
Name: POETRYMAG
Posts by POETRYMAG:
آنتی ادبیات، موجی نو در ادبیات آذربایجان | جعفر بزرگ امین
اسفند ۲م, ۱۳۹۰آنکه به دنیا آمده تا هیچ برهم نزند، نه لایقِ احترام است نه شایستهی شکیبایی (رُنه شار)
آنتی ادبیات بدنیا آمده است که در ادبیات، همه چیز را برهم زند (جعفر بزرگ امین)
موج نو ادبی با عنوان آنتی- ادبیات نخستین بار است که درجامعه ادبی آذربایجان طرح و عنوان میشود. آنتی ادبیات به نظر ما مطالبه ذوقی و ادبی خوانندگان و مخاطبان آذربایجانی خسته از ادبیات (به تعبیری دقیقتر شبه ادبیات کلیشه ای، تکراری، و فسیل واره موروثی ازگذشتگان است. آنتی ادبیات نافی موجودیت ادبیات نیست بلکه نهی از آن است. به گفته ژاک دریدا پساساختارگرایی ضمن پذیرش واقعیت وجودی یک ساختارادبی به فراروی ازآن و شالوده شکنی بنیادهای زیبایی شناختی و زبانی آن دست مییازد. از منظر آنتی ادبیات، ادبیات کارایی خود را از دست داده، تاریخ مصرف آن سپری شده است. مشابه این موج ادبی را من در جامعه ادبی پارس در شعرهای شاعران ساختار شکنی چون براهنی، باباچاهی، به ویژه شاعر شورشی و فرا آوانگارد فارسی علی عبدالرضایی و دیگر شاعران آوانگارد دهه هفتاد و چندی قبل به ویژه در متن سخنرانی پرهام شهرجردی با عنوان «ناادبیات : نهی از معروف» (ایراد شده در همایش دبستان لندن در آگوست ۲۰۰۷) دیدهام. در حقیقت متن این سخنرانی آتش آنتی- ادبیات زیر خاکستر ذهن ام را مشتعل ساخت و موج مذاب آتشفشانی را که مدتها بود درونم را درمی نوردید، بیرون ریخت. جالب اینجاست که رد پای موج آنتی ادبیات در شعر برخی از شاعران جوان وآوانگارد آذربایجان چون : دومان اردم، زیبا کرباسی، رامین جهانگیرزاده، فرزاد لیسی و…دیده شده بود. اما بدلیل نبود نقد ادبی و منتقد حرفه ای در آذربایجان کم و کیف این موج نو ادبی کشف و اشکار نشده بود. رادیکالیسم آنتی ادبیات آذربایجان در بعضی جنبهها فراتر از جریان متفاوت شعری دهه هفتاد فارسی است. در شعر فارسی ساختارشکنی و تقدس زدایی در اساطیر، شاعران کلاسیک فارسی (هنوز از حافظ و سعدی با لقب حضرت اجل یاد میشود) و چهرههای تاریخی صورت نگرفته است (منهای سخنرانی شاملو در دانشگاه برکلی در خصوص فردوسی). اما این اتفاق و جسارت در شعر معاصر آذربایجان به وقوع پیوسته است. درشعر شاعران جوان و آوانگارد آذربایجان ساختارشکنی و قرائت بروزو انتقادی از اسطورههایی چون کوراوغلو، دده قورقود، عاشقها، سارا و خان چوپان، قاچاق نبی، تیمور لنگ، و … صورت گرفته است. آنتی ادبیات ترکیب کنایی و پارادوکسیکالی است درقبال ادبیات. بقول صالح سجادی غزل سرای معاصر آذربایجان آنتی ادبیات سرپیچی بزرگی است از حرف شنوی و اطاعت محض ادبیات فسیل شده و فسیل واره هایی که سر سوزنی نافرمانی را بر نمیتابند. آنتی- ادبیات گردن فرازی جنون آمیزی است در برابر کلیشه های زبانی، ذهنی و اندیشگی سنگ شده.
* ادبیات از منظر آنتی ادبیات :
ادبیات یعنی : با ادب باش پادشاهی کن بی ادب باش هرچه خواهی کن
ادبیات یعنی : ازخط قرمز چارچوب، خط قرمز تابوهای ادبیات، کهنگی، وتقلیدی که پیرامون خلاقیت و ذهن متخیل تو کشیدهاند پافراتر نگذاری. مؤدب و منزه و مثل بچه آدم رام و اهلی باشی ودرکلیشههای مرسومی که برایت تعریف وترسیم شده است قلم بزنی. در برابر اساتید! وبتچه های تقدس یافته، مرعوب ومطیع و بز اخفش باشی. ادبیات یعنی: تسلیم نظم و قاعده باش. نیمه محجوب و مذکر زندگی را تصویر کن. به نیمه عریان آن کاری نداشته باش. از عشق و لذت کلی، از معشوق مجهول الهویه بنویس. مبادا بسوی نیازهای ریز پنهان وخرده روایتهای تابوشده نزدیک بشوی. ادبیات یعنی پدرانه، پدرسالارانه پند و اندرز بده. چوب وترکه تعلیم باش بر فرق سرخواننده و مخاطب. آنچه را که خود میپسندی و دوست میداری به او دیکته کن. ادبیات یعنی تو خواننده : صغیری، عاری ازقوهی تخیل و تاویل هستی و من دانای کل. پس من ترا ادب خواهم کرد، ترا ادب و نزاکت و آداب و رسوم خواهم آموخت. ادبیات یعنی : تو خواننده، میندیش، من مؤلف دانای کل و وکیل و وصی تو، به توخواهم آموخت، چه مرگ مؤلفی!، چه تاویلی! چه مخاطب- مؤلفی! اینها همه مزخرفاته، همه آموزه های مشتی فیلسوف مبلغ سرمایه داری متاخره. خودت باش. خود هزاره های پیش باش. به ریشهها بچسب و ولش نکن. هرگز دراندیشه قرائت بروزش نباش. ادبیات یعنی : از استاندارد زبان مادری و ساختارصرفی ونحوی آن تجاوز نکن. فرمانبردار دستور زبان باش، مبادا به حریم زبان مقدس مادری تجاوز کنی وبه بازیهای خطرناک زبانی ونحوی ودگرگونه سازی زبانی مشغول باشی و از مضمون و پیام ومعنا غافل شوی و در گرداب ادبیات پوچ و آبسورد گرفتار آیی و دهها حرف و حدیث دست و پاگیر دیگر.
*اما آنتی ادبیات :
نهی از ادبیات و نه نفی ادبیات. ترکیبی پارادکسیکال، نامالوف ونامتجانس وشاید هم نامعقول، ویرانگروآنارشیستی از منظرشریف ادیبان واساتید شیفته ادبیات وبدترازآن کمیک ازدیدگاه فسیلواره های ادبی که هنوز نوستالژیهای قرون چهارم، پنجم و… را مینشخوارند وهرنوع بدعت وتقدس زدایی وشالوده شکنی ادبی را کفرپنداشته وخصم دیرینهاند. آنتی ادبیات یعنی : پیچیدن به بال قبای فردوسی (همچون شاملو)، سعدی و بهار (چون تقی رفعت)، نیما، حافظ، مولوی، خاقانی، نظامی، فضولی، شهریار، حمیدی شیرازی و…آنتی ادبیات یعنی : به نقد کشیدن اسطورهها، تابوها و بتهای ادبی، زدودن غبار از چهره گذشته. علیرغم اعتقاد و ارزش خاصی که به خیزشهای ساختارشکنانه وتقدس زداییهای ادبی درادبیات معاصر پارسی قائلم (اقدامات کسانی چون براهنی و باباچاهی، وبویژه علی عبدالرضایی)، اما نکته جالب توجه اینکه این تئوریسینها وشاعران عزیزپارس فراآوانگارد با تمامی جسارت قابل تحسینشان نتوانسته اند دامنه این ساختارشکنی و تقدس زدایی ادبیشان را به حوزه اساطیری و آثارکلاسیک چون شاهنامه فردوسی، حافظ، واساطیری چون رستم، آرش، وشخصیتهای تاریخی چون کوروش، انوشیروان، افشین و… بکشانند. اما این ساختارشکنی وتقدس زدایی درحوزه اساطیر، فولکلور وریشه ها درمیان شاعران فراآوانگارد آذربایجان با جسارت تمام صورت گرفته که در بالا بدانها اشاره شد … آنتی ادبیات بساطی میگسترد که بساطی نیست. آنتی چارچوب، آنتی تابو، آنتی کلیشه، آنتی کلیت و تمامیت. آنتی بره گی وبردگی ادبی. آنتی نظم، وآنتی …آنتی ادبیات فضای لایتناهی است که مرزی برآن متصور نیست. همه چیز درآن شناور، نسبی، ناپایداروهرآن درتغییراست. لذتی گاه آنتی استتیکی به مخاطب دست میدهد، هرآن وهرلحظه نوشونده، دگرشونده و دگرکننده است. آنتی ادبیات یعنی : آنتی روایت، آنتی استتیک، وآنتی لذت. درآنتی ادبیات وبه تبع آن آنتی شعر، مؤلف، شاعر ومخاطب همه همزمان ودرهماغوشی باهم درخوانش ونویسش متقابل وهمزمان درحیات ومماتند. درغلتیدن ازنوشدنی به نو شدنی. از پرتگاه لذتی به پرتگاه لذتی دیگر. البته لذتی از نوع کاملا متفاوت. افت و خیزهای لذت ویا آنتی لذت (آنتی فرمی، آنتی زبانی، آنتی معنایی وحتا بی معنایی در لابلای بازیهای زبانی و نحوی ویا موسیقایی. آنتی ادبیات متن و فضایی میافریند که درآن قید هرگونه اندیشه عمیق، قطعی، مفاهیم فلسفی وکلی زده شده است. آنتی ادبیات زیستن در شهرفرنگ از همه رنگ بازیهای زبانی، نحوی و فضاهای شیزوفرنیک آغشته به گروتسک است. درمتن آنتی ادبیات واژهها زیپ دهان میگشایند وفراتراز امر و نهیهای دستورزبانی، گستاخانه، طنازانه، شوخ چشمانه ومستانه وگاه بیشرمانه و پرده درانه هرآنچه دل تنگشان میخواهد نغمه سرمی دهند واز تو درمیگذرند. آنگاه نظم، تکرار، عادت وادب مجالی برای بقا نیافته ودم روی کول انداخته نه از درکه از پنجره درمیروند؛ و توآنتی شاعر، آنتی زبان وآنتی جهان وآنتی خود تازه ای خلق میکنی، خلق میشوی. با ریسک وخطر و خطرناک می آلیاژی. به خود ریسک وخطرمبدل میشوی. بحران میآفرینی در زبان، در جهان، درخود. اصلا خود بحران میشوی. تا زمانی که خطری، بحرانی، نوشدنی، پوست میاندازی : زندهای و حضور داری. نانوشتهای، ناشناختهای، نا آزمودههایی. عادی که شدی، ادبیات که شدی، کتاب که شدی، به ثبت که رسیدی، دیگرشناخته شده ای، نوشته شده ای. وخدا رحمتت کند. آنتی ادبیات نمیخواهد ماندگار شود، درماندگاری میپوسد. میخواهد شناوردرزمانها و مکانها وبی زمانی و بی مکانی وهمه زمانی و همه مکانی باشد. آنتی ادبیات میخواهد هم امروزهم دیروز هم فردا وهم هیچکدام باشد. میخواهد هستی و ناهستی باشد. در یک اثرآنتی ادبیات خواننده درعشقبازی با متن ودرقمار با تاویل نرد عشق میبازد. نه آنکه چون متن ادبیاتی، به زورشلاق ازدل وروده متن معنا بیرون بکشد. در این روند آدم شدنی، درس عبرتی، تربیتی وآموزه ای در کار نیست. متن با فروپاش و تبدیل شدن به پازل متنی میخواهد خواننده را در میان قطعات شناور پازل بازی دهد، به او حال بدهد. آنتی ادبیات ازآلیاژ فضاها وعناصر پست مدرنیزم، ادبیات آبسورد و پوچ گرا وهرتجربه متفاوت ازادبیات با دیدی نقادانه وخلاق بهره جسته، آثاری با هویت ورنگ و بو وحال و هوای آذربایجانی و بومی شده ارائه میدهد. آنتی ادبیات متن گشوده و در عین حال ناگشوده ایست)
* آنتی ادبیات، ادبیات اقلیت :
ادبیات اقلیت همانگونه که از اسمش پیداست، از ادبیات عوام و ارزشها و ذوق عام و عوامانه و عامیانه آسان پسند دوری جسته بسوی کشف و ریسک و خطر پیش میتازد؛ و این خطر و ریسک نخست در زبان دگم و سنگ شده و تکراری رخ میدهد. این ادبیات مصداق این مصرع میباشد : «یکی مرد جنگی به از صد سوار یا صد هزار (تفاوتی نمیکند). ادبیات اقلیت (آنتی- ادبیات مرسوم و رسمی در حقیقت) بدنبال جمع کردن سیاهی لشکر خواننده و مخاطب نیست. همه پسند نیست. محبوب القلوب نیست. هیچ الفتی با مقولاتی چون عامه و عامهپسند، عوامپسند و فریبِ عوام، ندارد. بر بستر خواست ذوقی و بی اندیشگی مخاطب عوام شکل نمیگیرد. آنتی ادبیات یا ادبیات اقلیت سیلی بر ذوق عوام است (مایاکوفسکی). ادبیات آذربایجان تا دهه ۹۰- ادبیات اکثریت بوده است. دشمن خونی محافظه کاری ادبیات اکثریت است. آنتی ادبیات یا ادبیات اقلیت با تقسیم بندی ادبیات به ادبیات خاص و ادبیات عوام تفاوت دارد. در طیف بندی ادبیات خواص بسیاری عوامان دکتر و پروفسور سراغ داریم که هزار رحمت به عوام خودمان که بی ادعا و صادقانه عوامند و دارای ذوق عوام پسند. اما این یکی خواص عوامان- واقعا مسخره پرادعا علیرغم مدارک ومدارج آکادمیک، زورنا را از سرگشادش میزنند. ادبیات اقلیت ادبیات استحاله یافته به آنتی خودش هست. خودش را از نو میزاید و میآفریند. هرکس را خوش نمیآید چرا که آینه بیرحمیست در برابر خود هر کس. ادبیات اگر بودگی و بودن توست، بار عوامانگی اکثریت بوده را بر دوش میکشد، آنتی ادبیات یا ادبیات اقلیت، شده گی و شدن اقلیت را در رحم خود حمل میکند، ادبیات پایان نیست، همیشه ناادبیات آغاز هست. آنتی ادبیات یا ادبیات اقلیت برخلاف ادبیات که دنده عقبها دارد، بوکساوات میکند، درگل مانده است، دنده عقب ندارد، درجا نمیزند، در او بوکساواتی در کار نیست. همواره رو به پیش میتازد. اگرکه بیافتد و بیافتد و بیافتد باز بر میخیزد، و از برای خیزش دوباره دست به هیچ اکثریتی دراز نمیکند. بی آنکه خود را با ذوق عوام هم جنس و همسطح و همخوان سازد، و خود را پایین بکشد، ذوق عوامرا ناگزیر میکند خود را از بارفیکس بالا بکشد و خود را به اقلیت در حال عرق ریزی روح برساند. این دیگر به همت ذوق عوام اکثریت مانده است که از برای ارتقاء به اقلیت استحاله یابد. ادبیات اقلیت تابلو نیست. گاو پیشانی سفید نیست که هر اکثریت عوام زده آنرا ازدور تشخیص دهد. ادبیات اگر ترسوست و تاتی- تاتی راه میرود، آنتی ادبیات اقلیت با چشمان باز گام در میدانهای مین مینهد. میدانهای مین تجربه. انفجار؛ و پر واضح است که چه کسانی از انفجارادبیات اقلیت میهراسند. شعر و نقد و ادبیات آذربایجان از دهه ۹۰- به این سو دیگرگونه و دیگرگونه تر شده است. ترسناکتر شده است. مینهای آنتی ادبیات ویا ادبیات اقلیت انفجارهای انتحاری بوده است. این دهه نسل جوانی انفجاریی است که ستونهای ادبیات کلاسیک شدهاش را لرزانده است. اینهمه موضع گیری تمسخر آمیز و خصمانه نسل سوم شعری آذربایجان (که شعرش خشکیده و نثرش بوی گند کهنگی و عربزدگی و روس زدگی میدهد)، در برابر جریان شعری آوانگارد انگشت شمار (انگشتان یکدست) بقول جنابان بچه های تازه بدوران رسیده و خام (که قبل از نوشتن بایستی به محضر استادان میرسیدند، وکرنش کنان دستهای حضرات را میبوسیدند و اجازه شعر نویسی میگرفتند) نشان از همان لرزه ایست که گفتم. این نسل و نوچه های برده وارشان که چیزی برای عرضه ندارند و کم -کم نامشان کم رنگ میشود حاضر نیستند موجودیت ادبیات اقلیت در حال رشد آنتی ادبیات را بپذیرند و بیچارهها که از دیالکتیک مبارزه نو و کهنه و سنت و تجدد بی خبرند و آب در هاون میکوبند و کشتی در خشکی میرانند. به ناچار و درمانده وبا نامهای مستعار و وئبلاگهای بی نام و نشان به تخریب آوانگاردها میپردازند. زهی خیال باطل که این ادبیات اقلیت را ترسی و باکی از هجوم جاهلانه اکثریت شکست خورده نیست. اینها لنگه کفش را از شعرو شبه ادبیات من در آوردی خود را از ادبیات تشخیص نمیدهند، (حتا فوق لیسانس ادبیاتش هم). با آغاز دهه ۹۰- آلترناتیوی ویرانگر کهنگی وتکرار و داش مشتی گری شعری در شعر معاصر ما سر بر آورده است. سردمدار این آلترناتیو دومان اردم و در طنز رامین حهانگیر زاده و زیبا کرباسی در شعر ائروتیک بوده است. دیگر شاعران جوانی هم هستند اما این سه نفر پیشتازان بودهاند. اما شعر دومان اردم بسیار انفجاری و انتحاری عمل کرده است. اما اورا باکی از این انتهارها و بدنامیها نیست. او با قربانی کردن خود شعرش را و در حقیقت شعر متفاوط و پست مدرن آذربایجان را بیمه کرده است. شعر دومان اردم شعر اقلیت و شعر آنتی هاست. اما ظاهرا چشمان کهنه بین و ذهن فراموشکار ادبیاتچیهای اکثریت چشم دیدن اورا ندارند. اما فردا خود میداند در جامعه ادبی آذربایجان چی به چی هست. درود بر فردای شعر و ادبیات اقلیت آنتی ادبیات آذربایجان.»
*مؤلفه های آنتی ادبیات :
۱- آنتی ادبیات هیچ گونه چارچوب، ساختار، کلیشه را بر نمیتابد و اصولی هم که در زیرمیاید شناور بوده و برحسب شرایط زمانی و مکانی هر لحظه تغییرپذیر میباشد. در عین حال از تمامی جریانهای ادبی آوانگارد و فرا آوانگارد در جهان به نفع خویش سود میجوید. در حقیقت آفرینشی کاملا رها از تمامی قیدو بندهاست.
۲- آنتی ادبیات بی رحمانه به نقد ساختار شکنانه و تقدس زدایانه در حوزه اساطیر، تابوهای ادبی و تاریخی و بطورکلی در هستی فرهنگی، ادبی و هنری میپردازد.
۳- آنتی ادبیات نافی هرگونه بره گی و برده گی در مقابل تابوها و فسیل واره های بت شده ادبی میباشد.
۴- آنتی ادبیات به ساختارشکنی در زبان مادری تقدس یافته برمیخیزد و معتقد است شعر، داستان و رمان باید با زبانی کاملا دگرگونه و وحشی نوشته شود.
۵- آنتی ادبیات هرآن آماده دگرگونی و تغییر بوده و از تکرار، تقلید، اقتباس و سرقت ادبی بیزار است و آداپتاسیون و بومی کردن هر نوع ساختارشکنی و نوآوری درآذربایجان را با جسارت میپذیرد.
۶- آنتی ادبیات اعتقادی به متن کلیشه ای مدرن ندارد و معتقد به آنتی متن میباشد. مقصود آنتی ادبیات از آنتی متن، متن پازلی میباشد که تکه های آن شناور میباشند.
۷- آنتی ادبیات در عرصه آفرینش ادبی و جامعه ادبی هیچگونه پدر سالاری ادبی، و القاب اشرافی چون استاد، حضرت، مولانا، پیرو…را بر نمیتابد
۸- آنتی ادبیات معتقد به پلی فونیزم بی حدو حصر است و یکی از این صداها البته که صدای مؤلفی است که نمرده بلکه به صف دیگر صداها رانده شده است.
۹- آنتی ادبیات خود را از قید و بند کتاب و چاپ رها میداند وبه ساحت نت و وب و مدیا ودر نهایت به ابر متن معتقد است.
۱۰- آنتی ادبیات با اعتقادی که به فرم پازلی آنتی متن دارد، معتقد است هر خواننده و مخاطبی به هنگام خواندن و در هر بار خواندن تکه های پازل چیده شده توسط مؤلف را بنا به ذوق و بینش و دلخواه خود برهم زده و آرایش دهد. آنتی متن پازل گونه بی ساختار درست نقطه مقابل ساختار متن مدرن است.
۱۱- آنتی ادبیات شالوده شکنی در تمامی حوزه های آفرینش ادبیات را پایه واساس کارخود قرارداده است.
۱۲- آنتی ادبیات علاوه بر نقد ادبی و زیبایی شناختی آنتی متن مؤلف، نقد بی رحمانه وهمه جانبه اورا (بینش فلسفی، اندیشه، باورها و سلیقه های شخصی و رفتارهای فردی و اجتماعی و …) را جایز میشمارد. چرا که این وجوه شخصیتی اورا درآفرینش متن ادبی مؤلف دخیل میداند.
۱۳- یکی از باورهای پایه ای آنتی ادبیات اعتقاد راسخ به زن آزاد خواهی (فمینیزم) و انعکاس صریح و بی پرده احساس و غرایز زنانه و جنسی زنان شاعر و نویسنده در آثارشان است. (البته به شکل هنری)
۱۴- آنتی ادبیات آذربایجان فرم فعلی لوکال و محلی ادبیات آذربایجان را به هیچ رو قبول ندارد و در صدد از هم پاشی این ویژه گی، قالب و پیوند آن با آنتی ادبیات جهانی میباشد.
۱۵- آنتی ادبیات، ادبیات اقلیت است و هرگز تسلیم ادبیات عوام پسند و ذوق عوام نیست. آنتی ادبیات بقول مایاکوفسکی سیلی عکس بر ذوق عوام است.
۱۶- آنتی ادبیات خود را آزاد از هرگونه تعهد و التزام و مسئولیت میداند و به هئچ مخاطب از پیش تعیین شده و معینی نمینویسد.
۱۷- آنتی ادبیات قصد اصلاح و بهبود ندارد، چیزی را به جد نمیگیرد و به همه چیز با طنز و نقد مینگرد …
۱۸- آنتی ادبیات معتقد به آنتی استتیک و زیبایی شناسی منفی است. یعنی نازیبایی هنری را به تصویر میکشد.
