دلیل بی نقص بودنِ آن حادثه و اتفاق نیست. از یک طرف به نقصها، کمبودها و آسیبها کوچکترین توجهی نمیشود و از طرف دیگر، هرگونه ایراد و اشکال حادثه، لاپوشانی میشود. قضیه را تک-بُعدی جلوه دادن، حالا با هر حربهای شد، شد. آن روز هم مثل امروز با مسالهای بنام رسانهای مواجه بودیم: همیشه یک بُعد. نام رسانه عوض میشود، بُعد همان است. افق همان. نوشتار همان. فکر (غیاب فکر) همان. و ترویجِ همان.
حالا برای اینکه مساله را ملموستر کنیم: به عبادی جایزه میدهند. یک نویسنده، شاعر، منتقد، روشنفکر (این عناوین یعنی چه؟) در کانادا، چنان به شور و شعف میآید که فکر میکند «تاریخ ایران ورق تازهای خورده» و یکباره همه از زندان و شب سیاه و قتل عام رها شدهاند. ستارهی زن ایرانی درخشیده. گویی به آخر زمانها رسیدهایم. اینکه در هنگام وقوع حادثه، یک روشنفکر بیاید و برخوردی از روی سادهلوحی یا غیبت فکر از خود بروز بدهد، وضع را به شدت ناگوار میکند. اینجا مثل هرجا، اسم اهمیتی ندارد. ما با جایگاه افراد مواجهایم. کسانی برای خود جایگاه دست و پا میکنند و با آن جایگاه، فضا را مصادره میکنند. کسی میخواهد از جایگاه نویسنده، منتقد، شاعر، عضو کانون نویسندهگان، روشنفکر، مدرّس و… خودش را به فضا تحمیل کند – چون ما همیشه با فضای اشغالی و تحمیلی مواجهایم – در هیچجا به صورت روشن و موکد اعلام نمیکند که: «من از جایگاه سادهلوحانهام با شما سخن میگویم» و یا «در غیاب مطلق فکر، دست به کار نوشتن شدهام». نوشتن «جامعهی نمایش» در آن زمان، دقیقن به دلیل روشن کردن همین وضعیت دهشتناک بود. در لحظات حساس، زمانی که روشنفکر وظیفه دارد به جامعه فکر تزریق کند، میآید و فکر جامعه را دچار رخوت میکند. به جای هوشیاری، بیهوشی مینشاند. به جای عمق بخشیدن، مسطح میشود، و مسطح میکند.
این نخستین بار نبوده و آخرین بار هم نبوده. در ابعاد فجیعتر، اتفاقات دههی ۵۰ شمسی را به خاطر بیاوریم. عملکرد روشنفکران آن دوره را که با توده، تریاک کشیدند و فکرها را به رخوت معتاد کردند. آن قدر با مذهب ساختند که دانسته و ندانسته، به اسلام سلام کردند و دست آخر هرکدامشان یک پا «امام» شدند. معلوم نیست کِی قرار است از گذشته خوانشی انتقادی داشته باشیم و آینده را تکرارِ مو به موی گذشته نخواهیم.
سه سال و چند ماه پس از نوبل صلح، کاریکاتور مانا نیستانی در روزنامهی «ایران» بهانهای شد تا دوباره و چندباره، هیجانهای بدوی نویسنده-شاعر-منتقد-روشنفکری که یک روز با «امام»اش انقلابی میشد، روز بعد با اصلاحطلبیی اسلامی تاریخ ایران را ورق ورق میکرد و هر روز و همیشه «پانا»ی خودش را به رخ میکشید، ظاهر شود. تاکید میکنم، تاکید میکنم تا تاکید کرده باشم: دست آویز قرار دادن پستترین امیال برای تهییج تودهی مردم، نام مشخصی دارد. برعهدهی هرفکر مسوول و منتقد است که توسعه و تهدید این قبیل زمینههای ارتجاعی را درک کند، حس کند و در مقابلاش موضع بگیرد. موضع بگیرد. موضع بگیرد! موضع که سکوت نیست. گاهی موضع را فریاد-نوشتن. وقتی ارتجاع دارد هستیات را ویران میکند، فضیلت را یکجا فراموش کردن! خوشآیند بودن را به دور انداختن! فراموش نکن که دستهای معلول، خیلی سالهایت را نابود کردند! با عاملِ ویرانی، نه مصالحهای که معاملهای در کار نیست. بنویس! بی مهابا، ویرانی را، ویرانگر را بنویس. نوشتن همان.