۱۹- آنتی ادبیات، ادبیات را تز، خود را آنتی تز و آنچه از ترکیب ایندو ساخته خواهد شد را سنتز مینامد؛ و همواره آماده پذیرش آنتی خود میباشد.
۲۰- آنتی ادبیات، آنتی آذربایجان و آنتی تورکیسم نیست بلکه در صدد احیای هویت واقعی ادبیات کاملا امروزی، رادیکال و آوانگارد آذربایجان است.
* نمونههایی از آنتی- ادبیات در شعر آذربایجان :
۱- نثر آنتی ادبیاتی : اساسیترین مؤلفه و اصل آنتی ادبیات شالوده شکنی در ساختار گرامری و نحوی زبان تقدس یافته استاندارد میباشد. ترجمه به فارسی از نثرهای ترکی مؤلف :
* صفر نوشتار آنتی نثرم :
هم اینک ادبیات ما، هم- هم اینک اکنون خویش را در گذشته میآغازد. صفر نوشتار خود را زبان به ترکی آغاز، اکنون ادبیاتمان را درفورمتی دیگر زبان میگشاید. حیاتمان آغاز بی آغازیست در آنتی ادبیات. نیستی هستی وارمان را میآغازیم. صفر را میآغازیم در آنتی ادبیات. آنتی ادبیات خود و مارا میآغازد در ادبیاتمان. شما را هم نخواهید هم اگر، میآغازد خواه و ناخواه. آنتی ادبیات شمارا می نگاهد، می نگاهاند، ندا میدهد، به ندا در میآورد. سطوح را به عمیق عمود و اعماق را به سطح می پهند. راه را به راه کج میافتد. راست اورا به راه درست برمیگردد. شیطان دجل را میچموشد. میخارد، میخاراند. چشمانش را میبازد، نگاهش را شسته میشود، و حالارا مینگاهد. دهکده جهانی را مشت میشود، غل را میگسلد از زنجیر. صندوقهایش را شکن میشود. من و توی پایانیده را میآغازد. بالهایش پرواز را اوج میگیرد. سمبه- سوراخهایش را میخانه تکاند. مارش را پوست میاندازد. اعضای ارگانش را پازل میچیند. قلم زنگیده اش را برای جلای صفر نوشتار میدهد. نوزادش را زبان از بی زبانی میگشاید. شمشیر و خنجر را می غلافد. پوست نسیمی را کنده میکند تیمور. تو ادبیات را در چاه میافتی، مرداب را میشناوری. چشمانت عقب- عقب عقبهارا کور میشود؛ و آنتی ادبیات پیشا جلو پیشهارا پیش میبیند.
* پازل شعرم در وحشی زبانم آنتی خیال انگیزاندم :
شعرم سرکش پازل تکههایش را، در وحشی زبان آنتی خیال انگیزاند. شعر نخست را در ذهن حادث و محرم خود زبان را در اتفاق شعر نحو میشکند. حادثه این ساختار شده سنگ زبان- ذهن را شکن ساخت در شعر میشود. زیبای شعر و معنا در تاخیر در بافتار بی تارو پود و بازی زبانها جلوه میفروشد. شعرزبان را در زبان در میگشاید و زبان را خود میشود. شعر پازلم تکههایش را در خانه زبان تخم میگذارد. زبانم استاندارد گرامر را از خود خالی و کودک شعرم گونه دیگر را زبان میگشاید در زبان اکنونم. از مادر زبانم یتیم و در خود بی زبانم زبان باز میکنم در نو شعرم. در بی قفس نحو زبان شعرم. این دیگر زبان شده شعرم به توانم جایی رویدن میبرد مرا. این زبان در راه مرا سخن به زبان گشوده راهی در راه میکند. قافیه را در قفا می ردیفم به دورها و وزن را بی وزن در هوا میپرم. عروض را تا طول پشت سرم در دورهای عرب عرض میکنم در فرش کویر زیر پای بحرطویل شتر برشته طول کشیده در ران آهسته کاروان روان کارام جان هجا را در پرده قوپوز به دده قورقود سنجاقیده گذشته را درامروز گیتار رب مینوازم. از چه رو مادر با زبان و پدر بی زبان؟ زبان مادری!
گفتوگوی صدای آمریکا با علی عبدالرضایی
اسفند ۲م, ۱۳۹۰به مناسبت انتشار «کومولوس» که به تازهگی توسط نشر شعر پاریس منتشر شده، صدای آمریکا با علی عبدالرضایی گفتوگو کرد.
Censure
بهمن ۲۸م, ۱۳۹۰
Censure | Ali Abdolrezaei & Parham Shahrjerdi
کارگردانیی فارسی در فیلمِ بلند شعر فرانسه | پرهام شهرجردی
بهمن ۱۷م, ۱۳۹۰امروز را دوست دارم چون فرداست. دیروزی را دوست دارم که امروزمان ساخت. امروز دستِ کم ده ساله است. ده ساله باید میشد تا بیاید، باز شود، افق شود. افقی که یک روزه نیامد. تصادفن نیامد. حالا آمد، البته باید میآمد. اما چطور، از کجا آمد؟
افقی که بود، افقی که خواسته بودند برایمان، افق من و ما نبود. خواستنی نبود. درش نمیشدیم. اولین خواست، نخواستن بود. ناخواسته را، نخواستن را نوشتن بود. که چرا نمیخواهیم. که چه را میخواهیم. در بسته و بستهبندی شدن، در بزم و رسم، هم رنگ و هر رنگی شدن، در محدوده ماندن، حد و محدوده خواستن… باری، گاهی باید مقاله کرد، در بیفضایی فضای دیگری کرد، گاهی تبعید میشوی، پیش و پس از تبعید، همیشه هزینه میدهی، گاهی تصمیم میگیری زبانهایت را بیشتر کنی، گاهی به پریدن از بلندی فکر میکنی، جان میدهی تا شعرت زنده بماند، زندهگیات کند.
سرنوشتِ ما سوختن نبود، ساختن نبود. کسی که بیرون میزند از دوزخ، هر چیز و همه چیزش را پشتِ سر میگذارد، همه را میگذارد و میگذرد. زباناش را به دست میگیرد و میرود. زبانمان را نژاد دادیم که شخصیت را، که فردیت را علنی کنیم. به جانِ هم افتادیم و به هم جان دادیم. هیچوقت هیچچیز آماده نبود. همه چیز را از صفر شمردیم: زبان را، فضا را، خواست را از صفر شروع کردیم.
تازه بعد بود، بعدها بود که فکر کردیم فردایی هم هست، فردا را میخواستم وقتیکه مینوشتم «فردا خودش میداند». خواستام را نوشته بودم: ابیاتِ ما اگر از ادبیاتِ دنیا سر نباشد، کمتر نیست. ادبیات ما، یعنی ابیاتی که از صفر ساختیماش. زبانها براش بنا کردیم. بیرون از هر فضای موجود و آماده، فضاییش کردیم. این خواست که ادبیاتِ ما در جهان صدای خودش باشد و روی پای خود بایستد، به مرور زمان شکل گرفت. امروز، خواستهی دیروز که آرزو بود، دیگر بدیهیست.
هیچوقت مترجم نبودهام. از ترجمه به معنای مرسوماش لذت نمیبردم. نمیبرم. ولی دوست داشتم، دوست دارم زبانی دیگر داخلِ زبان بسازم. زبان را با زبانِ بیگانه، یگانه کردن و رسیدن به زبانی که دائم از خودش میزند بیرون. چه فارسی که نزدیکِ من است، چه فرانسه، که دور بوده و تبعید نزدیکمان کرده.
من مترجم نیستم، از زبانی به زبانِ دیگر غلتیدن را دوست دارم. هر «فضای ادبی» شخصیتی منحصر به خود دارد. ویژهگیهایی دارد. خصیصه را نمیشود ترجمه کرد، باید آن را ساخت، اگر نشد از کنارش گذشت و مترجم شد.
ما با زبان سر و کار داریم. ور با زبان میرویم. آن را به شکلِ گلوی خود درمیآریم.

Po&sie 137-138
مجلهی Po&sie در سال ۱۹۷۷ توسط میشل دگی، فیلسوف و شاعر معاصر بنیان گذاشته شده. پل الوار جایی گفته بود در ریختِ کلمهی poésie، یکی دارد خودش را میخاراند و غُر میزند: &.
این مجله، با سن سی و پنج سالهای که دارد، به شعر، به فکر و نقد میپردازد. معرّف شعر روز جهان است. توجه به فلسفهای دارد که به ادبیات پهلو میزند. با ارائهی آثار پیشرونده، جایگاه خودش را پیدا کرده و به عنوان نشریهای مرجع در فرانسه و دنیا شناخته شده است.
جدیدترین شمارهی این مجله، فردا ششم فوریه ۲۰۱۲ توزیع میشود. پانزده شعر از مهمترین کارهای علی عبدالرضایی را که از فارسی برداشته فرانسه کردهام درین شماره منتشر میشود. در همین شماره، کارهای دیگری هم عرضه شده، مثلن از جورجو آگامبن، چزاره پاوزه، فلورانس دُله (نویسنده، سناریست، عضو آکادمیی فرانسه)، والت ویتمن، بزرگداشتی برای صدمین سال تولد جورجو کاپرونی، یکی از مهمترین شاعران و نویسندهگان معاصر ایتالیا، پییر پائولو پازولینی، ژوزف برودسکی (از بزرگترین شاعران معاصر روس، برندهی جایزهی نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۷)، مارتن روئِف (فیلسوف، شاعر، مترجم آثار آگامبن به زبان فرانسه)، تیفن سمویو (نویسنده، منتقد، مدرس ادبیات)، یوهانس بوبروفسکی (شاعر و نویسندهی آلمانی)، ماریلین هکر (شاعر، مترجم، منتقد و مدرس ادبیات در سیتی کالج نیویورک)، ژان پاتریس کورتوآ (شاعر، مدرس فلسفه و ادبیات در دانشگاه پاریس هفتم)، مارسل دِتیاِن (نویسنده، زبان شناس و مردمشناس بلژیکی)، ترجمهی «کانت و میلتون» اثر سانفورد بودیک (مدرس ادبیات انگلیسی در دانشگاه اورشلیم) که به شعر جان میلتون، شاعر انگلیسی، و تاثیرش بر شکلگیریی اندیشه کانت میپردازد. و خیلیهای دیگر که درین ۳۰۴ صفحه، شمارهی ۱۳۷-۱۳۸ این مجله را شکل میدهند.

تصویری از شعر «سانسور»
پانزده شعر از ادبیاتِ ما درین حوالی کناره گرفته. حالا باید از این بنویسم که چطور پانزده شعر را ترجمه نکردم، شعر کردم.
این مجموعه اشعار با «سانسور»ی شروع شده که فارسیاش را دوست داشتم و تکهای از من بود. پس نه میخواستم نه میتوانستم آن را به دستِ ترجمه بدهم. اینجا چیزی با هستیی من و ما درگیر بود. چی؟ درد با نخستین حرف از نخستین سطر در وا کرده و در صفحه میپیچد و من را مثل خون جاری میکند. در قتلِ عامِ کلماتام. باید شاهدِ قتل و موضوع قتل باشی تا از قتل بنویسی. باید از درد به کلمه، از کلمه به درد نوسان کرده باشی و این همه را تجربه کرده باشی. تجربه، هیچوقت عام نیست. خاص است. خاصترین زبان را مخصوص هر حرف و هر کلام ساخته باشی. وقتی که درد، پدرد میشود. مادرد میشود. برادرد میشود. هنوز با درد از درد نوشتن. با درد، زبانِ دیگری ساختن که زبانِ فرانسه نیست، با زبانِ فرانسه بیگانه و در عین حال با زبانِ فرانسه خودیست.
با تواضع کاری ندارم، به این تجربهها عجیب مغرورم. خیلی ازین زبانسازیها را شفاهی کردهام، خواندهام، اجرا کردهام. اینجا مخاطب فرانسه زبان را با موقعیت تازهای رو به رو میکنیم. نیم نگاهی به ادبیات فارسی انداخته کردن نشان میدهد چنین موقعیتی در تاریخاش بی سابقه است.
باری، این انتشار، یکی از نقاط عطفِ کارِ من و ماست. گفته بودم: ادبیاتی که ما راست، گیر میدهد به جهان که جهانگیر شود. شده است!
حالا کلاهتان را قاضی کنید: در کشوری که گویا فارسی زبان است، فارسیترین شعر محکوم به تبعید و نبود است. در کشوری دیگر، فرانسه، همان شعر در مهمترین مجلهی ادبی فلسفی، کنار مهمترین نامهای معاصر قرار میگیرد. اصلن شما کلاه دارید؟!
فهرست و صفحات اولیهی مجلهی پوئتری را اینجا ورق بزنید:
برای اطلاعات بیشتر به این نشانی مراجعه کنید:
ISBN 978-2-7011-5863-1
کومولوس | علی عبدالرضایی
بهمن ۷م, ۱۳۹۰عنوان: کومولوس
پدیدآورنده: علی عبدالرضایی
چاپ دوم: بهمنماه ۱۳۹۰
شمارهی دوم «منجنیق» منتشر شد
بهمن ۱م, ۱۳۹۰دومین شمارهی «منجنیق» با طرحها، نوشتهها، گفت و گوها و ترجمههایی از:
آرزو پوراسماعیلی، آرش کیا، آرمین نیکنام، الن بادیو، اسلاوی ژیژک، امیررضا نمینی، امین حصوری، ایرج مصداقی، بابک اکبری فراهانی، بنفشه رنجی، بهروز رضوانی، بهمن سرفراز، بهنام دارایی زاده، بیژن استوار، بیژن کیارسی، پژاره حیدری، پیران آزاد، تام مورلو، جمیله ندایی، جواد طالعی، جورجو آگامبن، حشمت رییسی، حمید نوذری، حمید یاوری، حیدر جهانگیری، خاطره شریفی، درنا مشیر، رضا جابرانصاری، رضا جعفری، ژولین کوپا، سارا دهکردی، سیامند زندی، شهین نوایی، عادل مرادی، عادله امینی، عسل اخوان، علی برومند، علی پیچگاه، ف. بیات، فواد کیکانلی، کریم، گئورگ کوومل، لیلا اصلانی، مانی مزدکی، مایکل هارت، مجتبا طالقانی، محمدتقی سیداحمدی، مرضیه دهقان، مریم هاتف، مسعود حسن زاده، منصور تیفوری، موشه ماخور، مهدیه طایفی کلهر، مهسا ولی زاده، میک بروکس، نسان نودینیان، نوآم چامسکی، هژیر پلاسچی، هومن کاظمیان، یوسف اردلان و یوسف کُر منتشر شد.
برای دریافت شمارهی دوم منجنیق اینجا کلیک کنید. (فرمت آکروبات)
رماننامه | قاسم کشکولی
دی ۳۰م, ۱۳۹۰نویسنده میاندیشد.
هیچ داستانی برای گفتن وجود ندارد.
و ملال آغاز میشود؛ و چون به تنهایی تحمل این ملال را ندارد از نو به داستان پناه میآورد.
من به سادگی میتوانم ملالم را به شخصیتهایم انتقال دهم.
و جستجو را برای پیدا کردن شخصیتهایی که پذیرای ملال وی باشند آغازمی کند. اما دیری نمیگذرد که درمی یابد : اساسا شخیصت بدون ملال وجود ندارد.
پس از نو به این نتیجه میرسد.
هیچ داستانی برای گفتن وجود ندارد.
موج
تمهید اول
زن به عنوان یک زن میداند که بدترین موقع برای گرفتن قول یک مرد همین موقع است. اما هر بار همین موقع از مردش قول میگیرد.
- قول بده با اون طرف کار نداشته باشی.
مرد قول میدهد. آباژور خاموش میشود.
زن هر بار همین قول را از مردش میگیرد و مرد اگرچه حس ناگوار پایان کار را میداند، اما هربار قول میدهد؛ و بدین نحو دچار ملال میشود.
***
من به اندازه تخیلم واقعیت دارم.
این میتواند اندیشه کلی این طرح باشد.
بررسی چگونه گی تبدیل شدن یک امر واقعی، به یک امر داستانی، نزد یک نویسنده.
این میتواند عنوان بعدی طرح باشد.
فرض میکنیم، اتفاقی واقعی برای نویسندهای واقعی رخ داده، و او سعی میکند از آن به عنوان مصالح داستانش استفاده کند.
اصل واقعه
راس ساعت شش و ده دقیقهی صبح یک روز پائیزی، نویسنده اِی، در حالیکه توی اتاق خواب کنار زنش خوابیده، مورد حملهی میهمانی که شب قبل به خانهشان آمده و اتفاقا یکی از نزدیکان درجهی یک زنش است، قرار میگیرد؛ و با کارد آشپزخانه، با کارد گوشت بری آشپزخانه، به طور هول آوری، توی خواب زخمی میشود.
میهمان / ضارب، بعد از اینکه آنها را در یک فضای رعب و وحشت قرار میدهد، تقا ضا یش را – پول – مطرح میکند؛ و وقتی با نگاه سرزنشگر زن مواجهه میشود. اعتراف میکند، که تا سرحد نابودی سقوط کرده و زندگیاش در حال فرو پاشی است، که چارهی دیگری نداشته است.
نویسنده در عین حالیکه شوک بزرگی یهش وارد شده از همان لحظه به داستان جدیدش، چگونگی سقوط یک شهردار، فکر میکند. ازهمین رو هیچ گونه مقاومتی نمیکند. در عین حال اندوخته ای هم در خانه ندارد تا آن را به سوژهاش بدهد.
پس برای تکمیل کردن داستانش دستگاه ویدیویی را که اتفاقا روز قبل، از یکی از همکاران اداریاش به اما نت گرفته بود تا فیلم مورد علاقهاش (فارنهایت ۱۱/۹، مایکل مور) را ببیند، به او میدهد. قبل از اینکه همسرش با حرف حاج سعید را منصرف کند.
حتی به او کمک میکند تا ویدیو را توی پارچهای، ملا فهی خون آلود – بپیچد. تا میهمان بتواند راحتتر آن را حمل کند. مبادا مورد سوء ظن همسایگان سمج قرار گیرد. این، در حقیقت همان اصل واقعه است.
و اما تبعات این اتفاق.
نویسنده ابتدا، به محض بدرقهی مهمان/ ضارب/ سوژه به با نک زنگ میزند و خیلی موجز ماجرا را برای همکارش، احمد سالمکار شرح میدهد.
و یادآوری میکند، مدتی قادر به آمد ن به اداره نیست. والبته تاکید میکند- به سفارش همسرش – موضوع پیش خودش به ما ند. بعد با کمک همسرش که حال روحی مناسبی ندارد. به بهداری محل میرود تا نقا ط زخمی بدنش را – بازوی دست راست، استخوان جناق و چند جای دیگر – پانسمان کند. آن دو در طول راه تصمیم میگیرند موضوع را از اطرافیان مخفی نگه دارند. از طرفی نویسنده نیاز به آمپول کزازی دارد که پزشک تجویز کرده است؛ و چون آمپول کزاز به راحتی قابل ابتیاع نیست. آنها ناگزیرند دست به دامان یکی از دوستان صمیمیشان که اتفاقا وسیله ای هم زیر پا دارد بشوند. پس نویسنده به دوستش علی بابایی زنگ و ناگزیر اصل ماجرا را به صورتی کاملا موجز و فشرده شرح میدهد.
طولی نمیکشد دوست، با تعدادی کمپوت و دسته ای گل – چند شاخه مریم – خودش را به خانهی نویسنده میرساند. اندکی مینشیند، قطعه شعری را که شب قبل سروده بود میخواند؛ و با نسخه از منزل خارج میشود؛ و ظهر در حالیکه دست خالی است، بر میگردد.
هیچ کجای تهران آمپول کزاز به هم نمیرسد. الا توی بازار سیاه پشت شهرداری. میگوید : علیرغم قیمت سرسام آورش حاضر بود آن را بخرد. اما به توصیهی اغلب داروخانه چی ها این کار را نکرده است. از بیم اینکه تاریخ مصرف آن گذشته باشد.
همه چیز به تقدیر واگذار میشود. دوست ساعتی مینشیند، گپ میزند و میرود.
حوالی غروب که تقریبا اوضاع اندکی آرام شده و اضطراب حاکم بر خانه فروکش کرده، تلفن شروع به زنگ زدن میکند. دوستان یکی یکی زنگ میزنند و نویسنده هر بار ماجرا را شرح میدهد. آنها به اقتضای رابطهشان با نویسنده، ابراز همدردی میکنند.
- تو مثل اینکه محکومی با شخصیتهای خودت زندگی کنی.
- عاقبت یکی از شخصیتهایت تو را خواهند کشت.
- مطمئنی برادر زنت بود؟
- تو مگه برادر زنی به نام حاج سعید داشتی؟
دامنه خبر بزرگتر و بزرگتر میشود؛ و به اشخاص دورتری – از نظر ارتباط با نویسنده – میرسد. این موضوع – ابراز همدردی و احوالپرسی تلفنی و حضوری – یک هفته ادامه مییابد. تا اینکه همه چیز تمام میشود و به حال اولش بر میگردد. تا او همه چیز را پیش خود بررسی کند. بررسی میکند:
هیچ یک از آنها، غیر از خود من اصل واقعه را ندیدهاند. حتی آثار آن را، زخمهای روی تنم را، اما دایرهی این همدردی و تاسف همین طور گسترش پیدا کرد. حتی به کسانی رسید، کسانی زنگ زدند و ابراز تاسف کردند که در طول زندگیام به زحمت چند بار دیدمشان. آنها راجع به امری حرف میزدند و همدردی میکردند که وجود نداشت. در واقع این روایت بود که وجود داشت. روایتی که هر بار چیز تازه ای بود. هم برای من، هم برای آنها. و نکته در همین جا ست. تا زه گی موضوع برای خود من. آیا نمیشود نتیجه گرفت که: هیچ چیز غیر از روایت وجود ندارد؟
و بدین نحو نویسنده به کشف اولش میرسد. ودرعین حال کشفش شد که علیرغم ارادهی خودش – نوشتن داستان چگونگی سقوط یک شهردار- این ارادهی متن است که مسیر داستان را تعیین میکند. با این حال هنوز برای داستان شدن طرح راه زیادی در پیش بود. واین را او خوب میدانست.
* * *
سه ماه از ماجرا گذشته و همه چیز کاملا از یاد رفته است. نویسنده به مسافرت رفته و توی پارکی، مثلا پارک لنگرود، کنار دریاچه مصنوعی آن که زمانی شکارگاه شاهپور بود، نشسته است. تنهاست. به سطح آب نگاه میکند.
ماری قورباغهای را تعقیب میکند. قورباغه در جایی دست از گریز میکشد و توی دهان مار گرفتار میشود. حیوان نگونبخت که دو پایش تا شکم توی دهان مار فرو رفته به صورت غریزی قور میکشد. انگار تقاضای کمک بکند. نویسنده با یاد کودکیاش – هر کس قورباغه ای را از دست مار نجات بدهد به بهشت میرود. این را مادر بزرگش میگفت. – سنگی از روی زمین بر میدارد و به طرف آنها میاندازد. با برخورد سنگ بر سطح آب، شکارچی شکار را آزاد و هر یک در چشم به هم زدنی ناپدیدمیشوند. وبدین شکل نویسنده ساختار داستانش را کشف میکند. او حادثه ای را تا همین چند لحظه پیش شاهد بوده، اما آن حادثه دیگر نیست. اما هست. چون توی ذهنش جریان پیدا کرده است. همانطور که حادثهی سپیده دم آن شب برای خودش اتفاق افتاده بود وقبل ازساعت شش صبح، یعنی بعد از اینکه حاج سعید نمازش را خوانده بود، تمام شده بود و تا دورترین دوستان و آشنایانش ادامه پیدا کرده بود.
به خانه برمیگردد و کار بر روی داستان را شروع میکند. بدین نحو که ابتدا اصل واقعه را به صورتی کاملا فشرده در چند سطر میآورد.
صبح حوالی ساعت پنج با سوزش شدیدی در ناحیهی جناق سینهام سراسیمه از خواب…
دقیقا عین واقعه را مینویسد. این همان سنگ است. سنگی که در پارک توی آب انداخته بود. اخبار مثل سنگ، سخت و موجز و فشردهاند. پس عنوان این بخش از داستان را میگذارد: سنگ.
حال بررسی میکند که چه اتفاقی افتاده است.
سنگ به محض تماس با آب به زیر آب میرود و ناپدید میشود. اما نویسنده که شاهد آن بوده، که خودش آن را پرتاب کرده، نمیتواند منکر وجود آن شود، اما نیست.
سنگ متعلق به آن لحظه بوده و آن لحظه به گذشته تبدیل شده و گذشته مرده است. اما امواج آن وجود دارد؛ و او میتواند آن را ببیند.
امواج هرچه که زمان میگذرد و هر چه که از مرکز واقعه دور تر میشوند، بزرگتر و بزرگتر میشود؛ و او در مییابد که در واقع هیچ واقعه ای وجود ندارد. بلکه تنها امواج آن است که وجود دارد؛ و در می یا بد که امواج هر چه که از مرکز واقعه دورتر و دورتر میشوند، درست است که شعاعش بزرگتر و بزرگتر میشود. اما هر لحظه محو تر و محوتر میشود.
امواج آنقدر ادامه پیدا میکنند تا به کناره های دریاچه میخورند و نابود میشوند. در حا لیکه قبل از برخورد به سختی میشد تشخیص داد که موجی میخواهد به کرانه بخورد. پس داستان را بدین شکل ادامه میدهد.
یعنی ابتدا سنگ را میآورد وبعد امواج آن را. و تازه موقع نوشتن است که در مییابد این دو قضیه چقدر به هم شبیه هستند.
او هرروز از روز واقعه ویا مرکز واقعه دورتر میشود. اما ابعاد آن بزرگتر میشود. نکته اینجا ست. همان طور که موج کوچک دور سنگ، اگر چه شعاعش کوچک است، اما شکل پر رنگتر و مشخصتری دارد. همان طور که وی در ابتدای روز حادثه به صمیمیترین دوستش زنگ زده بود. پس موضوع د قیقا مثل موج گسترش پیدا میکند، و با هر روایت جدیدی که برای شخص تازه و در عین حال دور تر میشود، چیز تازه ای از آن را کشف میکند.
نویسنده در این جا تصور میکند که بدین شکل، با این مکاشفه، توانسته به ساختار وعمق یک واقعه، به لایههای زیرین یک واقعیت دست پیدا کرده است .اما هنوز چیزی از این کشف نگذشته بود که پیاز راکشف میکند.
هنگام خوردن نهار، نازنین ما مورش میکند تا پیازی برای صرف با غذا -او همیشه معتقد بود که بهترین چا شنی برای آبگوشت پیاز است –آماده کند؛ و در حین پوست کندن پیاز بود که او به کشف تازهاش میرسد.
در اینجا عکس چیزی که توی پارک و بر سطح آب اتفاق افتاده بود، اتفاق میافتد. بدین شکل که، پیاز، دقیقا بر عکس سقوط سنگ، که ابتدا از موجهای کوچکتر شروع و به موجهای بزرگتر میرسید، از حلقه های بزرگتر شروع و به حلقه کوچک تا کوچکترین حلقه میرسید.
اما نکته مهم، مرکز واقعه و یا همان سنگ بود که در اینجا نیز هیچ اثری از آن نبود. آخرین حلقه پیاز نیز تنها یک حلقه بود؛ و بعد از آن دیگر هیچ نبود. ما پیاز را آنقدر حلقه به حلقه جلو میرویم تا میرسیم به هیچ.
نویسنده با این تجربهی کوچک، که شاید بارها آن را از سر گذرانده بود. تازه درمی یابد که اساسا واقعیتی غیر از آنچه که در ذهن است، وجود ندارد. پس سر سطر مینویسد:
هیچ امر واقعیای در خارج از ذهن وجود ندارد.
و داستان را به این شکل آغاز میکند.
موج. پیاز. مهندسی یک رمان.
تمهید دوم
نویسنده قرص سیانور روی میزش را بازی میدهد.
آیا من توان این را ندارم ملالم را به شخصیتهایی که خلق میکنم انتقال، تحمیل که میتوانم نمیتوانم؟
سیانور را به کشو میسپارد، اشنو نیمهاش را روشن میکند و به حمام میرود. اولین شخصی که به پستش میخورد، آقای انبار دان تاجر معروف فرش است. میاندیشد، بی تردید در زند گی او ملال جایی ندارد، پس میتوانم ملالم را به او تحمیل کنم، میگوید.
-آقای انباردان! من اندکی ملال دارم. آیا تو میتوانی آن را از من تحویل بگیری؟
انبار دان میگوید.
-اتفاقا ما سه نفر …
نویسنده وقتی به دقت نگاه میکند، تازه در مییابد که آنها سه نفرند. خندهام میگیرد. خانم و آقای صابری دوستان خانوادگی آقای انباردان.
– شما مشغول چه کاری هستید؟
انباردان بی بی را روی میز میگذارد ومی گو ید.
– همین الان برایتان گفتم، نگفتم؟ ما بازی میکنیم جنا ب نویسنده بلکه بتوانیم از این ملال که مثل خوره به جانمان افتاده خلاص شویم.
نویسنده نگاه تحسین آمیزی به هما که با گیلاسش بازی میکند، میاندازد و میگوید.
- هوم. که این طور! پس شما هم دچار ملال هستید؟ و اضافه میکند.
- پیشنهاد میکنم، البته بهتان بر نخورد، برای اینکه از ملال در بیائید این بارسر هما بازی کنید.
- ما مدتهاست سر هما بازی میکنیم جناب نویسنده! عجیب است که شما این را نمیدانید؟
صابری با شیطنت دنباله حرف دوستش را میگیرد.
- فکر میکنم جناب نویسندهی ما از هما خوششان آمده است.
این طور نیست آقایی ی … آ… بله مهم نیست. حا ل که شما از هما خوشتان میآید. ایرادی ندارد. این بارهم سر هما بازی میکنیم.
هما گیلاس نویسنده را پر میکند. انباردان میگوید.
- آیا میل دارید، با ما بازی کنید؟
نویسنده به موهای فر مشکی / حنایی هما نگاه میکند. میگو ید.
- اتفاقا من برای همین کار به اینجا آمدهام آقایان!
انباردان میگوید.
- هما در حا ل حا ضر متعلق به دوستم جناب صابری است. من سه
دانگ از شرکت پشم و شیشهی اصفها نم را وسط گذاشتهام. شما چه میخواهی وسط بگذارید؟
نویسنده میاند یشد. من چه چیزی میتوانم وسط بگذارم؟
هما که همچنا ن با گیلا سش بازی میکند، دست از بازی بر میدارد و به نویسنده نگاه میکند. نویسنده وقتی به چشمهای درشت و قهوه ای هما نگاه میکند. از تنهایی زن وحشتش میگیرد.
- من سر تخیلم بازی میکنم.
صابری و انباردان نگاهی به یکدیگر می اندا زند.
- جهنم، قبول.
-این طور که به نظر میآید. شما نباید بازیگر چندان خوبی با شید؛ و با علم به اینکه ما دو نفر بازی گر حرفه ای هستیم. دوست داریم آوانسی به تو بدهیم.
- چه آوانسی؟
- آن را آخر بازی به تو میگوییم. فعلا قرار ما این است. اگر تو بردی
هما مال تو و اگر ما بردیم تخیلت ما ل ما.
میبازد. همان طور که از قبل قابل پیش بینی بود، نویسنده میبازد. پس تخیلش را … انباردان میگو ید.
- صبر کن جناب نویسنده! صبر کن! قبل از اینکه تخیلت را به ما بده ای، هما را بردار برای خودت. این همان آوانسی بود که قولش را داده بودیم.
نویسند هیجان زده دست هما را میگیرد و تخیلش را به آنها میدهد. برمی گردد تا هما را ببوسد، میبیند نیست.
تمهید سوم
نویسنده در حالیکه واجبی روی شرمگاهش را میشوید، میاندیشد:من به اندازه تخیلم واقعیت دارد.
و به یاد میآورد که چگونه تخیلش را در یک میهمانی، سر زنی سودائی، طی یک بازی باخته است. اما باید کاری بکند. او یک نویسنده است و میداند مادامیکه ننویسد ملال رهایش نخواهد کرد.
چگونه میتوانم بنویسم وقتی تخیلی در کار نیست؟.
به صرافت میافتد به دفتر یادداشت جلد چرمیاش مراجعه کند. این دفتر بارها او را نجات داده بود؛ و حال به نظرش میآمد مدتهاست آن را رها کرده، که خبری از آن ندارد.
دفتر را باز و آخرین یادداشتش را که به گواه تاریخ پای آن چهار هفته از نوشتنش میگذرد، میخواند:
فرض میکنیم اتفاقی غیر واقعی برای نویسنده ای واقعی، نه، اتفاقی داستانی برای شخصیتی غیر داستانی – نویسنده – رخ داده، و وی طی یک تصادف فجیع توسط شخصی به نام حاج سعید که اتفاقا برادرزنش نیز هست، توی داستانش کشته میشود.
نویسنده با خواندن یادداشت فوق هرگز به یاد نمیآورد روی چنین طرحی کار میکرده است.
آیا ممکن است این نوشته طرح داستانی باشد؟
و به یاد میآورد که چگونه در هفته های اخیر دچار فراموشی هولناکی شده که هرگز منشا آن را در نیافته است.
ترسی بدوی فرایش میگیرد؛ و وقتی نازنین قرصهای روزانهاش را با لیوانی آب مقابلش میگذارد، او کنجکاوانه مشغول خواندن یادداشتهای ماقبل این یادداشت بوده است. یادداشتهایی که به شکلی معنا دار شماره گذاری شده بودند.
یادداشت شمارهی ۱
تنها یک معنا دارد، ما تو را می پائیم.
ای کاش موبایلی داشتم و از نازنین میپرسیدم بازهم زنگ میزنند؟ میدانم که میخواهند با این کار قدرت خودشان را به من نشان بدهند. مرا بترسانند. که: زیر نظری بچه! زیر نظر. توی قهوه خانهی قبلی هم خودشان بودند. کثافتهای آشغال. شاید هم اشتباه میکنم. شاید همهاش زائیده تخیلم باشد. اگر موبایل داشتم…
یادداشت شمارهی ۲
چقدر هرز رفتهام. تقریبا همه آن چیزهایی که قبلا اندیشیده و نوشته بودم، اشتباه محض بود.
نویسنده با خواندن این دو یادداشت هر چه به ذهنش فشار میآورد که بداند در آن تاریخ بر روی چه طرحی کار میکرده، چیزی به یاد نمیآورد؛ و به یاد نمیآورد که یادداشت شمارهی ۱ از کدام آدمها حرف میزند. آدم هائی که میبایست تعقیبش کرده باشند. حیرتزده سراغ یادداشتهای بعدی میرود.
یادداشت شمارهی ۳
فکر میکنم هنوز خیلی کار داشته باشم. تازه اول کار است.
یادداشت شمارهی ۴
خدای من! چه زن زیبایی!؟ وقتی زیبایی این همه نزدیک و این همه سهل و… چه مرضی است زیبایی خلق کنم؟ این زیبا… زیبایی او آنقدر عظمت دارد که همهی این چیزها – آشغالهایی که تا کنون نوشتهام- جلوی پایش آتش بزنم.
یادداشت شمارهی ۵
ساعت هفت و ده دقیقهی روز ششم…
این دقیقا ساعتی است که من توی بانک هستم!؟
…دو نفرند. مضطربند. آن که جوان تر است به زحمت بیست سالش میشود؛ و آن دیگری باید سی سالی داشته باشد.
با پیکان زرد رنگی آمدهاند. آنها کثافتند. همینطور که من.
میاندیشد:
خدای من! چگونه ممکن است که… آیا من کابوسهای شبانهام را یادداشت کردهام؟ آخر چگونه ممکن است که پیش از دیدن – به گواه تاریخ یادداشتها- آنها را ثبت کرده باشم!؟
ادامه میدهد.
یادداشت شمارهی ۶
دخترک تنها نه- ده سالش بود؛ و من احمق، من احمق نفهمیدم مرده است.
من بی اینکه اقدامی بکنم. مثل یک خوک … من شیطان مجسمم. من به فکر رمانم بودم. اینکه عجب صیدی کردهام!؟
من توانایی چه مایه پستیای داشتم که نمیدانستم؟
یادداشت شمارهی ۷
این سکوت، این جا، توی این کوه، بدجوری آدم را تحقیر میکند، بدجوری.
بی رحمانه آدم را در هم میشکند.
توی چه مسخرهگیای گرفتار شدهام؟ اصلا گور پدر همه چیز! توی این چند روز فکر میکنم آنقدر جفنگ ظبط کرده باشم که برای هفت پشت من کافی باشد.
جل و پلاسم را جمع میکنم و همین فردا میزنم به چاک. نه، فردا نوارها
را برای نازنین پست میکنم و برمی گردم. توی نامه برایش مینویسم دارم کار میکنم. میگویم کارم هنوز تمام نشده و به نظر خیلی بیشتر از آن چیزی که فکرش را میکردم کار داشته باشم! بعد برمی گردم پیش راپا و تا بی نهایت تریاک میکشم. جوری که پای بساط تجزیه شوم. بشوم نبات. برسم به سکوت. به سکوت نباتی این کوهستان.
من دیگر بیش از این تحمل بازی خوردن را ندارم.
یادداشت شمارهی ۸
انسان از طریق پوچی نهایتا به صلح و سعادت میرسد. پوچی ما را از انتقام کشیدن که مادر شر و سر چشمه جنگهای بزرگ است باز میدارد؛ و رمان به عنوان متعالیترین مظهر این پوچی … نه، من توان ادامه دادن ندارم! بعد از ماجرای پیکان زرد شرمم میشود به خودم بگویم نویسنده. وقتی…
یادداشتهای دفتر جلد چرمی تمام میشوند. اما نویسنده چیزی از این خاطرات، هرچند بسیار ناچیز و کوچک به یاد نمیآورد. میخواهد به آنها بپردازد. اما حوصلهی این کار را ندارد. لاجرم بررسی را به زمانی دیگر موکول میکند.
تمهید چهارم
میخواند:
در خرابه های اطر اف شهر اعدام شد.
و سوزش شدیدی روی سینهاش، درست در نقطه ای که استخوان جناق قرار دارد احساس میکند. مرگ همهی ذهنش را پر میکند.
من میتوانم با کشتن آن زن به داستان برسم. من، باید هر طور شده آن زن را پیدا کنم.
کا ف. طبق معمول هر روز حوالی ساعت هفت وده دقیقهی صبح وارد شعبه میشود دفتر حضور وغیاب را با قید ده دقیقه تاخیر امضاء میکند.
از مستخدم برگهی تقاضای مرخصی میگیرد. یک ما ه مرخصی مینویسد
و روی میز رئیس میگذارد. رئیس نگاهی حاکی از تعجب به او میاندازد
و میگوید.
- باز هم اول صبحی چی شده اقای کاف. بازهم که بز بردی روی بام!؟
این صطلاح همیشگی رئیس بود؛ و کسی هم نمیدانست منظورش چیست.
- مرخصی میخواهم جناب رئیس!
رئیس نگاهی به تقاضای مرخصی کاف. میاندازد.
- یک ماه! تو مثل اینکه توی باغ نیستی، ها؟
- گرفتارم جناب رئیس.
- کی تو گرفتار نبودی؟ از وقتی من تو را دیدم تو گرفتار بودی!
- خواهش میکنم موافقت بفرمائید جناب رئیس!
- نه! پرسنل نداریم.
کارمند اصرار میکند.
- من به این مرخصی نیاز دارم جناب رئیس. اگر نه زمان را از دست خواهم داد. اگر زمان بگذرد همه چیز خراب میشود.
رئیس میخندد.
- آقای عزیز من نمیدانم تو چه چیزی را از دست میدهی. اما میدانم که من یکی از کارمندانم را از دست میدهم. آن هم برای یک ماه! واین برای من قابل قبول نیست. ما در این ماه دو میلیارد از اهدافمان عقب هستیم و باید به کمک شماها جبران کنیم. باید با جدیت تمام به جذب سپرده بپردازیم. این طور نمیشود که تو هر بار بیایی و بگویی داری از دست میروی ویک ماه مرخصی بگیری و بروی! گفتم که، پرسنل نداریم. فعلا باید صبر کنی!
و نامه توبیخی سرپرستی را از کشو میزش بیرون میکشد و به کاف. نشان میدهد. کاف. اصرار میکند. نگرانی در چشمانش موج میزند.
– آقای رئیس! طرح ذهنی چیزی نیست که من بتوانم آن را معوق بگذارم. من به اندازه کافی، به خاطر کارمند بودنم، طرحهای زیادی را از دست دادهام. اما این بار نمیخواهم این اتفاق تکرار شود. من…
– من متوجه مشکل شما نمیشوم آقای کاف. اصلا این مشکل شما از نظر من، از نظر بانک، مشکل نیست. بانک که برایت دعوت نامه نفرستاد بیایی اینجا کار کنی! من نمیتوانم. اگر فکر میکنی کارت خیلی واجب است، دو ساعت مرخصی بگیر و برو مرکز و مستقیما از مدیر کل مرخصیات را بگیر! البته جانشین یادت نرود، اگر نه من زیر بار نخواهم رفت.
– آخر آقای رئیس…
– برو! همین الآن برو، تا رایم عوض نشده! مشکلت را با آنها درمیان بگذار. شاید آنها بفهمند چه میگویی! من که نمیفهمم.
– لعنت به این شکم!
– چی؟
- هیچی. با شما نبودم. با این شکم لعنتی بودم.
میرود. به مرکز میرود.
مدیر کل در اتاق بزرگی پشت یک میز بزرگ نعل اسبی منبت کاری شده که نیمی از اتاق را گرفته، طوری نشسته که به نظر میآید سخت مشغول کارهای بسیار بزرگ است. نویسنده قید همه چیز را میزند و تصمیم میگیرد خیلی راحت باشد. میخواهد برای یک بار هم که شده فراموش کند که در این جا، در این سیستم عریض و طویل که یکی از بنیانهای مهم اقتصادی کشور است، یک کارمند جزء دون پایه است و نویسنده بودنش ابدا اعتباری ندارد. بی محابا میرود تو.
- سلام جناب مدیر!
- سلام جناب آقای کاف. معروف!
نویسنده از لحن صحبت مدیر کل در مییابد که قبل از آمدنش آقای رئیس همه چیز را به مدیر گزارش کرده است. پس بی مقدمه تقاضایش را مطرح میکند.
– جناب مدیر! رمان بزرگی پا به ماه است! دردش شروع شده است! اگر دیر برسم همه چیز نابود میشود. شما را به خدا…
مدیر لبخند میزند و با تمسخر میگوید.
- حالا یک هفته برو بلکه به کارهایت رسیدی…
و به موهایش اشاره میکند.
- چرا موهایت این قدر بلند است؟
– فرصت ندارم جناب مدیر! یعنی نمیکنم بروم آرایشگاه.
مدیر غر و لند میکند.
- یک ماه مرخصی لازم است تا این موها مرتب شود! کارمند یعنی ان انضباط آقا جان! یعنی یک شهروند شریف مبادی آداب قانع.
- چشم جناب مدیر! اما… اما آبروی من در خطر است. خواهش میکنم درک کنید.
- با این موها معلوم است که باید آبرویت در خطر باشد.
- خواهش میکنم درک کنید جناب مدیر!
- عزیز من! شما که کار نان و آب دار بهتری در بیرون دارید. که فکر میکنید اگر انجام ندهید آبرویت خواهد رفت، چرا کارمند شدی!؟
- جناب مدیر! مسئله نان و آب نیست. اصلا این کار لعنتی نان و آبی ندارد. تازه خودش یک هزینه اضافی… چطور بگویم؟ فقط از سر…
جناب مدیر دیگر به حرفهای کارمند گوش نمیکند.
- آقای عزیز! همین الآن برمی گردی شعبه و به کارهای محولهات میرسی. من هم وقتی برای اراجیف جناب عالی ندارم. یادت باشد! اول میروی سلمانی، موهایت را کوتاه میکنی بعد میروی شعبه!.
نومید برمی گردد؛ و وقتی ماجرا را برای همکارش احمد سالمکار- تنها کارمندی که نویسنده در طول این سالها با او مراوده و دوستی دارد- تعریف میکند، سالمکار لبخند میزند و میگوید.
– احمق! بگو مشکل خانوادگی دارم. بگو! مادرم مرده، پدرم مرده، همه کس و کارم دارند میمیرند. بگو زندگیام در حال متلاشی شدن است. تو کی میخواهی یاد بگیری!؟ آخر کی راست و حسینی به جایی رسیده تا تو برسی!؟ بگو – در همین لحظه رئیس از مقابلشان میگذرد – مخلص جناب رئیس. و تن صدایش را پائین می اورد. بگو زنم رفته خانهی پدرش و مرا با بچهها تنها گذاشته. چه میدانم؟ بگو از سر و سر من با آن زن … چی بود اسمش؟
– کدومو می گی؟
– همون که سیگار دانهیل لایت میکشید و فرستادی پیشم؟ توی شعبه قبلی؟ و من برایش حساب جاری باز کردم؟ حالا…! با خبر شده. بگو نمیتوانم بیایم سر کار. چون بچهها تنها هستند، کسی را ندارم از آنها مراقبت کند. واقعا که!؟ بعضی وقتها حال آدم را به هم میزنی. بعضی وقتها این قدر احمق به نظر میرسی که آدم باور نمی کنه داستانهای اون مجموعه رو تو نوشته باشی!؟
نویسنده از نو مرخصی ساعتی میگیرد و از نو به ادارهی مرکزی میرود.
- قبل از رفتن یادت باشه موهاتو بزنی!
این را سالمکار میگوید.