به یاد آوردن! به یاد میآورم که «غمهای بزرگ ما» را مرثیهسرای این سالها در رثای «معلم شهید!» شریعتی و آیتِ خدا، طالقانی نوشته. خودش را شاعر خواسته، اما برای این معلم و آن آیت ا. شعر از جنس موزون میسروده. خودش را روشنفکر قلمداد کرده، اما «در انقلاب ایران چه گذشته و چه خواهد شد» نوشته و در بزرگداشت «امام»اش کوتاهی نکرده، نه تنها خطر تشکیل رژیم اسلامی را حس نکرده که در تشکیل آن نهایتاش را به خرج داده و بعد از استقرار همان رژیم، به اصلاح طلبی از نوع اسلامیاش دل خوش کرده و با شیرین عبادی تاریخ ایران را دگرگون دیده. هنگامی که جانِ یک کاریکاتوریست در خطر بوده، به تمامیی آرمانهای آزادی و رهایی که از شرق تا غرب در جریان است، پشت کرده و عملن در کنار رژیم جمهوری اسلامی قرار گرفته و تودهی مردم را علیه کاریکاتوریست، علیه آزادیی بیان شورانده. کمی بعدتر هم طبیعتن مثل خیلی از رنگارنگهای معاصر «سبز» شده تا فردا – اگر فردایی در کار باشد – چه رنگی شود.
طی این سالها که نوشتهام، به خیلی نامها برخوردم که برخورد، اجتناب ناپذیر است. آنهایی که هیچوقت و هیچجا برخورد نمیکنند، وضع ناگواری دارند: با وضعیت موجود، یعنی با نظم حاکم چنان کنار آمدهاند که جلوی خود و فکر هر برخورد را میگیرند تا مبادا به کسی، اسمی بر بخورد! ما دلاّل-مآبانه نمینویسیم. آنقدر به فکر اندیشه هستیم که به فکر عاقبت و عافیت نباشیم. با کسی تعارف نداریم که بخواهیم تعارف را به نوشتن بکشانیم. و این وجه دیگری از فکر-نوشتن است: فکر را از عُرف و تعارف آزاد کردن.
انتشار دوبارهی این متن میتواند چند پرسش را در هریک از ما زنده کند:
- چرا در اغلب جریانهای روشنفکری فارسی زبان، دغدغهی رهایی، در حد حرف و کلام هم نیست و عملن با فضای بسته و محدود کنار میآید؟
- چرا در متن، حرف، فکر (فکر؟)، زوج مذهب/سنت اینقدر حضور دارد و روشنفکر فارسی زبان با «لائیسیته»ی متن، حرف و فکر، بیگانه است؟
- چرا قرائت انتقادی از گذشتهی ادبی، سیاسی و فکری وجود ندارد و رابطه، رابطه با اسم است؟
- چرا آرشیوها و بایگانیهای ما اینقدر فقیرند و متنی که کمتر از نه سال پیش نوشته شده، امروز نایاب است؟
- چرا روشنفکر فارسی زبان اینقدر در بیراهه پرسه میزند و اینقدر به ارکان سنتی/مذهبی دل میبندد؟ چرا یک روز به «امام» دل میبندد، یک روز به «خاتمی»، یک روز به «میرحسین موسوی»، با همه شکست میخورد، با همه به قتل میرسد و باز هم چشم به راه بعدیست؟
- چرا جریان «روشنفکری» حاکم با جریان «ادبی» حاکم اینقدر همسان است؟ همان راهها. همان بیراههها. همان خوب و بدها. همان اخلاق. همان تکرارها. همان حضورها. مذهبها. سنتها. فقدانها.
- چرا در فارسی روشنفکری به ارتجاع پهلو میزند؟ و چرا ادبیات از ارتجاع پهلو میگیرد؟
- چرا دستآورد روشنفکری در فارسی منجر به حذف، قتل عام، سانسور و در یک کلام، منجر به «انقلاب ارتجاعی» میشود؟
- چرا فقط دروغهای بزرگ تریبونهای بزرگ دارند؟
- و چرا؟
—-

جامعهی نمایش
دربارهی جایزهی نوبل صلح ۲۰۰۳
پرهام شهرجردی
There is no sin except stupidity
Oscar Wilde، The Critic as an Artist
اتفاقن در همین «شهروند» چاپ شد: «یکی هست که در این میانه حق با او نیست. کی؟» (۱) و اتفاقن در همان مقاله و پیش از آنکه رضا براهنی شانههای هفتاد میلیون ایرانی را خستهتر بخواهد، به تفصیل درمورد اینکه ادبیات با تقدس بیگانه است، صحبت شده بود. و بعد هیجان به پا میشود، و «شهروند» هیجان دوست میشود، هیجانی که نامسوولیتی است، نمایش است، نمایشی که در «جامعهی نمایش» البته جلوه میکند.