***
- جناب مدیر! جلسهی قبل به خاطر شرم حضور و پاره ای معذورات خانوادگی … در واقع به خا طر حفظ اسرار خانوادگی نتوانستم به شما بگویم…! راستش با شرح مشکلات بی ارزشم نمیخواستم خاطر شریفتان مکدر شود. باید بگویم. زنم ترکم کرده جناب مدیر! زنم
میخواهد از من طلاق بگیرد. چون رمان مینویسم؛ و من تا روشن شدن تکلیفم نیاز به مرخصی دارم. آخر بچهها توی خانه تنها هستند.
زنم رفته شهرستان، خانه پدرش.
مدیرکه به تازگی زنش ترکش کرده بود. میگوید.
- اغلب زنها همینطور هستند. فقط بلدند توله پس بندازن و بگذارند
بیخ ریش مرد بدبخت و… میبینم موهایت را کوتاه کردی؟ خب مرد حسابی! این را از اول میگفتی! حالا هم دیر نشده، همین الآن میروی شعبه، تقاضایت را مینویسی میدهی رئیست و… نگران نباش! همه چیز درست میشود. امان از دست این زنها!
به شعبه برمی گردد. خوشحال است.
- حق با تو بود احمد. میخندد.
– بهت گفتم که احمق! راهش همین است.
- تازه بامزه اینجاست، مردک مدیر کل را میگویم. حتی دلداریم داد و گفت – ادای مدیر کل را در میآورد. – پسر جان تو به بچههایت فکر کن. نگذار زندگیات به خاطر هیچ و پوچ، به خاطر این چیزهای بی ارزش، چی بود؟… آهان، رمان. متلاشی شود! به خانوادهات بچسب و این دیوانگیها را کنار بگذار! تو دیگر سن و سالی ازت گذشته!… میدانی! حتی گفت. اگه یه وقت به پول احتیاج داشتی خجالت نکش. میگویم یه وام قرض الحسنه ی بلاعوض برایت ردیف کنند. گفت. من دوست دارم کارمندانم با من احساس رابطهی خانوادگی داشته باشند.
سیگاری روشن میکند و سیگار سالمکار را هم آتش میزند. هیجان زده ادامه میدهد.
- بیچاره دایی – این اسمی بود که کارمندان به رئیس شعبه داده بودند – همین که آمدم شعبه، احتمالا منشی مدیر زنگ زده بود- با دلخوری به من گفت. چرا این را از روز اول نگفتی مرد حسابی! ما را پاک پیش مدیر ضایع کردی!؟ این برای سابقهی خدمتی من، برای بیست و هشت سال خدمت صادقانهام – نویسنده یادش میآید رئیس هر وقت میخواست از سابقهاش حرف بزند همین را میگفت. – یک نمرهی منفی است. الآن آنها چی فکر میکنند؟ نمیگویند یکی را گذاشتهایم رئیس که ابدا نمیتواند مدیریت کند؟ نمیتواند با کارمندانش ارتباط برقرار کند؟ حالا… به هر حال، کاریه که شده، اما اگه یه وقت، خدای ناکرده، زبانم لال، زبانم لال، کارتان به طلاق و این حرفها کشید، میتوانی روی من حساب کنی. من توی دادگستری قاضی آشنا دارم، سفارش میکنم کارت را سریع انجام دهد. آن هم به نحوی که همه چیز به نفع تو تمام شود. البته یه کم باید سبیلش را چرب کرد، که بابت آن هم ناراحت نباش! میتوانم یک وام جعاله ی سوری برایت درست کنم. تا بتوانی هزینه های دادگاه و چیزهای دیگر را بپردازی.
میخندد و ادامه میدهد.
- جان احمد میخواهم هر دو وامها را بگیرم. هم وام بلاعوض مدیر، هم وام آقای رئیس. میگویم به مشکل برخوردم و احتیاج دارم. باور کن این دائی که من دیدم به خاطر اینکه خودش را نشان بدهد و پیش مدیر کل آدم مسئولی جلوه کند، این کار را میکند. من مطمئنم. باور کن الآن پیش خودش فکر کرده من میبایست پارتیای، چیزی، داشته باشم که خرم پیش مدیر می ره!؟ بیچاره ترسیده که یه وقت نکنه پیش مدیر ضایع اش کنم. باور کن، از وقتی برگشتم کلی رفتارش با من عوض شده.
- تازه داری میشی کارمند.
این را سالمکار میگوید. هردو میخندند.
***
نویسنده وقتی سر خوش و کیفور با برگهی مرخصی به خانه بر میگردد، تازه درمی یابد هیچگونه تصویری از چهرهی آن زن در ذهنش وجود ندارد.
چگونه میتوانم کسی را بکشم، در حالیکه چیزی از چهرهاش در خاطرم نیست!؟
به یاد جملهی – تازه شدی کارمند – سالمکار میافتد و ملال همهی وجودش را پر میکند.
تمهید پنجم
مرد وقتی به ساعت دیواری جهیزیهی زنش نگاه میکند. در مییابد حدود چهارده ساعت بی وقفه در طول و عرض اتاق قدم زده است. شانزده قدم به جلو رفته است. در قدم هفدهم به دیوار رسیده است، دست روی دیوار گذاشته است، برگشته است تا شانزده قدم به جلو برود، در قدم هفدهم به دیوار برسد تا برگردد تا… چشم در چشم نازنین میافتد. میایستد. در چشمان ترسخورده زن برق عشق را میبیند. میگوید.
- نازنین! چرا نباید داستانی از یک سلسله عشقهای زنجیره ای بنویسم؟
وانگار سا ل ها منتظر چنین مکاشفه ای بوده نمیشود که زن میگوید – البته به طعنه.
– اتفاقا داشتی همین کار را میکردی
و به یاد میآورد که هیچگاه هیچ تمایلی به عشق نداشته است. چرا که هیچگاه دوست نداشت در زندگیاش اسیر زنی باشد. از اینکه میدانست، معتقد بود که عشق وی را در مقابل زن بی دفاع و خلع سلاح میکند. همان طور که در مقابل هما کرده بود؛ و میدانست مادامیکه مرد نتواند زن را توسط قرار داد دفتر خانه به تملک خود در آورد، این زن است که حاکم عشق است و از طرفی مهر قرار داد دفتر خانه در حقیقت مهر مرگ عشق است. ازدواج صورت میگیرد و تحمل آغاز میگردد؛ و این برایش قا بل تحمل نبود. از اینکه به خاطر عشق ناگزیر است غرورش را زیر پا بگذارد. میگوید. به صدای بلند.
– عشق نیاز به نوعی پستی دارد که من توان تن دادن به آن را ندارم.
نازنین نگاهش میکند. من این مرد را نمیشناسم!؟ و به یاد میآورد در طول زندگی مشترکشان هرگز چنین جنونی در چشمان همسرش ندیده است. آیا به خاطر هولی است که حاج سعید به جا نش ریخته؟ و برادرش را نفرین میکند. میگوید.
- مرد ممکن است بدون عشق بتواند زندگی کند اما زن هرگز.
زن بدون عشق میمیرد.
مرد میداند این زن، این زنی که روبروی او نشسته و شلال موهای
پر کلاغیاش را روی شانههایش ریخته عاشق اوست و عشق یک زن چیز کوچکی نیست که یک مرد بتواند به راحتی از آن بگذرد.
- گمونم بازم گند زدم نازنین! این طور نیست؟
- نه هیچم گند نزدی!
طرهی مو را از روی صورت کنار میزند و ادامه میدهد.
- تو عقیدتو گفتی. خب… این خیلی خوب است.
- چی؟ اینکه عاشق شدن پستی میخواهد؟
- نه. اینکه نظرت را گفتی! اگر چه خودم میدانستم. اما خوبه خودت اقرار کردی.
- چی را اقرار کردم؟ اینکه نمیدانم چرا نمیتوانم داستان بنویسم؟
- نه! اینکه زنها برایت اهمیت ندارند.
- من کی همچین حرفی زدم؟
- هیچوقت! تو هیچوقت همچین حرفی نزدی. نمیزنی، میدانم!
همیشه همینطوره. تو همین الان گفتی. یادت رفت؟
- من چی گفتم؟ من گفتم می خوام یک سلسله داستان عشقی بنویسم اما نمیتوانم، چون چیزی به خاطرم نمیآید، همین.
- شروع شد. هر وقت که به اینجا میرسی، چیزی یادت نمیآید. تو همین الان گفتی نمیتوانی عاشق زنی باشی. نگفتی؟
- خوب که چی؟ این چه ربطی به داستان نوشتن دارد؟
- همین دیگر؟
- من که نمیدانم!
- میدانم. طبق معمول. هر وقت که به اینجا میرسی، تو نمیفهمی!
- باور کن نازنین! تو چرا نمی خوای قبول کنی؟ من نمیفهمم تو چرا همیشه با من مخالفی! تو ناراحتی نازنین؟ نه؟
- نه من ناراحت نیستم. چرا باید ناراحت باشم؟
- چرا هستی! ببین. دوباره میگم. شمرده شمرده- مرد تن صدایش را بالا میبرد- من گفتم، میخواهم داستانی عشقی بنویسم و چون به عشق اعتقادی ندارم این برایم سخت است. همین. توی این حرف چه توهینی به سا حت مقدس زن هست که من نمیفهمم؟
- همین دیگه… اصلا من احمقو بگو … میدونی چیه؟ اصلا مقصر اصلی منم. مثل همیشه این منم که مقصرم.
- اهه. بازم شروع کردی!
- درسته. بازم شروع کردم. هر وقت که به اینجا میرسیم، این منم که هیچی نمیفهمم، درک نمیکنم. نمیفهمم…
- من کی همچین حرفی زدم؟ داری از خودت حرف در می یاری؟
نازنین نمیتواند بگوید: تو که به عشق اعتقادی نداری، نداشتی، چرا
ازدواج کردی وبا زند گی یک زن، من، بازی کردی؟ احساس میکند با گفتن این حرف عزت نفسش جریحه دار میشود. میگوید.
- من با این دیدگاه مخالفم.
- کدام دیدگاه؟
- همین که عشق نوعی پستی میخواهد!
نازنین این را میگوید، علیرغم اینکه قلبا با مردش هم عقیده است. در حقیقت نمیداند چرا این حرف را زده است. درحالیکه میخواست بگوید. - تو که مرا دوست نداشتی چرا با من ازدواج کردی؟ – همین را میخواست بگوید. مرد میگوید.
- من فکر میکنم تو اساسا با داستان عشقی مخالفی. درست میگم؟
- نه درست نمی گی! چون زن را نمیشناسی؟
- خب معلوم است زن را نمیشناسم. شیطان هم زن را نمیشناسد، چه برسد به من!
- نگفتم!؟
- بابا شوخی کردم. ای بابا! چرا این قدر نازک نارنجی شدی؟ چرا همه چی این قدر زود بهت بر می خوره؟ بابا چه طوری به گم؟ من. من لامذهب میگم، می خوام داستان عشقی بنویسم. میگم… البته اگر تخیلی در کار باشد! اگر حافظه یاری کند! تو می گی مخالفم. چون من زنها را نمیشناسم! خب… این کجاش به شناخت زنها مربوطه که من نمیدانم؟
- همین دیگر. مثل همیشه همه چیز را وارونه میگیری. من یه چیز میگم. تو یه چیز دیگه تعبیر میکنی. من نگفتم با داستان عشقی مخالفم. من اصلا نمی تونم با داستان عشقی مخالف باشم. چون یه زنم، زن؛ و این خیلی بدیهی یه! به خاطر همین هم میگم تو زن را نمیشناسی؟ میدانی؟ یک داستان عشقی برای من که زنم، صد مرتبه جذابتر از یک شاهکار چه میدانم جنایی، جنگی، فلسفی، اجتماعی، سیاسی است. چرا که زن زندگی را دوست دارد و زندگی یعنی عشق، این یادت باشد.
- یعنی جنابعالی می فرمائین ما مردها زندگی را دوست نداریم؟ اینو می خوای بگی دیگه، ها.
- درسته!
- حرف میزنی نازنین!؟
- ندارند. نه اینکه ندارن، چه طوری به گم؟ شما مردها دنیاتون دنیای زندگی نیست!
- اها! می خوای بگی دنیای مردها دنیای خشنی یه و از این حرفها، اینو می خوای بگی. درسته؟
- تقریبا. می خوام به گم مردها آن طوری که ما زنها به زندگی نگاه میکنیم نگاه نمی کنن!
- خب این طبیعیه. اگر غیر از این بود ما هم میشدیم زن.
- ای کاش می شدین.
- انوقت کی میخواست این همه زنو بکنه!؟
- چرت نگو. اگر مردها هم مثل ما به زندگی نگاه می کردن هیچوقت نه جنگی اتفاق میافتاد، نه زندانی ساخته میشد، خلاصه زندگی شکل بهتری داشت.
- فکر میکنی. اینا همهاش خواب و خیاله.
- آره فکر میکنم. اصلا تو خودت! تو خودت هر وقت هر داستانی مینویسی غیر ممکن است تویش خون و قتل و جنایت نباشه. حتی وقتی داستان عاشقانه مینویسی. مثل اللهتی تی. مثل تقدیر آنها را… همهاش مرگ. همهاش خون، جنایت …
- اما دست خودم نیست نازنین! این زندگی ماست که سرشار از مرگ است. حتی وقتی بخواهیم از عشق حرف بزنیم.
- من منطورم این نبود!
- گویا باز هم اندشه هایم را حرف زدم، درست است؟ میدانی…؟
- میدانم. تو از هر چه بنویسی بالاخره میرسی به مرگ و جنایت و …
- همهی وجود ما بوی جنایت میدهد نازنین! این یادت باشد. پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگت یادت نرود. در ثانی خیانت فرزند خلف عشق است. تو به عنوان یک نویسنده اگر روزی بخواهی داستانی عشقی بنویسی، نمیتوانی از خیانت حرف نزنی. از طرفی جنایت فرزند خواندهی خیانت است. به فیزیک این دو کلمه نگاه کن؟ هر دو از …
- اما همین دو تا کلمهی تو غریزی بشرنیستند، هستند؟ اما عشق چرا؟ باید هم باشد. چه غیر از این بود نسل بشر منقرض میشد.
- من تردید دارم.
- میدانم! این را نازنین به طعنه میگوید.
- آن که غریزهی بشری است، عشق نیست، شهوت است. به نظر من عشق بیشتر یک توهم است.
- اگر این طوری است پس تو همیشه دچار توهمی!
- چطور!؟
- همینطوری!
- اصلا یه جور دیگه. تو فکر میکنی برادرت به صورت غریزی …نه ببینم، مگه او بالفطره جنایتکار بود؟ یا زندگی او را به این سمت کشاند؟
- خواهش میکنم قول بده دیگه هیچوقت، هیچوقت از برادرم حرف نزنی!
- دقیقا همین حس. همین حس ترحم انگیز که خود او هم یک قربانی است…
- نه ابدا منظورم دلسوزی نبود! تو چرا نمیخواهی بفهمی؟
- میفهمم. اما فکر میکنم تو از چیزی دلخوری. این طور نیست؟
نازنین با لحنی عصبی در حالیکه کلمات را شمرده شمرده ادا میکند میگوید.
- من دوست ندارم، به هر دلیل، بی دلیل با دلیل… من نمیخواهم تو راجع به او حرف بزنی. دوست ندارم. چه طوری به گم، حالیت کنم؟
- اصلا ولش کن. میدانی… مشکل چیز دیگری است نازنین! میخواهم… گفتنش سخت است.
- میخواهی اعتراف کنی؟
- چی را باید اعتراف کنم؟
- هیچی همین طوری. آخر تو توی این جور بحثها همیشه بحث اعتراف را پیش میکشی.
- بله میخواهم بگویم که تصمیم دارم بنویسم. هرچی، عشقی اجتماعی فلسفی اما نمیدانم چرا هیچ چیز را نمیتوانم به یاد بیاورم؟
- میدانم؛ و ادامه میدهد- اعتراف سختی است.
نازنین این را میگوید و با حالت عصبی از جایش بلند میشود و از
روی تراس، از جایی خاص، جایی که انگار چیزی بسیار محرمانه را در آن پنهان کرده باشند، مقدار متناهبی دست نوشته که بر روی کاغذهای رول کامپیوترنوشته شدهاند، بر میدارد و تقریبا با ضرب مقابل شوهرش به زمین میکوبد.
- داشتی روی اینها کار میکردی. به خون شاید باربارا بتونه حافظه تو برگردونه!
- باربارا؟
- خواهش میکنم دیگه بیش از این حالم را به هم نزن؟
- تو از کی حرف میزنی؟
- ببین، من همین طوری هم به اندازهی کافی از همه چیز عصبانی هستم. خواهش میکنم با این انکار احمقانه حالم را خرابتر نکن!
- باور کن من هیچ چیز را به یاد نمیآورم. چرا نمیخواهی بفهمی؟
- اصلا می دونی چیه! دیگه داره حالم از هر چی نوشته و نویسنده و
رمان به هم می خوره. دیگه از این همه تحقیر خسته شدم. حق با میترا بود. همان موقع که میخواستم، ذوق زده میخواستم به تو بله بدهم. گفت. گفت که تصویر نویسندهها فقط از دور قشنگه، نزدیک که به شی گند همه چی در می یاد. حق با او بود؛ و من نفهمیدم و چه تاوان سختی دادم تا بفهمم!
- نازنین تو از چی حرف میزنی؟ چرا نمی خوای باور کنی؟ باور کن
هیچ چیز توی این کلهی صاب مردهام نیست. میفهمی؟ هیچ چیز؟ چه طوری حالیت کنم؟ من هیچ چیز را نمیتوانم به یاد بیاورم لعنتی! من توقع دارم تو به عوض این سرکوفتها کمکم کنی. من به کمک تو نیاز دارم.
- تو همیشه همین طوری! همیشهی خدا وقتی به اینجا میرسی، وقتی کم می یاری این منم که باید تو رو درک کنم. این منم که باید کمکت کنم. اصلا می دونی چیه تو…
مرد حرفش را قطع میکند.
- تو داری به من ظلم میکنی نازنین!
- میدانم. تو عادت داری! و این وسط منم که ظالم هستم. نفهم هستم.
چیزی را نمیفهمم. اصلا من پرتم. خنگم؛ و تو هم مثل همیشه، علامهی دهر؛ و همه موظفند تو را درک کنند. میدانی من دیگه خسته شدم قاسم! من دیگه تحمل این اداها را ندارم.
نازنین این را میگوید، حوله را بر میدارد، و به حمام میرود. مرد سیگاری روشن میکند. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. انگار بی صبرانه منتظر چنین لحظه ای بوده تا نازنین راحتش بگذارد. تا به خواندن دست نوشتهها بپردازد.
تمهید ششم
قسمت اول
جمعه
شب سختی بود. سخت و در عین حال جالب. جماعت انگار نه انگار توی کولاک و یخبندان گرفتار شدهاند و تونل پشت سرشان خراب شده است و اگر کمک اندکی دیر برسد، ممکن است به خوردن گوشت همدیگر برسند. هه! اگر میرسیدیم من آن زن لهستانی را… میخوردم.
تجربه ای بود. انگار همهی آن اتفاقا ت افتادهاند تا مسافران دور بخاری گازوئیلی من درآوردی قهوه خانه حلقه بزنند و داستان بگویند. یادم میآید بی اختیار یاد اجدادم افتادم. وقتی توی غار دور آتش جمع میشدند و برای فرار از ترس حاکم بر تاریکی بیرون، برای همدیگر داستان میگفتند. تا آن زن
مو بور ایرانی / لهستانی ماجرای گم کردن پدر رشتیاش را برایمان تعریف کند. تا با لهجهی مسخره بگوید که چگونه پدرش، که یک تاجر عتیقه بوده، سالهاست آنها را ترک کرده. ترک که نه، در واقع از استبداد حکومت وقت فرارکرده و به زادگاهش رشت بازگشته است. حال تنها دخترش از فرصت پیش آمده – فروپاشی حکومتهای کمونیستی بلوک شرق- استفاده کرده و از لهستان آزاد شده زده بیرون و آمده اینجا بلکه پدرش را پبدا کند. میگفت پدرش یکی از خانواده های اصیل و سرشناس رشت است و احتمالا اهالی قدیمی رشت او را می شنا سند. در واقع این تنها نشانیای بود که دختر از پدر داشت. با این حال سخت امیدوار بود.
نمیدانم چرا در لحظه لحظهی آن قهوه خانهی لکنته و یخ، یاد نوار قلب پدر بزرگ بودم. مسخره است. یادم میآید حتی یک بار جیبهای کت و حتی کیف پولم را برای پیدا کردن آن وارسی کردم. غافل از اینکه آن تکه کاغذ مسخره مربوط به سالها پیش است.
جمعه
عجب داستان نحسی بود. همه ازش روزی خوردند الا خود من! لعنتی بعد از نوشتن آن انگار نفرین شدهام. حتی یک سطر ناقابل از طرح یک داستان در پیت هم ننوشتهام. الا همین جفنگیاتی که شبها موقع خواب مینویسم.
من مردهام. مَنِِ. قاسم کشکولی، متولد سنهی هزار و سیصد و چهل و دو خورشیدی لنگرود. فرزند حسن، شماره شناسنامه سیصد و چهار، به گواه روحش مرده است؛ و اینکه این سطور را مینویسد، یک طفیلی است؛ و این مرگ نازنین مادامیکه داستانی ننویسم ادامه خواهد داشت. پس، زنده باد داستان، مرگ بر…
بالاخره این زنده باد و مرده باد به من شمن هم سرایت کرد. پس، زنده باد مرده باد. مرده باد مرده باد. زنده باد زنده باد. مرده باد زنده باد و مرده باد و من و زنم و رئیسم. با این حال نمیدانم چرا آن زن باید پدرش را پیدا کند!؟ مرد زن را جستجو میکند! زن مرد را؟. زن در کنار مرد امنیت مییابد و مرد در کنار زن آرامش. البته شاید. البته اگر این تحفه، زن فقط یک زن باشد. وگر نه…
در اینجا نویسنده لحظه ای خواندن را رها و با حالتی خاص به زنش نگاه میکند؛ و در مییابد نازنین از لحظه ای که وی خواندن دستنوشته ها را شروع کرده در واقع او را میپاید. سیگاری روشن میکند. نازنین – زیر سیگاری را- چیزی که نویسنده با یک تکه کنده درست کرده بود- مقابلش روی تخت میگذارد. نویسنده ادامه میدهد.
البته اگر این تحفه فقط یک زن باشد.
ای کا ش خودم بودم. اولین کاری که میکردم تا لنگهی ظهر میخوابیدم. بعد هم دیگربه اداره نمیرفتم. اداره مثل اصطبل پرورش اسب است. وقتی وارد شدی باید فکر مرتعها و تپه ماهورها را از ذهنت بیرون کنی. اگرخودم… باید کاری بکنم باید…
اصلا گور پدر همه چیز. مگرمن چند بارفرصت زندگی کردن دارم؟ مگر چند بار فرصت زندگی کردن به من داده شده است؟ اما واقعیت چیزدیگری است. واقعیت لعنتی همیشه چیزدیگری است؛ و من از همین بدم میآید. واقعیت این است که من یک کارمندم و صبح راس ساعت هفت باید توی اصطبل باشم. اگرچه در آنجا، در محافل ادبی هم خبری نیست و دست کمی از اصطبل ندارد. شاید مشکل در خودم باشد. شاید سرشت من با جمع سازگار نیست. شاید. محافل ادبی ما هم شکل دیگری از خاله زنگی ماست. مثل سیاست ما. به نظرمن نشستهای بی ادبی هزار مرتبه از نشستهای ادبی ادبیترند.