نمایش، با بازیگراناش، که میگویند بیاینکه چیزی برای گفتن داشته باشند، که مینویسند، بیاینکه چیزی برای نوشتن در کفشان باشد، که وانمود میکنند که میاندیشند، اما غیاب اندیشه در گفتهها و نوشتههاشان بیداد میکند. در جهت موافق آب شنا کردن، در برپا داشتن و تهییج نمایش کوشیدن، و همیشه و همه جا، بنا بر اقتضای زمان، در حدی عوام پسندانه نوشتن، کار هر که باشد، در حد و اندازهی روشنفکر نیست، مگر اینکه تجدید نظری در تعریف روشنفکر صورت گرفته باشد. اینکه «شهروند» و رضا براهنی نه با مردم، که پشت سر ِ مردم، یکیشان به شور و شعف و آن یکی به نشئهگی نامتمرکز میپردازند، و در ادامه این دومی الهامی میشود برای آن اولی که «گرفتار کلمه و جمله و حال و فضای متن» (۲)اش شود، مساله را تبدیل به مضحکه میکند.
وقتی که آقای زرهی، سردبیر «شهروند»، در صدد انشای «از شما بعید است» بر میآید، در «از» فروغ میماند، یعنی در فرع، در اشاره جا میماند.. سردبیر شهروند وقتی میخواهد پشت سر شیرین عبادی با براهنی «دوباره به راه بیفتد»، چون بر این تأسی توجیهی ندارد، برهاناش را از نقد شعر میگیرد، از نقد براهنی دلیل میآورد، و بعد هم لابد چیزی در حد «بنشیرینش بر شانه هایهتان»، که تکرار تجویز است. سردبیر، بعد از آنکه نطق بلندی در نکوهش «خلقیات ما ایرانیان» میکند، ضوابط حقوق بشر را برمی شمارد و «از» اینجا جلوتر نمیرود. انگار نه انگار که بحث بر سر اصل و اصول کاملا بدیهی و شناخته شده است، که همه میدانیم، تجربه میکنیم، و نمیتوانیم انکارش کنیم. سردبیر شهروند میخواهد از اصلی احقاق حق کند که حق را ناحق میکند، کلمه را قیچی میکند. مسالهی «تریاک تودهها» به جای خود، و تریاک هرکس حق محفوظ مردم، اما بزرگ داشت تریاک، در هر جا به جا باشد، در آنچه ما در آنیم، یعنی کلمه و نوشتار، راه به جایی ندارد و یک سره بیجاست. سردبیر شهروند مینویسد، گرچه «در شیوه و شتاب روزنامهنگارانه»، چرا که میخواهد «در حیطهی درک اکثریت فارسی زبانان» بماند. پس سراسر مقالهاش وا مسلمانا، وامسلمانا سر میدهد. خیلی باید عوام و یا عوام فریب بود که نفی اسلام آیت اللههای ایرانی را نفی «پیروان حدود یک میلیارد نفری یک دین» دانست! خود آیت اللههای ما این قدر رادیکال نیستند که «شهروند» هست. سردبیر شهروند مفتخر به هویت مذهبی خویش است. روشن فکری که به تربیت مذهبی خود میبالد خطرناکتر از مومن عامی است، جزئی از جامعهی نمایش. انگار با جامعهی نمایش روبه رو هستیم. کسی میآید و اسلام حاکم را نفی میکند، و آن را با حقوق بشر هم خوان نمیبیند و یا اصلن از اسلامیسم و از اسلامیستها و طرز تفکرشان انتقاد میکند، این به سردبیر شهروند بر میخورد و نه تنها خودش را آزرده و طرف حمله میبیند، بلکه ایمان و امان مسلمانان جهان را در خطر میبیند و مینویسد که «مسلمانان را از دم تیغ تند و تیز نقد و نفی خود میگذراند». یکی میآید و نظریهی «تصحیح اسلام» را رد میکند و پیش نهاد شیرین عبادی را عملی نمیداند و این به نظر شهروند «تکلیف قطعی و شبهه ناپذیر برای مسلمانان تعیین میکنید… انسان را آسان میکنید. آدم را به موجودی تک بعدی تقلیل میدهید.» به نازم به این عرق و ایمان! انتقاد از طرز تفکر اسلامی برای سردبیر شهروند «کینه ورزی و کدورت پیشگی و شگرد تمامت طلبان درون ایران است که مدام مشغول یک دست گردانی و ابلاغ انتصاباتی (کذا) کلی به آدمها هستند». آیا سردبیر شهروند به لائیسیتهی کلمه اندیشیده است؟ پاسخ او نشان میدهد که «از او بعید است».