چهارشنبه
اوایل تصورم این بود، سعادت مسیر است. از همین رو آن را در داستان جستجو میکردم. غافل از اینکه سعادت تنها یک رویای زیبای بشری است که امکان تحقق ندارد؛ و به قول سهراب، ما تنها میتوانیم به طرف آن گام بر داریم. همین. در واقع سعادت بیشتر یک فریب است؛ و البته باز داستان را دوست دارم. چرا که قادرم میکند این فریب را تحمل کنم. همینطوراین زندگی دوزخی را. هر چند اگر تا ابد مجبور باشم این سنگ آسیاب نفرین شده را بگردانم.
سنگ آسیاب، اداره اضطراب خفقا ن انتظار فلاکت فقر بطالت بیماری یکنواختی استبداد زور فشار گرانی خفقان اداره تحقیر اضطراب انتظار فلاکت فقر بطالت بیماری یکنواختی پوچی اضطراب نومیدی فلاکت سانسور گرانی استبداد زور فشار تحقیر اداره اضطراب یکنواختی گرانی خفقان رجاله گی تهوع تهوع تهوع … حتی نوابغ نیز نمیتوانند توی یک چنین جهنم بسته ای یک اثر ادبی ارزشمند خلق کنند.
آیا راهی برای فرار از این دایرهی دوزخی وجود دارد؟ شاید تنها یک نیروی گریز از مرکز بسیار قوی، مثلاً چیزی مثل مرگ، شاید تنها مرگ بتواند آدمی را از این دایره به بیرون پرتاب کند. اما من میخواهم زندگی کنم، عشق بورزم، سیگار بکشم و زنان را دوست بدارم و داستان بنویسم. من میدانم اگر وضع به همین شکل ادامه پیدا کند، اگر در همچنان بر روی همین پاشنه بچرخد، دیر یا زود هر دو را از دست خواهم داد. هم زندگی، هم داستان. آن وقت زمانی میرسد که میبینم آخر خطم و نه توانستم زندگی و نه آن را خلق بکنم؛ و این وسط زندگی چند نفر دیگر هم با من تباه شده است.
چرا اهداف بزرگ نیاز به قربانی دارند؟
از طرفی اگر زندگی زناشوئیام را از هم بپاشم آنها تنها خواهند شد. واین یک ظلم است؛ و اگر قید داستان را بزنم، دیر یا زود ملال به سراغم خواهد آمد؛ و چنان گه خواهم شد که دیگر به درد زندگی نخواهم خورد. که زندگیام از هم خواهد پاشید. میشوم گهی که هما در من دیده بود. چقدر دلم برایش میسوزد. از اینکه در بدترین شرایط روحی من، به پستم خورده بود و من چه آسان از دستش دادم و چه ضربه روحی سختی بود برایم…
نویسنده از نو خواندن را رها و به نازنین نگاه میکند و میبیند نازنین همچنان کنجکاوانه نگاهش میکند. خدای من! یعنی نازنین یادداشتهای مرا خوانده است؟ احتمالاً خوانده که آنها را به آن شکل به سرم زد. سیگاری روشن میکند و پس از مکثی کوتاه ادامه میدهد.
…علیرغم اینکه خلاءاش خیلی زود با حضور باربارا پر شد اما فکر نمیکنم هیچ زنی بتواند خلاء فقدان او را در من پر کند. بگذریم. با این حال نمیتوانم بگذرم. چون هنوز دوستش دارم.
نکته اینجاست که داستان لعنتی همه مرا میخواهد. همهی من بدون کم و کاست؛ و این با زندگی زناشویی نمیخواند. اما باید راهی باشد. راهی که بتوانم هر دو اینها را با هم داشته باشم. هم خر را و هم خرما را. باید طرح رمانی بریزم که عین زندگی باشد. همین چیزی که توی آن دست و پا میزنم. اگر من بتوانم ساختاری کشف کنم که در آن این گه را – زندگی- درش جا بدهم شاید آن وقت بتوانم این رویا را محقق کنم.
برای نویسنده ای در شرایط من وقتی در شبانه روز حتی نمیتواند یک ساعت، تنها یک ساعت نا قا فل برای مطالعه و نوشتن کنار بگذارد، چارهی دیگری نیست. این تنها راه ممکن است. اگر نه باید بروم سراغ کشوی میزم.
جمعه
باز هم جمعه لعنتی. اینجا نشستهام. بودم. توی کودکی رکج محله. کلاغی بر روی سیم برق مشرف به قبرستان نشسته و حیرتزده به این همه برف نگاه میکند؛ و نمیخواند. قار قار قار.
مردم به زندگیشان ادامه میدهند. مرده هاشان را دفن میکنند. بر میگردند و با هم میخوابند. جمعهها همه مردهاند. حتی اگر سر تا سر آن را برقصیم. جمعه روز کلاغ است؛ و اداره برای مردن هم مرخصی میخواهد.
دیگر نوشتن هم دردی را دوا نمیکند. نوشتن خودش یک درد است. یکسره درد. شاید…
اما من مینویسم. درست است آنچه که مینویسم، تنها از سر یک عادت کهنه و قدیمی ا ست. درست است که اغلب اوقات چیزی جز یک مشت اباطیل… اباطیل؟
من ناگزیرم به آنها، به کلمات اجازه دهم هر طور که میخواهند بزنند بیرون. کلمات حرمت دارند. شاید بخت یار شد و طرح رمانی از آنها زد بیرون. از طرفی این تنها کاری است- نوشتن توی رختخواب- که میتوانم انجام دهم. که نباید آن را ترک کنم. چه بسا با ترک این کار دیگر هرگز نتوانم به آرزویم برسم. در حالیکه میدانم ذهن به قول > ون گوگ < خیلی زود به تنبلی عادت میکند. باید مراقب باشم. طوری تنبل شدهام که حتی حس بلند شدن از جایم، جایی که نشستهام، مثلا از مقابل این تلویزیون بی مصرف و یا شنیدن و گفتن مکا لمات مسخرهی روزمره، و یا دراز کشیدن عاطل و با طل و دود شدن در سیگار… شاید با این تنبلی بشود شعرنوشت.
شعر
آیینه رفتارش را از یاد برده است نازنین!
بیهوده نگاه نکن.
…
ییهوده تشر میزنیم- سیاه سنگینتر است.
دختر
قبل از ورود به خیابان
میهمان آینه بود.
اما داستان، به خصوص رمان هرگز. رمان یک پروژهی نفس گیر و کشنده است که کار کارمند نیست. که کار کارمند بانک نیست. آیا اداره کارش را کرده است؟ من میدانم که منشا همه این پریشانیها و بد قلقیهایم اداره است. اما با عالی جناب شکم چه کنم؟ و این ادامه خواهد داشت. من میدانم؛ و همین مرا مچاله میکند؛ و مادامیکه توی این مملکت فرهنگی! امر نوشتن کار تلقی نشود. پول. مادامیکه پولی از این راه در نیاید. این وضع ادامه خواهد داشت و من ناگزیرم به اداره بروم. مگر اینکه همه چیز را موکول کنم به زمان بازنشستگی. البته تا آن موقع کی مرده و کی زنده. میترسم آن موقع هم، هنگام بازنشستگی … عالی جناب اداره مردهام را تف بکند توی خیابان و بگوید.
- برو ببینم چه کار میتوانی بکنی مرده!
در این لحظه تلفن زنگ میزند. نازنین گوشی را برمی دارد. آنکه آن طرف خط ایستاده اندکی مکث میکند و گوشی را میگذارد.
- کی بود نازنین؟
- دوستت!
- اگه دوست منه سیمشو بکش!
نویسنده این را میگوید و از جایش بلند میشود و دستنوشته ها را دسته میکند و تختخواب را ترک و به اتاق کارش میرود.
- نازنین! بی زحمت یه چیزی بزار گوش کنیم.
- چی؟
- هر چی. فقط آروم باشه.
- مرضیه خوبه؟ یا آشورپور یا…؟
- نه نه، یه چیز بدون کلام بزار.
و صدای < چهار فصل> همه فضای خانه را پر میکند. نویسنده معطل نمیکند. شتابزده شلوار را پا میکشد، از مش قربون سر کوچه دو پاکت اشنو میخرد و در حالیکه تندی میکند به خانه برمی گردد و مستقیم به اتاق کارش، پشت میز میرود. سیگاری روشن میکند. مینشیند.
قسمت دوم
جمعه
…در ذهن نه آغازی است و نه انجامی…
بی تردید درون همه اشیاء، گرد همه آنچه که در اطراف ماست، به خصوص درون این زبان روزمرهی ظاهراً مغشوش و بی اهمیت نوعی امواج داستانی هست که هر نویسنده ای باید بتواند آن را کشف کند. داستان جزو ضروریترین ارکان زندگی بشر است؛ و راز ماندگاری رمان نیز در همین است.
آدمها به محض رسیدن به همدیگر بی اختیار میپرسند.
- چه خبر؟
- هنوز نکرد پیدا پدر.
- الآن کجا هستی؟
- من دیروز آمد تهران. الآن هست هتل. اسمش چی است؟ لا…
- لاله.
- من توی لاله بود. توی رشت یک خانم کهنه.
- کهنه نه پیر.
- آری، خانم پیر گفت. پدر را میشناسد. گفت توی فردوسی هست. تو فردوسی میشناسی؟
- خیلی کم. آخر هزار سال پیش زندگی میکرد.
میخندد.
- چی؟
- هیچی، شوخی کردم. گفتم میشناسم.
- پس کمک کرد پدر پیدا شود. باشد؟
- باشد.
***
- سلام احمد. چه خبر؟
- دیروز بعدازظهر توی راه امامزاده داود، می دونی، بچهها رو یه سر برده بودم زیارت… یه مشت بچهی ده/ پونزده ساله جلوی ما را گرفتند. باور کن آدم حالش بهم می خوره. پسره ی احمق می پرسه: این زنم کیه آقا؟ چرا گوگوش گوش می کنین؟ آخه به شما چه که این زنم زنمه یا زن کس دیگه؟ زن کس دیگه تو ماشین من چی کار می کنه؟ یکی نیست به اینا به گه بابا، همهاش که نمی شه آهنگران گوش کرد! بابا آدم که هر روز یه جور نیست! گفتم : ببینم! تو اگه گوگوش گوش نمیکنی چطور صداشو میشناسی؟
به همین سادگی. اینکه این ضرورت از کی و کجا شروع شده است؛ و چرا بشر نیاز به شنیدن داستان دارد، مهم نیست. یافتن پاسخ این پرسشها مهم نیست. دستکم هم اکنون برایم اهمیتی ندارد. آنچه که در حال حاضر برایم اهمیت دارد، این است که به جوهرهی این داستان، نه چرایی نیاز به شنیدن آن، نزدیک و راز آن را کشف کنم. در واقع به سرچشمهی اساسی داستان دست یابم.
بی تردید از این نقطه نظر چشم انداز من کل هستی خواهد بود. به گمان من هستی بر مدار یک داستان عظیم و در عین حال راز آلود میگذرد. یک داستان ازلی و ابدی. باید خودم را به این مدار متصل کنم. به این زندگی به همین سادگی و گونه گونی هاش نگاه کنیم. به دور و برمان.
هر کی به کاری مشغول
هر چی به کاری مشغول
یه شاهی بنداز تو کشکول.
مثل درویش پدر بزرگ که میگفت.
این دور دور پولیتیک است
هرچی دیدی هیچی مگو
منم دیدم هیچ نمی گم.
بعد نمیدانم چی؟ که میرسید به اینجا که :
گلاب بریز تو مشتت یه شاهی بنداز تو کشکول.
ابتدا آدم گمان میکند همه چیز در یک آشفتگی و بی انجامی ناپیدا غوطه ور است. اما وقتی دقیق میشویم، میبینیم زندگی با همه آشفتگیهای ظاهری و تضادهایش ساختار به هم پیوسته ای دارد که همان کل هستی است. باید در جستجوی چنین ساختاری بود. باشم. ساختاری که بتوانم همه صداهای زندگی را در آن بگنجانم. بی اینکه صدای ناسازی در آن شنیده شود؛ و در این میان آگاهی به کلمه کافی نیست. باید نسبت به آن ایمان و تعصب داشت. بله تعصب. دقیقا تعصب.
آقای عزرائیل! اجازه بدهید سیگاری روشن کنم.
نویسنده با خواندن این جمله سیگاری آتش میزند. ادامه میدهد.
ملات. ملات زندگی.
باید تخیل و واقعیت با هم مخلوط شوند. من به عنوان یک نویسنده باید اثر تپش این زندگی را – مثل نوار قلب پدربزرگ – از ذهنم بکشم بیرون و بریزم روی کاغذ.
نوار قلب!
اما ابتدا میبایست آن طرح داستانی را پیدا کنم.
جمعه
جمعهها همیشه در نظرم روزی مرده هستند؛ و وقتی این، بیشتر خودش را به تو نشان میدهد که نه پولی و نه جایی برای رفتن داشته باشی. آن وقت احساس میکنی تنهایی؛ و وقتی این روزها تکرار میشوند و متعاقباً آن احساس، زمانی میرسد که در مییابی به کلی تنهایی. تنها. مثل عکس یادگاری بر روی یک گور.
طرح
… وارد جمعی میشود (چند نفر آشنا، دوست، همکار، اتفاقی و یا طبق قرار قبلی مشغول گفتگوهستند. اندکی میماند، خارج میشود. با هر عذری و یا بی هیچ عذری. به همان سادگی که آمده بود) گفتگو اد امه دارد…
تصورم این بود که سرانجام توی این جنگ فرسایشی من و اداره (تقدیر) که بیست و پنج سال است ادامه دارد، سیستم پیروز شده است. اما این طور نیست آقای سیستم! نخواهد بود. این را طرح داستانی امروز میگوید. من به انسان ایمان دارم جناب سرنوشت! انسان تنها موجودی است که میتواند خارج از تنازع به جاودانگی برسد.
شنبه
صبح که از خانه زدم بیرون زیر چتر، چتر را خلوتی یافتم توام با موسیقی. موسیقیای که باران بر بام آن اجرا میکرد. میخواستم تا هر جا که پاهایم رمق دارند با چترم بروم. اما تا اداره راه زیادی نمانده بود.
آنجا، توی آن دل مردگی، پشت میزم نشستم و به باران پشت شیشه و به عابرینی که شتاب میکردند و به زنانی که در پیاده رو راه میرفتند، نگاه کردم و دریافتم همه چیز برایم دست نیافتنی است؛ و دریافتم نمیتوانم بر روی طرحی که دیروزدر ذهنم شکل گرفته بود کار کنم. چرا که دیگر باران نمیبارد.
ما توی زندگی ماشینی کوچک شدهایم. سیستم تحقیرمان کرد و عظمت انسانی مان را از ما گرفت.
جمعه
یادم میآید وقتی برای اولین بار نوار قلب او را دیدم، نمیدانم چرا احساس کردم که میتوانم کاری با آن بکنم. چه کاری نمیدانستم. از همین رو بعدها وقتی احساس کردم دیگر به آن نیاز ندارد، خیلی ساده آن را از او کش رفتم. آن زمان هرگز نمیتوانستم پیش بینی کنم که آن تکه کاغذ سادهی پزشکی بتواند روزی طرح کلی رمانی بشود. تا این که چند وقت پیش، ابتدا توی آن قهوه خانهی لکنته و بعد هم به صورتی کاملا اتفاقی و مسخره، همین امروز بعدازظهر آن را از نو دیدم. هنگام تماشای اتفاقی یک سریال نازل تلویزیونی. وقتی طبق معمول روی مبل لم داده بودم و سیگار دود میکردم و اجازه میدادم تلویزیون همه اراجیفش را به من حقنه کند.
زنی در حال مرگ بر روی تخت بیمارستان افتاده بود و پزشکان دستپاچه و نگران رویش کار میکردند. شک وارد میکردند و به صفحه تلویزیون نگاه میکردند. تا ایکه سر آخر یکی از شکها جواب داد و خط ممتد صافی که از سمت چپ صفحه میآمد به یکباره شروع به بازی کرد و من دیدم که همه گروه، همانهایی که نگران و مضطرب روی بیمار کار میکردند، از شدت هیجان شروع به جست و خیز کردند.
یادم میآید هیچگاه رقص هیچ موجودی به اندازهی رقص این خط ساده هیجان زدهام نکرد. من شاهد رقص زندگی روی صفحهی تلویزیون بودم و الآن که فکرش را میکنم، میتوانم برای این خط نمادها و نشانه های زیادی پیدا کنم.
این خط از دو بخش تشکیل شده است.
۱- خط ممتد دو طرف.
۲- خط رقاص وسط.
درست است. هستی و نیستی.
خط ممتد دو سوی این طرح همان پیش از تولد و بعد از مرگ است. خطی ممتد و مرده میآید، زندگی در آن دمیده میشود، چند صباحی زندگی میکند و از نو میمیرد و از طرفی دیگر به همان شکلی که آمده بود خارج میشود.
این میتواند نماد ازل و ابد باشد؛ و خط رقاص نماد زندگی. اما همهی اینها را چگونه میتوانم به آن قهوه خانه که فکرش رهایم نمیکند و از لحظهی دیدنش خورهی ذهنم شده، پیوند بزنم؟
قهوه خانه!؟ قهوه خانه!؟ … قهوه خانه؟… داستان! جریان قوی داستانی که در قهوه خانه حاکم است. همین است! هنوز هم ماجرای گم شدن پدر رشتی باربارای خوردنی یادم نرفته است. من میتوانم با کار گذاشتن میکروفون زیر میزهای قهوه خانه به ضبط داستان بپردازم. به همین سادگی. در حالیکه کسی متوجهی کار من نیست. درست مثل شنود. بالاخره این شنود هم جایی به درد امور انسانی خورد!
مردم مینشینند، چای میخورند، سیگار میکشند و داستانشان را تعریف میکنند و من هم به صید آن میپردازم. صید زندهی داستان. با این کار دیگر نوشتن نمیتواند خللی در زندگی زناشویی من به وجود آورد. دیگر نیازی نیست برای نوشتن داستان وقت جداگانه بگذارم. چرا که< وقتی> در کارنیست. ضبط کارش را میکند و … حتی نازنین هم میتواند در نوشتن کمکم کند. چه میگویم؟ حتی مش قربون!
باید جشن بگیرم. فردا حتما به افتخار تولد این عزیز جشن میگیرم. نازنین میتواند در طول مدتی که در خانه نشسته – توی وقتهای مردهی خانه داری، که همهی وقتهای مرده خانه داری هستند. که خانه داری مرده است. نوارهای ضبط شده را پیاده کند. این محشر است. بهتر از این نمیشود… خدای من!
این شادترین لحظه ای است که در طول این سالهای نکبتی تجربه کردهام. بالاخره این یادداشتهای مسخره کار خودشان را کردند و من به آنچه میخواستم رسیدم.
نباید بگذارم اداره این یکی را هم از چنگم در بیاورد. باید از همین فردا بررسی زوایای مختلف طرح و چگونگی اجرای آن را شروع کنم.
قسمت سوم
جمعه
همهی هفته گذشته، نه عصرهمه ی هفته گذشته توی قهوه خانه بودم. توی قهوه خانهی محل که تا همین چند وقت قبل از وجودش بی خبر بودم.
از اداره میآیم خانه، لباس عوض میکنم، میروم قهوه خانه.
زنها موجودات غریبی هستند.
تعجبم چه طور نازنین بعد از این همه سال زندگی مشترک هنوز هم دچار بعضی نگرانیهای عوامانه است؛ و چقدر از این بابت خندیدم. وقتی… بگذریم… تازه به این نتیجه رسیدم که آن طرح تقریباً غیرعملی است. به آن شکلی که فکر میکردم غیرعملی است. به چند د لیل:
۱- به دلیل تعدد فوق العاده زیاد شخصیتها. که اولین نتیجهاش ایجاد تشتت در روایت است.
۲- غیر ممکن بودن ضبط همه گفتگوها از چند میز بر روی یک نوار. مفهوم نبودن. گم کردن راوی و همین طور روایت. تعداد ضبط هم توفیری در اصل قضیه پدید نخواهد آورد. در صورت ازدیاد ضبط تسلط بر روی گفتگوها و یا مهمتر از همه امکان انتخاب آنها به کلی منتفی است.
۳- عدم موضوعیت و نبودن هستهی مرکزی برای رمان. رمان در صورت نداشتن هستهی مرکزی یک مشت کلمات پراکنده جلوه میکند.
نویسنده سیگاری روشن میکند و به صدای بلند میگوید:
- یعنی همه این اراجیف را من نوشتهام.
نازنین از همان جا از توی ها ل به صدای بلند میگوید:
- یعنی خط خودت را هم تشخیص نمی دی.
- چرا ولی…
از خیر گفتگو میگذرد و ادامه میدهد.
۴- نبودن پازل پشتی جهت استحکام لایهی رویی داستان؛ و آن به دلیل پراکندگی لایهی اول که ناشی از پراکندگی راوی و روایت و موضوع است.
باید میزها را به میز، و میکروفونها را به میکروفون تغییر بدهم. با این تغییر من میتوانم عمیقتر و در عین حال منسجمتر (وحدت، وحدت مرکزی) به نگاه و اندیشهی مورد نظرم نغب بزنم.
نوع روایت مشخص است. اول شخص مفرد. رودررو. که میشود گفت دوم شخص. من، تو. البته با توجه به قالب کلی اثر، ممکن است روایت اندکی به تک گفتار نمایشی شباهت پیدا کند، به دلیل مجهول بودن مخاطب و همینطور راوی؛ و این تازه اول کار است. یادمان باشد ما تنها یکسری صدا در اختیار داریم. بدون مکان، زمان و فضا. بی تردید با توجه به شرایط اثر، شرایط واقعی آن، رمان فاقد این سه عنصر اساسی خواهد بود. عناصری که با نبود هر یک از آنان خلاء و شکا ف بزرگی وارد رمان خواهد شد، که پر کردن آن کار آسانی نیست. من نمیتوانم این عدم را به همین شکل رها کنم. من ناگزیرم چیزی جای گزین این عناصر بکنم. اگر نه ممکن است رمان در مرحلهی عمل کاملاً عنین شود.
البته میشود این احتمال را داد که به خاطر شرایط و بستر واقعی رمان و آگاهی خواننده – به نوعی- به آن، خواننده فقدان این سه عنصر را بپذیرد. اگرچه پذیرش خواننده مهم نیست. در حالیکه هست. مهم این است که خواننده با توجه به فقدان این سه عنصر بتواند با رمان ارتباط برقرار کند؛ و این مهم با توجه به تعدد راوی و روایت و موضوع و شخصیت، بی گمان کاری غیر ممکن خواهد بود.