اما روشن فکر ما، رضا براهنی.
ظرافتی لازم است که براهنیها را از هم شالوده شکنی کنیم. نه آن گونه که او هدایت را میشکند، و نه آن طوری که خودش را نقض میکند. براهنیها و نه براهنی. براهنی آیا رماناش را مثل نقدش و نقدش را مثل شعرش و شعرش را مثل تفکرات منور الفکرانهاش مینویسد؟
او که مینویسد، خیلی وقتها دربارهی خیلی چیزها، و نمینویسد، گاهی دربارهی برخی چیزها، این را جای آن میگذارد و آن را جای این. پیش میآید که براهنی بیاید و «کنار پنجره بنشیند» و با رمانتیسم سپید و سیاهاش، نسخهای بنویسد، نسخهای بپیچد، براهنیهای خود را در هم بپیچد، و متنی به دست بدهد که پیش از آنکه به دست برسد از دست میرود.
رمانتیسم او اگر به «مربع مرگ» تنه نزند و جایش را نگیرد، میتواند در جای خود جایی باشد، میتواند چیزی باشد در حد و اندازهی شعرهای تغرلی براهنی؛ اینکه چطور بعد از آن همه کلنجار رفتن با دکارتیسم از جنس مفلوکاش، افلاتونیسم و گراماتولوژی، کار به اینجا میرسد که «از دور دیدم که دست در دست هم میآیند. چتر بستهی بلند دستم بود. به شرفم قسم که هر دو زیبا بودند. از هم جدا شدند. میدیدمشان؟ نه! به راهم ادامه دادم.» خود بحثی است که بعدا به آن میرسیم.
وقتی که «تمرکز» برای براهنی «نشئه» میشود، براهنی ی منور الفکر ما، پرسههای عجیبی میزند، از خودش عقبتر میرود، و دست آخر جایی که به عنوان منتقد دارد با جای قاضی عوض میکند، روشن فکریاش را با رمانتیسم عوضی میگیرد، و غلو است که بر متن او حکم میراند، متن او، که میخواهد نقد باشد، که میخواهد فکری باشد، فکور نیست، حرفهای نشئه است، حرفهای نشئهگی است. مثل تمرکزش. مثل اندیشههای خالی، مثل:
«از آسمان کاغذ خالی میبارد»
(از شعر «تمرکز نشئه» ی رضا براهنی)
نمیدانم کدام شاعر قاجار و یا شاه قاجار که او هم برای اعتلای زبان فارسی شاعری میکرد بیتی گفته بود:
«در لحاف فلک افتاده شکاف / برف میبارد از این کهنه لحاف». حاضران همه گفتند: «به به». شاعری هم گفت: «قربان بهتر است بفرمایید: پنبه میبارد از این کهنه لحاف» و سلطان که تمرکزش را از دست داده بود گفت: «- چشم بسته غیب میگوید. دهاناش را پر از زر کنید». و اندکی طلا در دهان او ریختند.
براهنی ول خرجی میکند. از دهاناش ول خرجی میکند، از حساش خرج میکند، و هر چه حسیتر می شود، کمتر فکر میکند. او احساساتاش را مینویسد، آنیت احساساتاش را، که رمانتیسم است و تغزل است، که تعادل ندارد، یک سره از روشن فکری جداست و گاهی با آنچه خود براهنی پشتر گفته، پیشتر نوشته، در تضاد. یا این آن را باطل میکند، یا آن این را:
«جهان اسلامی هیچ وقت جهان ما نبوده است». این را براهنی در همین شهروند نوشته است. پس امروز او در کجای خودش ایستاده است؟
هر سال، هر موقع، هر برهه، هر بهانه، هر وزش، هر اندیشه، هر طرح، او را مینویساند.
اگر کسی منحنی اندیشهی براهنی را رسم کند، چه خواهد دید؟ و چه نخواهد دید؟
هر وقت مرگ میآید، هر وقت حادثهای اتفاق میافتد، براهنی هم از خط ادامهاش بیرون میرود. میشود «خط اش بزن» و خط میکشد بر خودش، و بر تصویری که باید اندیشهی او به خوانندهاش بدهد، طوری که این سوآل را در ذهن متبادر میکند که «آیا براهنی سامان فکری دارد؟». تناقض اگر از پس چندین سال رخ بدهد توجیه پذیر است: چرا که زمانه است و آدم را عوض میکند. اما با تناقض زیستن امری دیگر است. مثالی میدهم:
گلشیری پیش از مرگ «مشکل گلشیری در رمان» است و متهم است به سرقت ادبی، گلشیری بعد از مرگ «نهنگ» داستان نویسی میشود. شاملو پیش از مرگ، شاملو بعد از مرگ نیست که «سراسر منظره را با خود برده است».