باید تمهیدی به کار ببندم تا بتوانم در عین حالیکه به بافت مورد نظرم خدشه ای وارد نمیشود، خلاء ناشی از نداشتن عناصر مورد نظرم را پر کنم. به نحوی که بتوان با آن باورپذیری خواننده را چند برابر کرد. خواننده! خواننده! خواننده! خواننده اگر نمیتواند خُب نمیتواند دیگر. برود دنبال چیزی که میتواند. به تو چه که نمیتواند. به درک. شاید او بخواهد تا ابد نتواند. به من چه مربوط!؟ خوردن که میتواند، همینطور جماع کردن. خُب برود بکند.
پنج شنبه
آنچه که این جهان خاموش را قابل تحمل میکند داستان، و آنچه که این زندگی سراسر گه را، دوست است. به خصوص اگر این دوست یک زن باشد.
یک دو رگهی زیبای ایرانی/ لهستانی باشد. اسمش باربارا منکارسکا باشد. اهل کراکف باشد. در اینجا جایی نداشته باشد و به تو نیاز داشته باشد؛ و روی کمک تو حساب کرده باشد؛ و رمان دوست داشته باشد. بهتر از این نمیشود.
دیروز و امروز به بهانهی قهوه خانه با او به فراموشخانه رفتم.
تریاک. اکسیر شرقی. تخریب خود خواسته و گوارا. تن و تریاک. معصومیت تن، به همراه مهربانی مهر گیاه. تریاک با روح ما شرقیها بیشتر سازگار است تا مشروب. مشروب به انسان درگیر و بیرونی غربی میسازد- و شاید باربارا به دلیل دورگه بودنش، شرقی/غربی بودنش هر دو را دوست دارد؛ و از همین روست که زن کاملی است. – درگیرترش میکند. موتور حرکتش را تندتر میکند.
اما شرق راز آلود. در شرق زمان ایستاده است؛ و تریاک این خصیصه را خوب میداند. عقده های عهد عتیقی ما را مرهم میگذارد و با سکوت شرقی ما مانوس است.
گاهی اوقات میطلبد تا سر حد امکان خودت را تخریب کنی.
هر چه جلوتر میروم مشکلات جدیتر و در عین حال پیچیده تر میشوند. گفتگوی یک عده آدم را ضبط کنم و بیاورم روی کاغذ و بشود رمان!؟ به همین سادگی!؟ فرض که یک شبانه روز از یک قهوه خانه را صدابرداری کردم. آیا داستانی از درون این کلمات بیرون خواهد زد؟ فکر نمیکنم در یک چنین جنگل صدایی، صدایی به صدایی برسد.
***
امشب دلم مچاله نیست؛ و این بی تردید به خاطر حضور فرشتهی داستان است. داستان با ورودش به همهی زندگیام روحی دوباره داده است. شاید هم به خاطر گریز امروز و حضور آن فرشته باشد. اگرچه فرشته فرشته است و من هر دو آنها را دوست دارم. که اساسا زندگی بدون این فرشتهی زمینی ممکن نیست. مگر نه این است که این زن بود د ستمان را گرفت و به ما گفت برویم روی زمین زندگی کنیم. حالی به تو بدهم که خاطرهی بهشت هم از یادت برود. چه معجزه ای است این زن. داستان هم. معجزه نه مخدر. یک مخدر قوی. حتی قویتر از تریاک. مخدری که با مصرف آن، صاحبخانه و تنگدستی و اضطراب و دغدغهی آینده و … همه چیز، همهی گند و کثافت این زندگی گه از یادت میرود.
هیچ نکبتی در زندگی سراسر نکبت من وجود ندارد.
نمیدانم چند روز از کشف راز نوار قلب و قهوه خانه و میکروفون و ضبط و این چیزها میگذرد؟ رازهایی که تصور میکردم با کشف آنها کار بر روی رمان عملا آغاز خواهد شد. اما به طور غریزی احساس میکنم هنوز رازی در همهی اینها هست که نتوانسته ام کشفش کنم. یک راز بسیار ظریف و ظاهرا کوچک. که بی تردید با کشف آن احتمالا تمام خلاءهایی که الآن طرح دچار آن است پر خواهد شد. بی تردید با کشف این راز بلادرنگ کار عملی بر روی رمان را شروع خواهم کرد.
لعنتی ورا در ورا در هاله ای از ابهام پیچیده است. اما هر چه هست توی آن قهوه خانهی بین راهی است. بین راهی؟ بین راه. خودش است.
قهوه خانهی بین راهی
چرا تا به حال به این فکر نیفتاده بودم؟ همین تفاوت کوچک قهوه خانه با قهوه خانهی بین راهی چه خلایی در کار به وجود آورده بود!
با قهوه خانهی بین راهی همهی استعارههایم معنادار و به هم مرتبط میشوند. با نوار قلب. با هستی و نیستی. با پوچی و کاروانسرا بودن این جهان.
قزوین وقتی در رشت هستی نیمه راه تهران است. رشت وقتی در لنگرود هستی نیمه راه قزوین و همین طور بلعکس؛ و هزاران عکسهای دیگر.
از راه میرسیم. اتومبیلمان را کنار جاده توی محوطهی قهوه خانه پارک میکنیم. پشت میزی مینشینیم. مثلا روی تخت رمان. چایی، عصرانه ای، صبحانه ای، قلیانی… سفارش میکنیم. در حین خوردن و یا کشیدن، گپ میزنیم. میشاشیم و میرویم. همین.
احساس میکنم بیش از این دیگر … از این به بعد دیگر تخیل نیست خیالبافی است. من که میدانم توی کار، موقع اجرا، هیچ یک از این تئوری بافی ها به کارم نمیآید. پس باید تمامش کنم. این یک بیماری است. باید از همین فردا مقدمات کار را فراهم کنم. چیزهایی را که نیاز دارم. مثلا.
۱- شق القمر مرخصی. گرفتن مرخصی حداقل به مدت یک ماه.
۲- تهیه مقدار زیادی کاغذ.
۳- چند دوجین نوار خام.
۴- میکروفون کوچک. از همانهایی که روی یقهی پیراهین وصل می کنن.
۵- یک ضبط کوچک و خوب. چیزی مثل این واکمن های خبرنگاری.
۶- بررسی بهترین مکان محل اجرای کار. کدام قهوه خانه در کدام یک از راه های این خاک پهناور منتظر من است؟ آیا کسی منتظر من هست؟
۷- پول. این پول لعنتی. نشد که ما تصمیمی بگیریم و به پول ختم نشود و پشتمان نلرزد. لعنتی زندگی برای مردن هم پول میخواهد. این کار حداقل یک میلیون تومان پول نیاز دارد. با احتساب مخارج خانه. یک میلیون تومان! و این یعنی درآمد ده ماه کار کارمندی. ای تف به این زندگی!
اما من نباید بگذارم اداره و فقر تباهم کنند. من به طرحی که دارم امیدوارم. این آخرین شانس زندگی من است. حس قشنگی دارم. حتی قشنگتر از آن روزهایی که با هما بودم. از همین رو نباید بگذارم فقر همه چیز را خراب کند. چرا من نباید با این افریته خلاقانه برخورد کنم؟ من نباید فراموش کنم که فقر چه کمکهای بزرگی به من کرده است. نباید فراموش کنم هر وقت کم آوردهام از قدرت او خرج کردهام. نباید فراموش کنم که با حضور نابود کنندهی اوست که میتوانم به همه کس و همه چیز این دنیا تف کنم.
فقر افریته ای است که باید رازش را کشف کنی؛ و وقتی کشف کردی قدرتی افسانه ای نصیبت میکند. قدرتی که تنها نزد خودکش ها میشود سراغ گرفت. کسی که تصمیم گرفته باشد طی یک برنامه ریزی حساب شده و هوشمندانه خودش را از میان بردارد. مثل آن شخصیت معروف داستایوسکی.
خودکش از لحظه ای که تصمیم به این کار میگیرد تا زمانی که تصمیمش را عملی میکند تقریبا یک سوپر من است. دیگر از چیزی واهمه ندارد. چرا که رفاقت مرگ را به همراه دارد؛ و از مرگ که دیگر بالاتر نیست. کریلف را به چه چیزی میتوان تهدید کرد؟ قدرت فقر حتی، به نظر من، بیشتر از این است. آدمی از طریق فقر به نفرت و نفرت که شکل دگرگون شدهی عشق است محدوده ای نمیشناسد.
آدم فقیر به کسی بدهکار نیست. به معنای متعالی کلمه. حتی به خدا. بهره ای از جهان نمیبرد که مدیون کسی باشد. همه در مقابل یک انسان فقیر شرمندهاند؛ و از همین رو هیچ حکومتی نمیتواند به شهروند فقیرش حد جاری کند. وظیفهی حکومت تامین شهروندانش است؛ و وقتی نکرد، یک دولت شرمنده و بدهکار چه حدی میتواند به او جاری کند؟ و این چنین است که آدمی به آزادی میرسد! یک آزادی بی حد و حصر. میتوانی به هیچ یک از قوانین جامعه تن ندهی.
شاید سر فقر خودخواستهی دراویش در همین باشد. لذت رهایی بی حد و حصر فقر. با این حال من هم اکنون نیاز به پول دارم. تنها پول میتواند طرح ذهنیام را عملی کند. من هر طور شده باید آن را تهیه کنم. حتی اگر ناگزیر بشوم آدم بکشم.
یادداشتها به پایان میرسند. نویسنده سیگاری روشن میکند.
آیا اینها، یادداشتهای من هستند؟ آخر چگونه؟ چه ارتباطی بین این یادداشتها و کابوسهای شبانهام وجود دارد؟ کابوسهایی که مدتی است رهایم نمیکنند؛ و هر بار به همان شکل. با همان تصاویر گنگ و دور از آدمهایی ناشناس و بدون چهره. با لباسهای سفید. ملافه های سفید. اتاقی خالی و بی انتها به رنگ سفید. با تختی پرت افتاده در آن و خودم که روی تخت دراز کشیدهام. وآدم های سفید پوش دورم حلقه زدهاند. در حالیکه سیمهای زیادی به سرم وصل است؛ و صدای آشنایی که هر بار میگوید: تو باید تقاص خیانتی را که به ما کردی پس بدهی!. صاحب صدا برمی گردد و من برادر نازنین را تشخیص میدهم. در حالیکه با کارد آشپزخانه دائما تهدیدم میکند؛ و هر بار همینجا از خواب میپرم.
غریزهام اشتباه نمیکند. باید ارتباطی باشد که من هر بار همین رویاها را میبینم. اما چه ارتباطی؟ با چی؟
پیاز
تمهید هفتم
قسمت اول
نویسند پس از گرفتن مرخصی و وام، هنگام برگشتن از اداره هر چه فکر میکند نمیتواند بفهمد آقای رئیس از کدام مرخصی حرف میزده است.
- تو همین چند ماه قبل چهل و پنج روز رفتی! من که نمیتوانم همهی سال را به تو بدهم!
و به یاد نمیآورد هرگز چنین مرخصیای از اداره گرفته باشد. اما دفاتر اداره که اشتباه نمیکردند. همین طور نامهی تقاضای مرخصی که به خط و امضای خودش بود.
< آخر چگونه ممکن است چهل و پنج روز رفته باشم و یادم نباشد؟ اگر این موضوع صحت داشته باشد نازنین باید بداند. او حتما میداند> به پدال گاز فشار میآورد؛ و وقتی به خانه میرسد از نازنین خبری نیست. ناگزیر به انتظار آمدن نازنین مینشیند.
شب تقریبا به نیمه رسیده است. با این حال نازنین هنوز نیامده است. نگران میشود. گوشی را برمی دارد. میخواهد زنگ بزند جایی، خانهی دوستی، که یادداشت نازنین را روی گوشی میبیند.
- میدانستم زنگ خواهی زد خانهی میترا. نزن. من آنجا نیستم. من هیچ جا نیستم. همینطور که تا به حال نبوده ام. هر وقت کارت تمام شد، خودم بهت زنگ میزنم. امضاء. نازنین. – نویسنده حیرتزده یادداشت همسرش را از نو میخواند. – هر وقت کارت تمام شد خودم زنگ میزنم. -
چگونه ممکن است؟ او از کجا میداند، یعنی خواهد فهمید که کارم کی تمام خواهد شد؟ آیا خواب میبینم؟ خدای من! توی چه… هر چه هست باید توی آن یادداشتهای کوتاه شماره گذاری شده باشد؛ و از نو به خواندن آنها میپردازد. اما دیری نمیپاید که خواندن را رها و به دود کردن سیگار…
***
تلفن زنگ میزند. ساعت حوالی یک و چهل و پنج دقیقهی نیمه شب است. با عجله گوشی را بر میدارد.
– الو؟ الو نازنین؟ نازنین؟
آن که آن طرف خط ایستاده زمانی طولانی گوشی را نگه میدارد.
- تو هستی نازنین؟ الو؟ … و قطع میکند.
نویسنده در اینجا و با همین تجربه کوچک به کشف اولش میرسد؛ و به یاد یادداشت شمارهی یک میافتد. از نو میخواند. – تنها یک معنا دارد. ما تو را می پائیم. ای کاش موبایلی داشتم و از نازنین میپرسیدم باز هم زنگ میزنند. میخواهند با این کار قدرت خودشان را به من نشان بدهند. مرا بترسانند که: زیر نظری بچه! زیر نظر. توی قهوه خانهی قبلی هم خودشان بودند. کثافتهای آشغال! — باید همین باشد. میشود این طور تصور کرد که: من در آن زمان، یعنی زمانی که این یادداشت نوشته شده در خانه نبوده ام. آن هم به مدتی طولانی. درست است. در حقیقت من توی راه بودهام. احتمالا برای پیدا کردن قهوه خانهی مورد نظرم؛ و آنها تعقیبم میکرده اند! حال میشود این طور فرض کرد.
پیاز
من طرحی در دست داشتهام، مبنی بر اینکه میکروفونی زیر میز قهوه خانه ای کار بگذارم و به صید داستان بپردازم. مدتها روی زوایای مختلف آن کار میکنم. / تمهید ششم.
چرا که نتوانسته بودم داستان مورد علاقهام- داستان یک سلسله عشقهای زنجیره ای- را بنویسم. / تمهید پنجم.
سرانجام وقتی احساس میکنم که کار جمع آوری مصالح رمان به پایان رسیده، چهل و پنج روز مرخصی میگیرم. / تمهید چهارم.
و به قهوه خانه ای بین راهی میروم- یادداشت اول و همینطور هفتم از تمهید سوم؛ و به ضبط گفتگوی مسافران بین راهی میپردازم. یادداشت شمارهی هفت از همان تمهید.
چرا که تخیلی ندارم تا بتوانم با آن به نوشتن داستان مورد علاقهام- موضوع تمهید چهارم- بپردازم. /تمهید دوم.
و در طول این مدت دچار کابوس بودهام، چرا که صبح خیلی زود توی خواب توسط برادرزنم زخمی شدهام. /تمهید اول.
و چیزی به یاد نمیآورم، چرا که آخرین حلقهی پیاز نیز تنها یک حلقه است و بعد از آن همچون سنگ که به زیر آب میرود و ناپدید میشود، حلقهی دیگری نیست؛ و طبیعی است که ندانم چه اتفاقی برایم رخ داده است؟ و چرا کار رمان به شکلی مرموز ناتمام رها شده است. /سنگ.
نویسنده اگر چه با این کشف توانست به نوعی، به توجیه، و نه حقیقت فراموشی و ناتمام رها کردن کارش برسد. اما خوب میدانست که همچنان سوالات بی شماری در ذهن باقی مانده است. سوالاتی که شاید جدیتر از معمای ناتمام رها کردن رمان و یا فراموشیاش هستند. چرا نازنین در این لحظه، درست در لحظه ای که وی به او نیاز دارد، ترکش کرده است؟ و مهمتر از همه، چگونه ممکن است نازنین، که زنش است، که یک شخصیت واقعی است. به شخصیتی داستانی تبدیل شود؟
نویسنده میاندیشد.
آیا من، بی اینکه بدانم، کابوسهای شبانهام را یادداشت کردهام؟ و یا اینکه، کابوسهای شبانهام را زندگی کردهام؟
نویسنده در اینجا احساس میکند زندگی حصوصی اش به نحوی غیر قابل درک با مصالح رمانش درهم آمیخته، که قادر به تفکیک آنها نیست.
از نو به فکر فرو میرود.
قسمت دوم
-اگر خیلی اصرار داری بدانی کجا هستم، یه نگاه به سی دیای که توی ویدیو هست بنداز. – این در حقیقت بخشی از یادداشتی است که نازنین قبل از رفتن برای نویسنده نوشته بود و نویسنده پیش از این متوجه آن نشده بود.
***
صبح است. حوالی ساعت نه. شاید هم ده. زنگ در صدا میکند. نازنین گوشی آیفون را برمی دارد. صدای مردانه ای از آن طرف آیفون میگوید.
– پستچی هستم خانوم. لطفا تشریف بیاورید جلوی در. بسته دارید.
نازنین دم در میرود. توی دفتر قهوه ای رنگ پستچی امضاء میدهد و پاکت متوسطی را تحویل میگیرد. روی پاکت نام و مشخصات او نوشته شده است. میخواهد بداند فرستندهاش کیست. اما هیچگونه نشانیای از فرستنده قید نشده است. خوشحال و کنجکاو در چشم به هم زدنی به اتاق برمی گردد.
به محض ورود به اتاق بلادرنگ پاکت را باز میکند و در عین ناباوری میبیند که محتوی پاکت تنها یک سی دی است. با کاغذی کوچک و چهارگوش به ابعاد ده/دوازده سانتی متر که با خطی تایپی روی آن نوشته شده <از طرف یک دوست>
سی دی را بلافاصله توی ویدیو میگذارد. نویسنده هم؛ و شا ستی ی play را فشار میدهد.
فیلم آغاز میشود.
نمایی از خانهی خودشان به صورت لانگ شات.
دوربین نزدیک میشود و روی در ورودی بلوکشان که همین چند لحظه پیش همان جا سی دی را از پستچی گرفته بود، زوم میکند.
صبح است. نویسنده و نازنین از در ساختمان بیرون میآیند. – نازنین به محض دیدن این صحنه درمی یابد که فیلم میباید از روزی گرفته شده باشد که همسرش جهت رفتن به قهوه خانه با او خداحافظی کرده و از طرفی نویسنده با دیدن این صحنه میاندیشد: چگونه ممکن است؟ من در این ساعت توی بانک هستم! – نویسنده در خلوت صبح دزدانه نازنین را میبوسد. حرفهایی بین آنها رد و بدل میشود. فیلم فاقد صداست. نازنین کاسه ای آب پشت پای همسرش میریزد. نویسنده در حالیکه چمدان برزنتی نسبتا بزرگی را با خود حمل میکند به طرف ماشینش که توی محوطه پارک شده است، میرود. نازنین به خانه بر میگردد. نویسنده قبل از سوار شدن، صندوق عقب را باز و چمدان را توی آن میگذارد. دستی روی دستگیرهی چمدان مینشیند. نویسنده صاحب دست را تشخیص میدهد. این از نوع حرف زدن او پیداست. اما برای ما قابل تشخیص نیست. حرفهایی بین آنها رد و بدل میشود. احیاناً چیزی مثل سلام و احوالپرسی و از این جور حرفهایی که معمولاً دو نفر وقتی بعد از مدتها همدیگر را میبینند، میگویند. غریبه چمدان را ازصندوق عقب بیرون میکشد. نویسنده در صندوق عقب فورد نقره ای یش را میبندد. فورد را رها و پشت سر مرد راه میافتد. نازنین هنوز مرد را نشناخته، در حالیکه میتواند حدس بزند اینکه اینگونه راه میرود چه کسی است. مرد، نویسنده را راهنمایی میکند تا سوار زانتیای مشکی رنگی که کمی جلوتر پارک کرده، بشود. نویسنده سوار میشود و مرد چمدانش را توی صندوق عقب ماشینش جا میدهد. بر میگردد تا سوار ماشین شود، که نازنین برادرش را تشخیص میدهد.
Ø حاج سعید!؟ یعنی فیلم را هم او فرستاده!؟ آخر چرا!؟ <
به محض سوار شدن حاج سعید، صدای فیلم وصل میشود؛ و ما وارد ادامهی گفتگوی آنها میشویم. گفتگویی که طبق تصاویر فیلم از قبل ادامه داشته است.
- … خانوم از طرف دارهای پروپا قرص کارهای شماست…
حاج سعید در حین حرف زدن هیجان زده است؛ و یا این طور وانمود میکند؛ و نازنین به یاد میآورد که کار همسرش هیچوقت برای او ارزش و اعتباری نداشته است.
- میل دارند شما را از نزدیک ببینند. مهمانی کوچکی برای شما که امروز روز تولدتان است ترتیب دادهاند.
نویسنده نمیداند که امروز روز تولدش است. این را نازنین میداند. اما نمیداند که چرا برادرش این قدر لفظ قلم حرف میزند. لحظه ای چشم از تلویزیون برمی دارد و به ادکلنی که کادوپیچ کرده و روی تلویزیون گذاشته نگاه میکند. نویسنده هم. در حقیقت نویسنده پس از گذشت این همه مدت تازه متوجه بسته کادوپیچ شدهی روی تلویزون میشود. نویسنده کنجکاوانه از حاج سعید میپرسد.
- تو!؟
- من مدتیه پیش خانوم کار میکنم. اتفاقی. خیلی اتفاقی. در واقع کارهای خیلی خیلی شخصی خانوم را انجام میدهم.
ماشین حرکت میکند و از محوطه خارج میشود. فیلم به همراه خروج ماشین از محوطهی پارکینگ قطع و روی این صحنه وصل میشود.
ماشین مقابل در بزرگی که به باغ وسیعی باز میشود نگه میدارد. در از قبل باز است. دوربین از بالا آنها را دارد. حاج سعید چیزی به او میگوید. ما صدایش را نداریم. نویسنده پیاده و وارد باغ میشود. به محض ورود نویسنده به باغ دوربین زنی را نشان میدهد که با دسته ای گل لادن به استقبا لش میآید. در این لحظه در، پشت سر نویسنده صدا میکند و حاج سعید و ماشین ناپدید میشوند. دوربین از افق دید نویسنده زن را نشان میدهد. پشت سر زن خانه ویلایی نسبتاً بزرگی است که به طرز چشم نوازی شیک است. زن به نویسنده نزدیک میشود. با نزدیک شدن زن به نویسنده صدا از نو وصل میشود.
- به نویسندهی بزرگ ما خوش آمد میگویم! خوش آمدید آقای… و دسته گل را به طرف نویسنده میگیرد. تولدت مبارک.
نویسنده به لادن نگاه نمیکند. با تعجب میپرسد.
- باربارا!؟ اینجا چه کار میکنی!؟ فکر میکردم الآن توی کراکف باشی!؟
- چه جالب جناب نویسنده! خیلی با مزه است. من همیشه از همین رفتارهای غیر معمول هنرمندان خوشم میآمد. من اسمم هما ست جناب نویسنده.
- هما!؟
- خب بله. ایرادی دارد؟
- نه نه. ابداً.