«من تردیدی ندارم که فروغ فرخ زاد بزرگترین زن تاریخ ایران است… من خود نیز قبلا «، شاید در همان حول و حوش مرگ فرخ زاد همبن حرف را زده باشم.» (۳)
تناقض گوییها همیشه پس از مرگ سر میرسند.
گرچه فروغ فرخ زاد هم بعدها کنار میرود و باز یک «بزرگترین» شاعره یا شاعر زن ایران، جایش را میگیرد، تا خود جایش را باز به چه کسی بدهد؟ ول خرجی وقتی که از کیسه نباشد کار آسانی است. به خصوص در «بزرگترین» ساختن.
میرسیم به شیرین عبادی. هم مسلک، به اعتبار کانون نویسندگان ایران، به اعتبار ۱۳۴ امضا، به اعتبار همنژاد بودن (!)، هم ریشهگی. با این فرضیات، به چنین حکمی میرسیم:
«تاریخ ایران ورق تازهای خورد. تا حال چنین ورقی نخورده بود با یک رأی زنی بر تارک این تاریخ ایستاد.» (۴)
از وقتی که براهنی از تاریخ مینویسد، نوشتههایش خیلی زود به تاریخ میپیوندد. حوادث بزرگ تاریخی یکی پس از دیگری سر میرسند و از هم سبقت میگیرند. انگار مسابقهای بر سر «ترین»های براهنی در گرفته است، که چه کسی در چه زمانی «ترین» میشود. چرا این همه صفت برتر در واژگان او سر بر میکشد؟
«با آن نیمه آدم شمردنها و پشت دیوار و پرده نگه داشتنها….» (از همان مقاله)
میدانیم که الههای که براهنی در عبادی میبیند، با اظهاراتاش، نظرهایش، گفتههایش، بیشتر پشت پرده بودن را دوست دارد، پشت دیوار یا پشت به دیوار ماندن را میخواهد، او دیوار را دوست میدارد، و دیوار بودن را، دیوار ماندن را. گرچه تصویری که عبادی از خود میدهد بیشباهت به چادر چاقچورهایی نیست که در تصویرهای کتاب «آزاده خانم و نویسندهاش» دیدهایم.
براهنی در آینهی نوبل صلح، چه چیزها که نمیبیند: کودکان در کشوری ثروتمند از فحشا رها میشوند، همه از زندان و بازداشتگاه آزاد میشوند، همهی زخمهای تن و روان التیام مییابد، قیام درخشانی به وقوع میپیوندد، ستارهی بخت زن ایرانی رخ مینمایاند و در اوج رمانتیسم تاریخ گذشتهاش، دیگر سر از پا نمیشناسد، همه چیز زیبا، همه چیز خوب، همه چیز سپید و پاک و پاکیزه و دوست داشتنی: «زنی فروتن، با چهرهای دل نشین، شاد و شادی بخش…» (از همان مقاله) و: «چنان وجد آور است که آدم میخواهد به همه تبریک بگوید». (ایضا) دوباره همه متن مینویسند، براهنی همیشه این طور متن مینوشته؟ که اگر شتابزدهگیی نوشتارش را کنار بگذاریم، با شتابزدهگی و آشفتگیئی که در ساختار اندیشهی اوست چه میتوان کرد؟ او با این تبریک و تهنیتها و دوباره به راه افتادنها در تایید چیزی است که در نهایت برای ادبیات زهر و قیچی بوده است، که ادبیات ما را پشت همان دیوار و پرده نگه داشته، او نمیبیند یا نمیخواهد بداند که ادبیات باید خود را از هر قید و بندی رها کند، و گرنه خودش قید و بند میشود، در قیدهای خودش بند میشود، او نمیبیند این حدها را، این محدود شدهها را، او حدهای در راه را نمیبیند، و به تبریک گفتن قناعت نمیکند. به دست افشانی بسنده نمیکند. به نوستالژیهای تکراری ی متن ۱۳۴ نویسنده رضایت نمیدهد. میخواهد، زیاده میخواهد، و در واقع کم خواه است، در اصل چیزی نمیخواهد. یعنی نمایشی در جامعهی نمایش. جز بزک آنچه هست.