- و باید به گم که متاسفانه هیچوقت، هیچوقت سعادت ملاقات همچین خانمی را… گفتی اسمش چی بود؟ … به هر حال… نداشتم.
تن نازی میکند.
- و حتما باید زن جالب و جذابی باشد که این طور دل نویسنده ما را برده است؟ درست است جناب نویسنده؟
نویسنده میاندیشد. > خدای من! چه شباهتی؟ مگر ممکن است این باربارا نباشد. اما لهجهاش؟ این زن ابداً لهجهی خارجی ندارد. در حالیکه با او مو نمیزند. <
- شما چیزی گفتید جناب نویسنده؟
- نه. یعنی گفتم… خیلی خوشوقتم.
- میدانستم.
زن میخندد. نویسنده هم. زن به طرف ساختمان میرود. نویسنده هم. فیلم در همین جا قطع و روی این صحنه وصل میشود.
هما و نویسنده توی آشپزخانه پشت میز دو نفره ی مربع شکلی رودرروی هم نشستهاند. روی میز بطریهایی با مارکهای خارجی قرار دارد؛ و مقابلشان گیلاسی خالی، ظرفی پر از پسته و ظرفی دیگر پر از بادام هندی.
زاویهی دوربین از بالا و از زاویهی جنوبی سقف آشپزخانه است.
- من بریزم یا خودت میریزی؟ زن میپرسد.
نویسنده نگاهش میکند. در چشمهای درشت و قهوه ای زن برق خاصی است که نویسنده به نظرش میآید آن را جایی دیده است. زن روی نویسنده خیمه میزند و از گونهی سمت راستش ماچی بر میدارد. نازنین همچنان حیرت زده فیلم را نگاه میکند.
- خدای من! چه افتخاری نصیبم شد!
این را زن میگوید و گیلاسها را پر میکند.
- عالیه!
این را نویسنده میگوید.
- چی عالیه عزیزم!
لحن زن هر لحظه صمیمیتر میشود.
- ماچ یا…؟
- هر سه!
نویسنده این را میگوید و به آن سوی آشپزخانه اشاره میکند. به تخت بزرگی که به شکل سنتی تزئین شده است. زن میگوید.
- خوشم می یاد حواست به همه جا هست! و ادامه میدهد.
- از سلیقه ا م خوشت می یاد؟
دوربین روی تخت زوم میکند. روی تخت جا به جا، دو دست پشتی ترکمنی، دو دست تشکچه ی ملیله دوزی شدهی کار اصفهان، و دو دست متکای قاجاری قرار دارد. وسط تخت منقل هشت ضلعی نقره کوبی قرار گرفته که آتشش روشن است. در حالیکه وافور دسته طلاییای به یکی از اضلاع منقل که به شکل سر گوزن است، تکیه داده است.
- قبلاً که گفتم! سلیقهات عالی است.
زن چیزی میگوید. مرد هم. ما صدایشان را نداریم. گیلاسها نوبت به نوبت پر و خالی میشوند. زن از جایش بلند میشود. از کادر خارج و دقایقی بعد با لباسی نیمه عریان و شهوی وارد کادر میشود.
به محض ورود، دست نویسنده را میگیرد. بلندش میکند و به طرف تخت وافور میبرد. زمان به کندی میگذرد. دوربین روی ذغالها زوم میکند.
ذغالها پوره میشوند، پوره میشوند، همچنانکه انها کیفور و کیفورتر.
در این میان حرفهایی بین آنها رد و بدل میشود؛ و ما میبینیم که گاهی نویسنده با بوسه مانع حرف زدن زن میشود. صدا به یکباره وصل میشود.
- ویلای قشنگی داری؟
- مبارک صاحابش!
- صاحابش؟
- خب آره!
- کی هست؟
- یه بابایی به نام انباردان. یعنی اول مال ما بود. دقیقتر اینکه، مال صابری بود و اونم داده بود به من. اما یه شب هم منو هم ویلارو توی بازی باخت.
- می تونستی چیزی نگی.
- مهم نیست.
زن این را میگوید و پک عمیقی میزند و نفس را توی سینه حبس میکند و لبهای قلوه ای رنگش را غنچه میکند و دود را به صورت نویسنده میپاشد.
- گفتی داشتی کجا میرفتی؟
- داشتم میرفتم قهوخانه تا روی رمانم کار کنم.
- پس امروز کلی شانش با من یار بود.
- تو این طور فکر میکنی؟
- خب اگر اندکی دیر جنبیده بودم، تو الآن اینجا توی تور من نبودی و داشتی میرفتی کجا؟ و میخندد.
- همین الآن بهت گفتم. نگفتم؟ میخواستم بروم قهوه خانه تا طرحی را که حدود دو سال روی آن کار کردهام، اجرا کنم. البته بیشتر این زمان صرف تهیه پول شد. و پولهایی را که وام گرفته بود از توی کیفش در میآورد و لاقیدانه روی میز میریزد. زن قاه قاه میخندد. زل میزند توی چمشهای نویسنده.
- حالا چی؟ بازم می خوای بری؟
این را میگوید و دستش را در جاهایی خاص میچرخاند. انگار دنبال چیزی بگردد؛ و با لحنی اغواگر میپرسد.
- بهتر نیست برویم روی رمان من کار کنیم!؟
فیلم تمام میشود. بی اینکه نازنین نیمی از آن را دیده باشد. > خدای من! همهی آن چیزها، کار بر روی رمان، قهوه خانه بین راهی، ضبط صدا، همه، همه، همه، همهاش دروغ بود! < فیلم را بر میگرداند و از نو نگاه میکند. نگاه میکنیم.
– کجایی؟ این را هما میپرسد.
– هیچی. همین طوری. به گمانم توی عوارض تریاک سر گردان بودم.
– چرا عوارض…؟
– همین طوری.
مرد این را میگوید و از نو به طرف کیفش میرود و دشتنوشته ها را از داخل آن در میآورد و یکجا توی سطل آشغال میریزد.
- موافقم. برویم روی رمان تو کار کنیم.
این را میگوید و دست هما را میگیرد و از کادر خارج میشوند. فیلم از نو قطع و روی این صحنه وصل میشود.
دوربین روی دستگیرهی دری ثابت ایستاده است. دستی زنانه دستگیره را میچرخاند و ما وارد اتاق نسبتاً تاریکی که تختخواب دو نفره ی شیکی توی آن است، میشویم.
اتاق تنها با نور یک آباژور فانتزی روشن است. دوربین روی تخت ثابت میشود. زن با طمانینه و سرشار از تمنا لباسهایش را در میآورد. دست مرد را میگیرد و به همراه خودش به درون تختخواب میکشد. دستی / احتمالا دست زن / دراز میشود. آباژور خاموش میشود. فیلم قطع و روی این صحنه وصل میشود.
آباژور روشن است. تخت کاملاً بهم ریخته است؛ و زن که کاملا برهنه است، یک بری روی تخت دراز کشیده و به نویسنده که در حال کشیدن سیگار است نگاه میکند. نویسنده بر روی صندلی راحتیای نشسته است. لخت است. صدا از نو وصل میشود.
- نویسندهی آن داستانها بیشتر از اینها حق دارد از زندگی لذت ببرد.
این را زن میگوید. نویسنده سیگارش را در زیر سیگاری خاموش میکند.
- بازم تصمیم داری بری؟
نویسنده لبانش را گرد و دود را به طرف سقف فوت میکند. سیگاری را که تازه روشن کرده توی زیر سیگاری له و به درون تختخواب میغلتد. آباژور خاموش میشود. همزمان با خاموش شدن آباژور تصویر سیاه میشود.
صدای زن.
- نامرد یواشتر! تو مگه قول …
صدای مرد. انگار با خودش.
- زندگی که همهاش رمان نیست. تازه من چیزی یادم نمی آد.
***
نازنین ویدیو را خاموش نمیکند. به طرف کمد لباسها میرود. در آخرین لحظه پشت میز کار همسرش مینشیند و روی تکه ای کاغذ مینویسد.
میدانستم زنگ خواهی زد خانهی میترا. نزن. من آنجا نیستم. من هیچ جا نیستم. همینطور که تا به حال نبوده ام. من حتی به اندازهی آن جنده برایت ارزش ندارم. نداشتهام. حیف که زندگیام را پای تو خراب کردم. فکر میکردم با یک نویسنده ازدواج کردهام. فکر میکردم ارزشش را دارد که خودم را وقف یک نویسنده بکنم. اما… چقدر دیر! حیف که خیلی دیر دریافتم. که همهی زندگیام تباه شده است.
و بی اینکه حرکتی اضافی بکند. مثلاً اینکه بخواهد تلویزیون را که برفک میزند خاموش، خرده های ولو شده روی میز آشپزخانه را جمع، و یا جاروبرقی رها شده توی هال را جابه جا کند. از خانه بیرون میزند.
نویسنده ویدیو را خاموش میکند، کادوی تولدش را از روی تلویزیون برمی دارد؛ و توی دفتر جلد چرمیاش مینویسد.
زنی را که دوستش دارم، ترکم کرد. ادکلن مورد علاقهام را به من هدیه کرد و رفت. تا روز تولدش هفت ماه باقی است. من میتوانم تا آن روز رمان > دستها< را آماده و به او تقدیم کنم.
قسمت سوم
مرد از جایش بلند میشود تا به آشپزخانه برود، زیر کتری را روشن کند، که نازنین را میبیند. یکه میخورد.
- کی اومدی!؟
- همین الآن.
- چطور من نفهمیدم!؟
- تو هیچوقت نفهمیدی! تو این قدر مشغول کارت بودی، هستی، که هیچوقت…
مرد حرفش را قطع میکند.
- حق با تو نازنین! ا… من… من جبران میکنم.
سکوت.
مرد سکوت را میشکند.
- چقدر خوب کردی اومدی نازنین.
این را میگوید و به طرف زن میرود. زن رو میگرداند و به طرف پنجره میرود. پرده را پس میزند و به بیرون نگاه میکند.
زنی تنها توی خیابان راه میرود. خیابان خالی است. موتورسوار جوانی در کنار زن، پا به پای زن، حرکت میکند. روسری زن آبی است. موتور مرد نیز. زن مانتوی تنگ سفید رنگی پوشیده. مرد لباسش مشکی است و یا دستکم از این فاصله، از طبقهی چهارم این ساختمان، به نظر میآید. مرد رو سوی زن دارد. دارد حرف میزند. یه روند حرف میزند. زن در جایی مناسب شمشادها را پس میزند و از جوی میپرد و به پیاده رو میرود. موتور سوار به کنارهی خیابان میرود. صورتش همچنان به طرف زن است و دارد با او حرف میزند.
- اومدم. چون جایی برای رفتن نداشتم. زن مکث میکند.
- میفهمی؟
- میفهمم.
سکوت.
زن سکوت را میشکند.
- اون بیرون دیگه زبون هیچکس رو نمیفهمم. – موتور سوار همچنان دارد حرف میزند. – اون بیرون، میون نزدیکترین کسانم تنهاتر از اینجام. تنهاتر. می تونی بفهمی؟
صدایش بغض آلود است. سنگین و گرفته ادامه میدهد.
- من بدجوری به تو عادت کردم لعنتی! بدجوری. می دونی، اون بیرون، توی کسانم تازه فهمیدم توی آشغال رو چقدر دوست دارم.
- من هم همینطور نازنین. من…
- باور کنم؟
مرد به طرف زن میرود. از پشت بغلش میکند و پشت گردن صافش را میبوسد.
- ما توی دنیای گنگی زندگی میکنیم نازنین. گنگ و کور.
- اما من کور نبودم. من از تمام ماجرای تو و اون زن با خبر بودم. همون که دانهیل لایت برایش میخریدی…! دانهیل لایت میکشید درسته؟ یادته یه بار بهت گفتم می خوام سیگارم را عوض کنم؟ گفتم می خوام دانهیل لایت بکشم؟ یادت می آد؟
مرد چیزی نمیگوید. همان طور به پشت گردن زن که به بیرون نگاه میکند، نگاه میکند.
- تو مال من بودی لعنتی! مال من. من… میخواستم ببینم تا کجا پیش میری. تا که اون سعید بی همه چیز با اون نوار همه چیزو خراب کرد. اگه اون … من تصمیم داشتم اصلاً به خودم نیارم. میخواستم…
زن دیگر نمیتواند ادامه دهد. سکوتی سنگین بر فضای اتاق حاکم میشود. زن سعی میکند بر خودش مسلط شود. نمیخواهد جلوی مرد گریه کند، اما نمیتواند.
- بیا همه چیزو فراموش کنیم نازنین!
- اگه فراموش نمیکردم اینجا چه کار میکردم احمق؟
- ما می تونیم از نو شروع کنیم. اونم با یه رمان! رمان فوق العاده ایه! مطمئنم تو خوشت می آد.
- می دونم. مثل قبلی!
زن این را میگوید و به خیابان خالی نگاه میکند.
زن روسری آبی جایی از رفتن دست میکشد و میایستد. موتور سوار نیز. به نظر میآید زن چیزی میگوید که مرد اندکی روی موتور جا به جا میشود. لحطه ای بعد زن شمشادها را پس میزند. از جوی میپرد. ترک موتور سوار میشود و از پشت مرد را بغل میکند. مرد گاز موتور را میگیرد تا نازنین در تقاطع بعدی آنها را از دست بدهد.
نویسنده میگوید.
- باور کن دنیای ما خیلی قشنگتر از دنیای اون بیرونه. قبول نداری؟
- کدام دنیا؟
- اگه فراموش کردی پس خواهش میکنم تمومش کن!… میگم… بیا از نو شروع کنیم. من دیکته میکنم تو بنویس! ها؟ این طوری هر دو درگیر میشویم. جالب نیست؟
- تو دیوانه ای! دیوانه. تو هیچوقت عوض نمی شی!
مرد زن را میبوسد.
- برم زیر کتری رو روشن کنم.
- نمی خواد. قبلاً روشنش کردم.
مرد پرده را میکشد و از پشت زن را در آغوش میکشد.
- قول می دی تنهانم نذاری؟
- قول می دم.
***
- مگه قول نداده بودی با اون طرف کار نداشته باشی!؟
- من چیزی یادم نمی آد!
- عوضی!!
۱۳۸۴
در معرفی فاطمه رحیمی بالایی
دی ۲۷م, ۱۳۹۰فاطمه رحیمی بالایی دانشجوی دکتری در رشتهی ادبیات نمایشی ست. شاعر است، یعنی قدر کلمه را میداند. از شاعر حرف زدن بیهوده است. پس خودمان را کنار میکشیم و جانبِ شعر را میگیریم. بیست و یک شعری که در پی میآید، معرّف اوست.
۱
انگار افتاده باشم در آبی آبها
و قلپ قلپ
آب برود در گوشهایم
چشمهایم
دهانم
پر شده باشم از او…
انگار پاییز وزیده باشد
یک دسته برگ شده باشم
رها
پر سر و صدا
خرد شده باشم زیر پا …
انگار سیگار شده باشم
دود شوم
بالا بالا
سرد شده باشم اینجا …
من هیچ نژادی نمیپرستم
فقط گاهی که سردرد دارم
و چشمهایم میافتند بالا
روس را نمیبوسم
به عرب که لب نمیزنم
فرانسه میل ندارم
دلم ایران میخواهد
یک تکه ایران خشکیده
که بگذارم در دهانم خیس بخورد و
آرام آرام
مزه مزه کنم
طعمش در دهانم رسوب کند
دندانهایم کند
زبانم قاچ قاچ
و سقف سوراخ
خون پر شوم
و هی تف
تف کنم پارههایش را…
من این عشق را نمیخواهم …
پاییز ۹٠
۲
این حرفها کهنهاند
به من کمک نمیکنند
دیگر هیچ واژه ای من را درمان نمیکند
من رکود کردهام یا دنیاست که راکد شده؟
اگر بخواهیم عشق بازی کنیم
همان حرکات گود افتاده را اجرا میکنیم
حتا سیگار کمکی نمیکند
یا خوابیدن
خود را به خواب زدن
در آغوش هم عرق کردن
زخمها ضخیم شدهاند
حتا کارد نمی بردشان
حتا …
دوباره سکوت کردهام
به شکل همیشه قرار گرفتهام
آرام گرفتهام
تا آرام باشم
چقدر طوفانها حرام شدند
چقدر
چقدر
چقدر تنهاست!
دستهای بزرگش
آغوش بر آمدهاش
موهایش ٬ جنگل روییده بر پیکرش
خداییست وزان در حرفهایم
صدای شعر خوانش …
عاشق شدهام انگار
اینبار…
دیگر کتابی نمیخوانم جز او
او … او … اوو
که هر چقدر هم لباسم تنگ باشد
نمیتواند قارهی بزرگی مثلِ او را بچسباند
به گوشه های لبهایم
نمیتوانم سرنوشت را تغییر بدهم
نمیتوانم عاشق نباشم …
پاییز ۸۹
۳
این سالها
هر سالی که نو میشود
در خود دختری دارد
که مرده است
آن دختر من نیستم
که هنوز در آشپزخانه
بین میز و گاز تلو تلو میخورم
اما به تو نمیخورم
ببین قدم چه کوتاه آمده از شانههایت!
زنها نشستهاند و دور هم سیب پوست میکندند
عجب شب بلندی بود!
از یکی از همین چیزهای دم دستم استفاده کردم:
همین بارانی که در خیابان میبارید
همان درختی که هنوز کلاغ دارد
این سیگار لای انگشتانم
و این چای سرد و رنگ باخته در لیوان سُرخم
تا به تو زنگ بزنم
و در گوشی گیر بدهم به دندانهایت که گراز شدهاند
و پیراهنت که بر شانههایش رد اشکهای زنی بود
تا تو غرغر کنی:
- واقعن که روانی هستی!
من خنده های خفیف کنم و دور شوم در گوشی
تو دست زنی که نوازشت میکند میبوسی…
به پاهایم که روی میز بر هم لمیدهاند میخندم
به دخترانی که هر سال بر سال چفت میشوند در کنار خیابانی
که کسی بیاید
شلیک کند تا بمیرند
من نیستم
نخواهم بود…
زمستان ۸۹
۴
برای این شعر هیچ طرحی نداشتم
خودش آمد
ماسید
وا رفت
تب زد
تبخال شد…
هی چرخیدم
هی واژه به واژه
در قدمهایم
سطری زاده شد که از سطر قبلی فراری بود
و مردی خودش را وارد کرد
که صدایش کردم
و زیاد آمد
در کناره های لبهایم جا ماند …
مریضش کردم
مریض بود
شعر میگفت …
پاییز ۸۹
۵
تا به حال زنی خیس و لگد خورده بودهاید؟ برگهای پاییزی؟
کسی در آینه لبخند میزند،
تو نیستم، منم؟!
این واژهها میجوند مرا،
ذره، ذره…
چیزی نبودهام.
من میجوم این واژهها را،
ذره… ذره…
و تُف …
تُف بر اولین ستارهی غروب، بر ماه…
آغوش گشودهام، نگاه… سکوت…
آگاهی که نمیرسد.
و مرد که میتواند
میتواند … میتواند…
آه… تا به حال سبز و برف خورده بودهاید؟ برگهای پاییزی؟
دست به دهان میبرم و حرفی بیرون میکشم
حرف میان دستم بال بال میزند
دست به سینه میبرم و قلبی بیرون میکشم
با رگهایش، که امتداد خون چکانِ حسیست
با حجم غمگین و طولانی یک مرد..
درد … درد ..
دردی نه پاره پاره
که به تمامی درد…
کسی را باید بمیرم، تلخ…
همچون باران
که قطره… قطره … تیک … ساعتها … تاک…
میبرد و پاک میکند … پاک …
چه روزها در انتظار طلوع بهار، آرام فرو مردید، برگها…
برگهای پاییزی!
تا به حال سری جدا شده و دور مانده از پیکر دیدهاید؟
و یا تیله چشمی؟!
دود… دود… و همه چیز به تقلایِ … فرود…
کاش تو را نمیخواستم!؟
لطافت دستهای کدام شعر تو را به زیر پستان گرفت، زن لگد خورده؟!
با التهاب، پر هیجان، همچون گرگ…
در بیابان.
کاش تو را نمیخواستم!؟
زمستان ٨۲
۶
بفرمایید سر میز
الان وقتِ صرفِ اشتهای شماست!
- ببخشید گارسون
من یک زن میل دارم
که پاهایش را روی میز برایم باز کند
که پشت کند به من
تا انگشت کنم
که دست بکشم به پستانهایش
که موهایش را بکشم و دهانش را سخت ببوسم…
حالا زن اینجاست روی میز
و عکس فروغ آن بالا نگاه میکند:
” اگر به خانهی من آمدی
برای من ای مهربان …”
آه لعنتی ! این زن سرانگشتانش لای صفحات یک کتاب جا مانده
صورتش غمگین است و بی گناه
اما من میخواهم که همگیش جنده باشد
هی حرف بزند
و از سر لذت جیغ بکشد
نگاه کن!
چه ساده پاره میشود کناره های دهانش
و دروغ میگوید
زبانش …
پاییز ۸۹
۷
به جای سینی که کم آمده از هفت سینم٬ سرما گذاشتهام!
از صبح که بیدار شدم
پاهایم باز مانده بود
و مردی بر کاناپه مرده بود
بچه ای ملحفهها را میجوید
فریاد زدم
اسم واقعیام را گفتم
اما رمز عوض شده بود
و خون در کتریم قُل میزد…
گفت : من توهم شعر دارم٬ بالا بیاورم؟
گفتم این شعر را بنویسم خلاص میشوم
- لطف کنید من را به لطفعلی خان زند برسانید لطفن!
اما سنبلی که خریدم تا به خانه برسم مرده بود!
حتا روغنی که در ماهیتابه بود٬ سوخته بود
خانه بوی تهوع آور بعد از زایمان مردی را میداد
که تا میآمدم زنگ بزنم٬ زنگ خورده بود
- هی سنگ نزن!
من فقط با تو خوابیدم
آن هم آنقدر درد داشت و زور زدم که این بچه را ریدم!
- پرنده هاش خدایی چاق بودن
پروازنمی کردن
سُر می خوردن!
سیبها که سرخ نمیشوند
سبز میمانند…
- من پریودم منو نکن !به من تجاوز نکن!
- خفه!
ساختمانها خمیازه میکشیدند و کش میآمدند و بلند میشدند و بلندتر٬ آسمان را میخراشیدند و باز هم از طبقهی پنجم زنی را تُف میکردند که تُفی شده بود.
- برو گمشو! دهنی!
دهانش بوی سیر میداد
زبانش طعم سماق!
اما سیگاری که کشیده بود٬ خونی بود
- سردمه جیگر خانوم! بغلم کن خوشگله!
- جیغ بزن پدرسگ! آها … جیغ بزن خوشگله!
کمرم درد میکند
صبح که بیدار شدم
حتا صبح نبود …..
زمستان ۸۹
۸
بین او و آن دیگری ٬ سکوت رد و بدل میشد
زن نان بیات سیاهی را میجوید …
خون! در میان برفها
خون! بر کناره های هر برگ
خون! بر سرانگشتانم
باید دوباره با خاکهایت خانه ای بسازم
باید اینهمه راه را برگردم
بین او و آن دیگری جرقههایی در گذر بودند
جرقههایی که فقط جرقه بودند
آتشی در کار نبود!