او از متن حرف میزند اما حرمت متن را فراموش میکند. او پیش نهادی دارد، پیش نهادش از روی شیفتهگی است که آن قدرها هم تازگی ندارد، این شیفتهگی را قبلن هم دیدهایم، وقتی که خاتمی چهرهاش نورانی بود و یکی در او مونتینی را میدید و دیگری هگل را، ولی انگار براهنی تکرار تاریخ را دوست میدارد، یک بار شکل تراژیکاش را، یک بار شکل هجو آمیزش را. پس نسخه میپیچد. روشن فکر ما که این فکرش توجیه روشنی ندارد به تبریک تغرل گونهاش، دعوت نامهای هم ضمیمه میکند که در آن هفتاد میلیون شانهی ایرانی را فراخوانده تا به شکل و سیاقی قرون وسطایی باری به دوش بکشند. باری، بار نامسوولیتی، باری، بار نامسوولیتهای روشن فکران ما را دیگر بار به دوش بکشند. نسل من انگار نسل بارکشها است.
«غمهای بزرگ ما». براهنیی مرثیه گو که این بار شادی میخواهد و شادی میبیند، از پیش در تدارک مرثیهی دیگری است، تا بعد از علی شریعتی و طالقانی ببینیم این بار برای کدام اسلامگرای اصلاحگرا مرثیه سرایی کند.
غم بزرگ او، که دل مشغولی دیگر اوست، مشغلهی قومیت است، تبار،نژاد. اصل و اصلیت. آیا این دیگرانند که او را «بالکانیزه» میکنند و یا خودش خود را این طور میخواهد؟ روشن فکری که هنوز در پس ِ قوم و تبار پرسه میزند چه میتواند بگوید؟ چه دارد که بگوید؟ جز اینکه: «مایهی مباهات همهی ترک تباران در همه جاست…. به رغم ستمی که بر ترک تباران ایران از لحاظ زبانی، ادبی، فرهنگی و حقوقی رفته است، چه تسلای خاطری برتر از اینکه زنی از همان تبار جایزهای به این گران قدری را در سایه کاردانی، همت و استقامت در خدمت به انسانیت از آن خود کرده است.» (۵)
در روزگار ما نویسندهای که به زبان قومی خود عشق میورزد و دائمن تعلق خود را به فرهنگ خود پرچم میکند، خمیرههایی از بدویت در خود دارد و نطفههایی از تعصب و جهل. وقتی که آن روشنفکر و این نویسنده از حقوق بشر، از انسان و از صلح حرف میزنند، انگار جلوی ما جامعهی نمایش در حال بازیگری است.
حاشیهها
۱- پرهام شهرجردی، یکی هست که در این میانه حق با او نیست. کی؟، شهروند، شماره ۷۵۵
۲- حسن زرهی، سخن سردبیر، شهروند، شماره ۸۳۵
۳- کسی که مثل هیجکس نیست، دربارهی فروغ فرخ زاد، گردآوری پوران فرخ زاد، ص ۶۱
۴- رضا براهنی، تاریخ، شیرین عبادی و نوبل صلح، شهروند، شماره ۸۲۹
۵- به نقل از پیام تبریک رضا براهنی، رئیس هیات مدیرهی بنیاد فرهنگ و زبان آذربایجان ایران در کانادا
سَـنَماع | امیررضا پدرامیار
فروردین ۱۷م, ۱۳۹۱به بندِ چهارمِ
انگشتِ کوچکِ
دستِ
راستم
از تو آب میخورد این روزها که هیچ ساقه ای را ریشه دار نمیکند…
این روزها که تو از هیچ جایِ این اتاق رد نمیشوی نه ازلایِ کتابها،
نه فیلمها، نه خودکارها، نه برگهایِ بی پاییز ،دارم از تو آب میخورد میزِ گردِ من و شمس برای سماع دور ِ تو کدام شایستهتریم…؟ من باختهام با حرفی که از تو میبرم، باختهام همان روز که سوگند بود و همان که نبود، راستی وقتی تو هستی هست و وقتی نیستی نه! من باختهام همان روزی که ساقهٔ گل را اُریب بریدم و داخلِ آب گذاشتم که ریشه پس بدهد! از تو آب میخورد این اشکهای موازیِ درهم! برای دستهایِ مادرم، برای زخمهایِ بچگی و درد هایِ حالا، سِر بود آن روزها سِر بودم و نمیفهمیدم، دوازده سالگی زخمی در دستِ راستم که به کاغذ نزدیکش میکرد، اما سِر بودم راستی بود وقتی سوگند بود، حالا شب شده، کلیدهایِ کیبورد به سختی مشخصند، آخرِ دی است! مادر از سفر برگشته خسته و عاشق و من روبه شمس نشستهام، شب بینِ ماست، کلمهها در کلیدها فراموش میشوند، صنما! باید حتما صدایت میکردم که تمامت کنم تمامش کنم بر همه جهان، تو چو خورشید، سروری، راضیام نمیکند. شعرِ اول راضیام نمیکند، اما مثلِ عشقِ اول است! هفت سال که بگذرد پیدا میشود لایِ یکی از صفحاتِ شمس! هرچه سعی میکنم بخوا…، گریهام میگیرد. جوهر تازه است، هفت ساله است و قرمز! با اشک قاطی میشود.
هفت عجیب است، وقتی نگاهش میکنم با همان ابروها و خندهها، پرتم میکند به آقای پاکروان که آخر نگفت فرانسویِ دوستت دارم چیست! هفت عطری دارد که دیوانهام میکند، سرم منگ میخورد، نه سرد است نه شیک! رنگش را نمیدانم شاید صورتی ست، من پرهایِ آبی را ترجیح دادهام، حتی دستم را نگرفته، اما لای انگشتم وقتی کلمهها را فشار میدهد تا بمیرند حسش میکنم، حسش میکنم در سوزشی که از ریهام نیست اما دستها و سرم را میسوزاند، موهایم روز به روز آتشیتر میشود! شب که از خواب میپرم جزغاله ای هستم که بابایِ سعید بِهم میگفت! با سعید میرفتیم سراغِ یاسهایِ خانهشان قبل از بیدار شدنِ زنبورها… هنوز نیمی از شمس زیر مانیتور روشن است میشود مصرعهایِ بی قافیه را دید زد صنما! خاکِ پای خود، تو مرا سُرمه وام ده.
از تو آب میخورد این روزهایِ داغ این تنهایی وقتی امتحانها و تحویل پروژهها بچهها را کم میکند میفهمم تنهام سخت است اما داغ است و اینها کمک میکند ساقه ریشه دار شود، اتاق گرم میماند.
کلید اسپیس چقدر غمگین است… کلید اسپیس چقدر تنهاست و چقدر نامرد که من و تو را از حرفِ ربط جدا کند.
دیشب سه هزار و سیصد و چهل و دو بار بخشیدمت.
۱
کار تو داری صنما!
که غمگینی از دستم برنمیآید
خیالِ گریه حتی
شعری؟ نه!
دردی؟ نه!
که همه پابستهٔ تو
خیالم را روی تختی جا گذاشتهام
که آن بمبِ ساعتی ترکید!
دستم بلرزد دلت خواست
چایم بریزد دلت خواست
ساعتم بایستد
قلبم را دلت خواست نیمه کاره
حالا
بی کارِ از کار گذشتهام
دستی که بر بیاید
نیست مرا
کار و دکان اصلا!
خیالم را کار گذاشتهام
هرجا که گفتی
ساعتم
کارم گذاشته
ایستاده گوشه ای به فرمانِ تو
بمبی که عمل کند
نکند
دستِ خودت
دلِ خودت
اصلا خودت
کارگزاری صنما
۲
لب هام دو هجا فرصت داشتند
دو هجا عمر مفید
که آن را دیروز شک کردند در ندایِ تو
صنم؟
دو هجا، بیست و یک و نیم نیم نیم گرم از لبها بردند
به دیوار خوردند
برنگشتند
تو چه پرسی که کدامی
تو درین عشق چه نامی…؟شمس دیر رسید
دو دست داشتیم
که هر چقدر هجا میریخت
به در نمیرسیدندبسته شد
محکمتر از لبهایی که بعد از دوهجا به یک سو افتند
خاموشی
باز شد
ز یکی بسته دهانی
صنمی
بسته دهانم،
چو شکر.
۳
پنجره یخ میزد
که دوباره میزدم
خیابانها را
کوچهها را
پارکها و ترافیکها
کتابفروشی ها، کافهها را
به سمتِ تو
که جایِ همسایه های قدیمی
شاعرهای قدیمی
دیوار های قدیمی
ابرها
یک بار بخورم به تو
دوباره دوباره میگشتم میگشتم میگشتم که نگشتم از تو هرگز ای صنم !
سیر
دوباره نمیخوردم
خستهام بود
شک داشتم
به اندازهٔ نبودنت و یک حرف
مرا در دستِ اندیشه
بِ…؟ مَسپار
مَ…؟ بسپار
چگونه میتوانی این طور خالی کنی دلم را؟
بِمسپار؟
شک دارم که عروض، سماعت را به هم زده باشد
که دوباره این همیشه را گشتی وکَشتی و مژتی…
و نگشتی مثل من
از تو هرگز ای صنم سیر
ما درست مثل همیم تا همیشه از هجر
دم به دم
سیر…
بگردیم
بگردیم
بگردیم
۴
خواب بود
بوسه ای که دستم را سِر کرد
دستم را دورِ گردنت برد
به خواب
صنما!
ما ز خط و خال تو فرمان آریم
به بیداری
تو دلِ خستهٔ مجروح مرا جان…
آری؟
بگو نه!
که بیفتم از خواب
سنگ یک بار، گنجشک صد بار
بگو نه
این همه دست سِر نشود
تا این همه دست در غزل نرود دور گردنت
خواب…
۵
صنما
جفا
گلوی نامجو بود
که رها نکردی
۶
زنگ زدم
نبودی
پرسیدم
نبودی
خوابیدم
نبودی
گشتم گشتم
رفته بودی
رسیدم به لبِ جویِ وفا
نه تابلویی بود
نه پیرمردِ سیگار فروشی
تنها اعتمادی بود به شمس
سه بار
نشستم
لبِ جوی وفا
و به حرف شمس اعتماد کردم
گفته بود تو را دیده.
صنمی روح فزا
سپهِ او همه خورشید پرست
هم چو خورشید همه بی سروپا
پس کو؟
این بود
عابر بانکِ خراب
ملتِ مسلمان
سربازهایِ گردن کلفت
سه بار لعنت به تو شمس!
شعر ایوب عبدل
فروردین ۱۲م, ۱۳۹۱۱
\”چنان پرم من از تو چنان پر که بیشتر شبیه شوخی زیبایی هستم.\”
رضا براهنی
شبیه شوخیِ زیبایی
در آغوشِ تو
از آلتِ خویش بریدم
و در مرزِ غرق شدن در زنی که درونم سوخت
مردانه مردانگیی را
بوسیدم و
به تو بخشیدم.
شبیه شوخیِ زیبایی
شکم برآمد و
طبیعی
دو کودکِ زیبای شوخ زاییدم
هر دو رفته به تو.
۲
در ابتدای میلادم
انتهایم
به زهدان برگشت
و از دریچهی کوچک
رو به ابتدایم که میرفت آدم شود
چنان گریست
که اشک از چشمهای بستهی مادر ریخت.
من که ابتدای خود باشم
دست میکشم به میانگاهم
و جای کنامِ مادری
رویشِ یک تکه گوشت
در صورتم ترس میتند که مبادا
در به روی خود بسته است
انتهای عزیزم.
۳
تنها
زنها میدانند
که دربارهشان
چه میدانم.
۴
لُختم
به قدرِ تمامِ جندههای شهر
لُختم
به قدر کاشیهای حمام
به قدر تو.
نزدیک تر بیا
که در آغوش
هر جندهای زیبا می شود.
باور نمی کنی؟
لُخت شو!
۵
آب اگر کنار تخت باشد
میتوانم از تاریخِ قونیه شیخ را بیاورم.
حواست ولی باشد
تا برگردم
آب از لیوان تکان نخورد که احتمال سیل می رود خرش را بیاورد.
خیلی فرق می کند!
خصوصاً اگر کدو هم دوست نداشته باشی.
۶
گفتم تمامِ خاطرههایم از آنِ تو
گفت که خاطراتت
از وجه مشترک
تجاوز میکنند به من میترسم!
گفتم سراسرِ شهر را از بس که خالی شدهام پر کردهام از تو
و گاویام که نه تنها شیرِ هرچه از تو چریدهام
که شیرهام را دوشیدهام
گفت مرسی
حالا پیادهروی میچسبد.
گفتم شبی بنشینیم و
گُل گفتوگو کنیم
گفت وای از گرانی گُل.
گفتم میان من و تو یک پنجشنبهی خیابانِ بوعلی* فاصله افتاده
گفت دعا کن دو تا نشود
گفتم شلوارم؟
گفت نه عزیزم خیابان بوعلی
گفتم دو تاست:
پایین و بالا
گفت پایین نه از برای من است!
ما ز بالاییم و بالا میرویم…
—
* خیابان بوعلی معمولا محل گشت و گذار آخر هفتهی عشاق همدان است، و به دو قسمت بالای میدان بوعلی و پایین آن تقسیم شده.