سرما کمرش را شکسته بود …
زمستان ۸۹
۹
پیچ میخورد و من تاب میخوردم
بالا میرفت و من پهلوی خودم نشسته تکان نمیخوردم
چشم میدواندم
پشت کرده بود به من و خرناس میکشید
تکان نمیخوردیم :
من ٬ صندلیها ٬ میوهها بر میز …
فقط دود بود
و آبهایی که در لولهها میدویدند
مرد کنارم بود
اما کم بود ٬ در دسترس نبود
و سایهاش سینهام را دریده بود.
پاییز ۸۹
۱۰
تصویرم در آینه مثل مادرم نبود
حتا شکل پدرم نیست
چقدر چهرهام خراب شده!؟
میخارم کنارههایش را:
رگهایم بیرون زدهاند
چشمهایم دوری میکنند
دیگر نگاه …
آه …
نمیکنند
خیره میشوند
خیره ماندهاند بر تو
که نیستی
لبهایم هنوز همان طورند
که صدایت بزنم
و یک صفحه کاغذ از دندانهایم آویزان مانده
که هیچ کس نمیداند از کجا آمده
بخند!
عجب نمکی دارد خنده های شناورت
روی موجها…
چهرهام مربعهای کوچکی میشود
تصویرم فرو میریزد
تماس قطع میشود…
دیگر چگونه میتوانم تو را ببینم؟
این موجها آمدهاند و رفتهاند
باز نمیگردند
این مو ج ها تو را به من دورتر کردهاند
دریا خالیست
تو از موج سواری خسته شدی
من در ساحلی تنها ماندم
که نمیدانم
در آغوش دیگری مرده ای
یعنی در آغوش دیگری بمیرم؟
پاییز۸۹
۱۱
تو در هیچ شعری نمیآمدی
نه این که دوری کنی
نه!
این تاریخ لعنتی بر صورت من و تو
لیز میخورد همیشه
کناره های چشمهایمان را میکشد
و پوستمان را تیره تیره تر …
هزار سرباز مغول از چشمهایم بر بدنت تاختند
هزار جنگجوی عرب از زبان تو بر تنم تازیانه زدند
اما رهایت نکردم
نمیکنم…
لحظههایی که گذشتند بسیار خائن بودند
و من که معنای من نداشت
هنوز من بود
اما تو
تو نیستی ..
گرهها کور میشوند
باز نمیشوند
تا بندی بر گردن داشته باشم
باید بلند شوم
تاریخ را بتکانم از گوشه های دامنم
لباسی تازه بپوشم
که بیاید به این گردن بند
که بندی نیست
رها در باد تکان میخورد
دست تکان میدهد
برای دور دستها
برای منظره های یخ زده
برای سواران شکست خورده
برای جنگجویان لرزان نگاهت ….
تو حتا در این شعر هم نیامدی
نه این که دوری کنی
نه …
نه …
نه …
پاییز ۹٠
۱۲
خنجری که کودکی چنگیز را شکافت
بر فرقم میکوبم
تمام رگهایم را بریده
خراش میدهم پوستم را
شاید بیرون جهد مردی که برایم میجنگید
جهان این گونه نبود
آن روزها فقط چنگیز بود
که کمی جنگ ریز بود…
خستهام !
باید لباسم را در آورم و برهنه با تختم بخوابم
تا خوابهای چنگیز را ببینم و به چنگ بیاورم
اما چی؟!…
تابستان ۸۹
۱۳
در خیابانهای بعد از نیمه شب شهری
که تنهاییم را قدم میزنم
در صندلیهای خالی سینما
و نور کم رمق فیلمی سیاه و سپید
در بادی که گاه دامنم را بالا میزند
و مردان مستی که به رانهای جوانم خیره میشوند
در آیینهی ماشینی که زنی زیباییش را جا گذاشته
در صندلی که بوی عطر تنش جا مانده
در تختی که مرد با زنهایی خوابیده
که دوستشان داشته و نداشته
در لحظههایی که خندیده بودند و رفته بودند
و عقربههایی که هیچ چیز به یادشان نمیماند………….
چرا تعجب نمیکنم؟
عصبانی نمیشوم؟
کم کم گرگ و میش شدهام
فقط قبول میکنم
و تنهاییم را حمل میکنم.
تابستان ۹٠
۱۴
در شهر بازی که شهری باز را بازی میکردیم
بازی شهرها ادامه دارد
این شهر بازی میخورد
و جادوگری یهودی
عروسکی را جا زده در شیشه های رنگی …
من شلیک میکنم
چرخها فلک میخورند
و فلک چرخ میخورد
بازی میکنیم
باز میکنیم …
بالا میرویم و پایین میآییم
وارد میشویم و خارج … خارج نمیشویم
شهر باز میکنیم
که دکانهایش شیرین میفروشند
و فرهاد تاب میخورد
تاب میدهد
آب میدهد شیرین را …
آن بیرون
بیرون این بازی
شهری زمین خورده
که ترسش را سُر میدهد
و توپها قل میخورند در حاشیههایش …
این شهر٬ شهر من است
نمیتوانم فیلسوف باشم
چیزی بیشتر از سقراط نمیدانم
از ترس بازی میکنم
چرخ میخورم
چرخ میخورم…
و بالا میآورم این سوال را:
” امروز هم؟ “
چرا؟
چرا؟
مرگ
که ناگهانی سُر خورد
مرا
نخواست؟
پاییز ۸۹
۱۵
پرنده گریخت،
پرنده گریخت،
برگها باریدند؛
که وهمها … که رویا… که افسانهها پیرند.
و زن قدم زد، ولنگار، هرزه، در شکافهای گمراهی…
وسوسه آمد،
در وجوه مذکرت، ارتباط شکفت.
من هنوز الکنم،
طلوعی زرد آغاز شده، میان بستر خشکیده
و بوسه نبود… دروغ بود…
چقدر سخت است:
تو را دوست دارم، که دستهایت دشنه
و انگشتانت چاقوست.
میکشد و میدرد، روان رویا را.
ببین! بوی گند میانِ انگشتانم
خون، خونِ این گناه را
قی میکنم در خویشتن.
ارتعاش چشمهایت شبیه باران بود.
میان زخم، زخم من کودکی رویید.
ستاره مرده است، آینه منبسط گشته،
و تصویر تو، تَنگ و دور میگرید.
قلبم را به تو نمیسپارم
قلب من مرده است
و اسطورهها تکرار میشوند…
رقصی کوتاه کن، با دشنههایی که میشکنند،
انباشته از خلط و خون.
و رایحه، رایحهی خوابزدگی و تمکین.
نمیتوانم در آغوشت بگیرم
تو از شانههایم پر میکشی …
بسانِ عشق و اندوه…
تاریخ نغمه میخواند،
جمجمهها شکوفه میزنند، از میانِ ویرانه.
پرنده گریخت،
پرنده گریخت، ماه میتابد.
و گربههای تکیده
میانِ خیابان
جان میسپارند…
زمستان ٨۶
۱۶
زن از بر میخواند این سطرها را:
آن مرد در باران آمد.
آن مرد…
آن مرد…
آن ممممم…مممم…مممممممم…
این حرف کش میآید
مد میشود
بالا میآیدآید واین سطرها را میپوشاند.
باد میوزد
و خیال دور زن تاب… تاب … تاب نمیآورد
تابستان ٨۴
۱۷
و مرگ میتپد در شریانم
که بگسترد این گیاهِ سرسختِ به نفرین خو گرفته، «شعر»
- شعر مادر آورد است
نه پایمردِ زنی به خود فرورفته.
شعر من اما جن دارد،
یورتمه میرود و شیهه میکشد.
جیغ میزند و ضجه میکند.
زن سلیطه! آرام شو و دور باش.
دور باش از این بهار سرد،
که جوانه میزند مرگ حتی سبز.
من از این دخمه بیزارم،
که جنهایش قیژ میکشند و دود میشوند
و فرود میآید همراه واژهها،
ضربه، ضربه، سم ضربه.
این شعر من است،
که پستانهایش را به مشت گرفته و میدود…
میدود…
میدود…
بهار ٨۴
۱۸
“شلیک کن”
که نان شب ماندهام به شکل اسلحه است
و سایهها خفته، چشمهها خوابند.
ساعت غنچه ایست خشکیده…
میگذری خوفناک، همراه با لذت
و این ستارگانِ بی جانِ مرده،
به گاه همآغوشی …
تو را درک میکنم که عبث نفس حبس کردی
و سرانجام پروانه جریان یافت،
پرواز نکرد.
عنکبوت از سر اتفاق این گوشه، این جا
تاری برای همیشه تنید.
فریاد نزن! دهانِ تو کاغذیست
و دستانت پر از کپک
گاو مجروحی قاتق نانت
روزنامه های باطله کتابخانهات
روسپی فسردهای معشوقهات فریاد نزن!
چه کسی؟ کیست در قلب من؟
یا نه کجاست قلب من؟
که قوی سپیدی، همراه رویاهای کاغذ رنگی
در ساحل خرابش شنا کند؟
آنجاست پسر من
او که مادر ندارد
اما پدرش گاو میکشد.
از اینجا نرو! دور شو!
در شعر من نخواب!
من خستهام و تُف
تف به غروبهایی که دیر میآیند…
شلیک کن!…
زمستان ٨۶
۱۹
کبریت کشیدی،
یک پُک دیگر
من زیر خاکسترِ سیگار و تو
چون دود آبی رنگ…
کبریت کشیدی،
یک شهر بالا آوردم؛
با بندهای رخت پاره، با سیگارهای روشن
و با مردانی که در جیبهایشان « و ان یکاد» بود.
کبریت کشیدی،
و دستت را محافظ باد کردی،
دستت خانهی خورشید بود،
دستت طلوع گرمایی جدید،
دستت پناهگاه من بود.
کبریت کشیدی،
من تمام شده بودم،
همراه ترانهی مستهایی که در خیابان قضای حاجت میکنند.
دوباره … دوباره… کبریت کشیدی،
مثل حباب صابون ترکیدی
مثل قاصدکها … دور شدی…
و من یک مرد بالا آوردم
که جیبهایش پر از ستاره بود و
«سیگارهای نیفروخته»
کبریت کشیدی،
تمام بوسههایت فرود آمدند
تمام دروغها نزول کردند…
کبریت کشیدی
تمام کبریتها سوختند
و من ماندم؛
کبریتی نیفروخته!
بهار ٧٨
۲۰
کلید میانِ قفل، دل، دل، جق، کلیک میکند.
کلید، کلید تمام چراغهای خیابان روشن میشوند.
قلبِ من تو سری خور بارآمده
و شعر
مردی قُلتَشَن که،
وارد میشود.
-آه! آخر گرفتم بدترین تصمیم
آمدم، دستها بالایِ بالا، تسلیم تسلیم.
زمستان ٨٠
۲۱
ماه
تکمهی لب پریدهی بالای پیراهنت نمیتابد این شبها
که سیاهی گرفتهاند
ابرها زیادیاند
و قرص درخشان آفتاب زورش نمیرسد
روزها دلگیرند
خانهها…
خانهها آب رفتهاند
مردهایش سیگار میکشند
و زنهایش دودها را به هم میبافند
و میبافند
و او
او که شعر میگفت
شعرهایش قد نمیکشند
زود میمیرند …
کل میزند زنی آن دورها…
آن سوی رود نیل
و او پیراهن سفیدش را سه بار اتو کشیده
تا میزند
کنارههایش را در جعبه ای جا میزند.
جمع میشود تا جور کند جوابی برای من
جوابی ندارد
حرفی نیست
من سکوت میکنم.
زمستان ۸۹
آنتی کنفورمیسم | پرهام شهرجردی
دی ۲۱م, ۱۳۹۰نشر شعر پاریس منتشر کرد:
آنتی کنفورمیسم | پرهام شهرجردی
دریافت کتاب (فرمت آکروبات) با حجم کمتر
دریافت کتاب (فرمت آکروبات) کیفیت بالاتر
آیا پساهفتاد از جنایت خویش آگاه است؟ | پدرام مجیدی
دی ۱۶م, ۱۳۹۰فهرست:
۱ – مقدمه:
۲ – قسمت اول:
آیا جریان پساهفتاد از جنایت خویش آگاه است؟
۳ – قسمت دوم :
به محض آن که توسعه گر جهان ماقبل مدرن را نابود کند به نحوی طنز آمیز دلیل وجود خویش را به تمامی از بین می برد!
مقدمه :
با نظر به این که هیچ عملی بدون نقد وآسیب شناسی نمیتواند به حرکت خود ادامه دهد، بر آن شدم تا اشکالات ساختاری که به بدنهی این حرکت لطمه می زند و ابهامات ذهنی که نسبت به این جریان در گردانندگان و مخاطبان آن به وجود آمده را مورد کنکاش قرار دهم. امیدوارم که این حرکت همچنان ادامه یابد و ما شاهد بالندگی بیشتر این «هیچ» بزرگ طی سالهای آینده باشیم!
این جریان طی سالهای گذشته با چاپ شعر، نقد، رمان، ترجمه و … کار خود را در ساختاری منسجم پیش برده است به این ترتیب که نظریات آثار را و آثار نظریات راتجلی میبخشند.
علی عبدالرضایی به عنوان شاخص این حرکت و استعدادهای ناب (( به دلیل کثرت ، نامی از آن ها نمی برم )) به عنوان کاتالیزر پیشرفت پساهفتاد مطرح هستند. این جریان تک مرکزی نیست پس ارزش کاتالیزر ها و مخاطبانش از شاخص کم تر نخواهد بود!
هرجنبش ساختار و بروکراسی میخواهد و هر کدام از ما چه مخاطبین و چه گردانندگان موظف به ایفای نقش خود در راستای رسیدن به موفقیت هستیم و البته موفقیت و تعامل زمانی حاصل می شود که همه گان جایگاه خویش را درک نماییم.
مسالهای که نمیتوان از آن صرف نظر کرد نقش مجلهی شعر به سردبیری پرهام شهرجردی است. فضایی برای هم اندیشی و به دور از سانسور! مرکز تلاقی اندیشهها و ذهنها.
برای این تلاقی نیاز به زبان و زمان روز است چیزی که پساهفتاد به خوبی از آن بهره جسته است.
در قسمت اول این مقاله تحلیلی به جنایت جریان پساهفتادطی سال های گذشته پرداختهایم . برچسبی که شاید خیلی ها در فکر یا در زبان خود به این جریان چسبانده اند که به نظرم بسیار مهم بود که به آن پرداخته شود.
در قسمت دوم با نظر به این که پساهفتاد وارد دههی دوم حیات خود میشود به تاریخ مصرف این جریان میپردازیم.
مسالهای حیاتی به نام مرگ! مسالهای که با حلاجی کردن آن بسیاری از مسائل روشن خواهد شد .
پس مشاهده می کنید که این مسائل هم به عناصر پساهفتاد و هم به مخاطبان آن کمک خواهد کرد تا با آن ارتباط بهتری برقرار کنند!
قسمت اول:
غوطه در قعر دریا خوردن
غرق شدن دارد!!!
علی عبدالرضایی-جامعه
آیا جریان پساهفتاد از جنایت خویش آگاه است؟
این جریان، جریانی است قدرتمند که به شالوده شکنی در تمام جوانب کهن الگوی خویش می پردازد و رسالت (نه تعهد ) خویش را در این راستا ذکر میکند .
مبحث تقدس زدایی یکی از مهم ترین مباحث مطرح شده در این جریان است و برای گذار مخاطبانش از دنیای ما قبل مدرن به دنیای مدرن از این دست آویز بهره میگیرد.
در این مقاله قصد ندارم ویژگی های این جریان را ذکر کنم که بسیار توسط پرهام شهرجردی، علی عبدالرضایی، منصور پویان و … بیان شده است!
بلکه قصدم آسیب شناسی این حرکت و توجه به پیامد های ناگزیر آن است.
آنکه به دنیا آمده تا هیچ برهم نزند، نه لایقِ احترام است نه شایستهی شکیبایی.
رنه شار
بی شک در لوح ذهنی افراد این جریان این سوال نقش بسته است که :
چرا آدمیان باید اجازه دهند همه چیز آن طور که همیشه بوده است باقی بماند؟
در راستای پاسخ دادن به این پرسش با مدد از «روح آزادی{روح فاوستی (۱)} که حامی هر حقی است» دست به توسعه اندیشه خود و شالوده شکنی میزنند!
اما در حین این شالوده شکنی ها بسیاری از ابژه ها نیز به حق یا ناحق نابود می شوند . مسائلی که برای فردی که در گذار از دنیای ماقبل مدرن به دنیای مدرن است اتفاق خواهد افتاد.
تفکرات مذهبیش تحریک ، روابط خانوادگی و سنتیش سست ، نظام اندیشه گانیش دست خوش تغییر و در یک کلام فرد دچار دوگانه گی می شود که این دوگانه گی گاهی منجر به طرد فرد غیر خلاق از خانواده و جامعه و به تبع آن نابودیش و یا نابودی خانواده به دست فرد خلاق می گردد!
این مساله تراژدیی است که این جریان به طور مستقیم یا غیرمستقیم برای مخاطبانش به وجود می آورد و در یک سو فرد به نابودی کشیده می شود نظیر گرچن (۲) که نتوانست مانند فاوست بودن را تاب بیاورد و در جامعه ی کوچکش دوام یابد و عاقبت به دست جامعه ی پوچش نابود شد یا در وجه مقابل خانواده ی ساده و خوشبخت مثل دو زوج پیر ( فیلمون و بوسیلیس) (۳) که توسط مفیستو (۴) و به دستور غیرمستقیم فاوست به دلیل ناهم خوانی و سد بودن برای رسیدن به اهداف نابود می شوند.
گرچن و زوج پیر تجسم بهترین چیزهایی هستند که جهان کهن قادر به ساخت آن هاست اما این تراژدی ناگزیر است و این جریان باید هزینه های آن را تقبل کند.
چرا که برای ساختنی عظیم ابتدا ویران کردنی عظیم لازم است که پساهفتاد به دنبال جامه عمل پوشاندن به آن است.
برای درک بهتر جمله ی فوق بد نیست به مراحل تبدیل سرشت از نظرگاه نیچه بپردازیم:
مرحلهی اول : شتر بودن
این وضعیت درست همان شرایطی است که عدهی وسیعی از مردم دچار آن هستند. بدون فکر بار بسیاری از هنجار ها و ارزش های کهن و پوسیده را بر دوش میکشند.
این مرحله معروف است به مرحلهی «تو باید!» وکسی که در این مرحله قرار دارد نفشی منفعل بازی میکند و بدون چون و چرا دست به عمل میزند.
نیچه این دوره را «اژدهای بزرگ» می نامد که کنایه ای از دستورات خداوند به حضرت موسی است.
مرحلهی دوم : شیر بودن
کسانی که از شتر بودن گذر میکنند و اژدهای بزرگ را در هم میشکنند در این دوره قرار دارند.
این افراد مانند شیر به همه چیز میغرند اما قادر به آفرینش ارزشهای نو نیستند.
این مرحله معروف است به مرحله ی «من می خواهم!» که نیچه در قالب زبان زرتشت می نویسد:
«آفرینش ارزش های نو چیزی است که شیر نتواند اما آزادی آفریدن بهر خویش برای آفرینش تازه آن است که نیروی شیر تواند. آزادی آفریدن بهر خویش (نه) ای مقدس گفتن است در برابر وظیفه .»
چنین گفت زرتشت – دربارهی سه دگردیسی- نیچه
مرحلهی سوم : کودک
کسانی که از مرحلهی شیر بودن گذر میکنند همچون کودکی میشوند که با خود انگیختگی به تکاپوی کودکانه، بازی و آفرینش می پردازند . انگار که تولدی دوباره را تجربه می کنند!
مثالی همیشه سر زبانم است که این ذوق و آفرینش کودکانه را شفاف تر می کند:
از کودکی میپرسند : عزیزم این گل چه رنگیه؟ (گل سفید)
کودک : رنگش پریده!
این کودک بدون تبعیت از قوانین و هنجار ها دست به آفرینش زده و اصالت خلاقانهی خود را اثبات کرده. انسانی که به این مرحله نیز میرسد در زندگی چنین عمل خواهد کرد!
«در کودک بی گناهی است و فراموشی، آغازی نو، یک بازی، چرخی خودچرخ، جنبشی نخستین و« آری» گفتنی مقدس! آری برادران برای باز آفریدن به آری گفتی مقدس نیاز است. حال اکنون در پی خواست خویش است.»
چنین گفت زرتشت – دربارهی سه دگردیسی- نیچه
کار فاوست ها گذار مردم از مرحله ی شتر بودن به شیر بودن است ، آن ها را به پیش رفت وادار کردن و رهنمون کردن به اصل ، به کودکی .
ابزار این حرکت «نه» مقدسی به تقدس ها است که بر گرده ها سنگینی می کند.
حال بهتر است کار را از صحنه ی تئوری صرف خارج و خوانش موضوعی شعر «سوراخ» را از کتاب « پس خدا وجود داره! » علی عبدالرضایی دنبال کنیم.
سوراخ
عمر جهان ارتفاع هواست
نه چاه ویلی که در مسیرش عمر می کند آب
عمق آب زیرای دریاست
نه ارتفاع هوا که از وقتی عشق با او بازی کرد
اسم خیال حواست
عشق رسم ندارد
رسم های بسیار اما بر جا می گذارد
بین خطوط کف دستش
سطرهایی است خواندنی
فقط آسیابانی که خوانده باشدش در کف دستم
می تواند این سنگ را که کار گذاشته ام در سینه بچرخاند
آدمی حضرتی نبودنی است
که می خواسته جفتی انار را که در سینه کاشتند بچلاند!
لی لی کند در دل یک دختر
و مثل آدم که با هر چه آدم فرق داشت
بتواند مثل یک آدم بشود آدم
نشد!
حقی که در ازای از دست دادن
به دست آمده باشد باطل است
سربازی که مرگ خود را برده باشد به جنگ قاتل است
نمی تواند!
نمی توانم دست داشته باشم در خون
که موزیک راه رگ است در مجنون
در حال شراب خوری با باخ
شیشه لا یعقل و آخ! من مست!
هنگام دوری سوراخ
کیر می افتد دَمَرو در کف دست
برس به دادش که حال ندارد
مگس که معنایی جز وبال ندارد
بزن به دریا دل
صحرا لای دو پستان سارا
سارا بین دو کوهان اشتر
سفر از راست به ماهِ چپ می کند داس در دست
هنگام دیگر سوراخ است
رگ می خزد روی پوست
خون می برد توی قلب
که آغلِ غول توست
دیگر نباید روی تخم
توی تختم زندگی کنی
و شلوارت را برای این ابر قدرت پایین بکشی
هاجر که قایق به خانه ی موسی نمی برد
برای این که در ابراهیم شنا کند
سارا که در صحرا غرق نمی شود
کویر دریایی ست که در آن شنا می کند شتر
نه آدمی که با کشتی
در بزرگداشت آب می کند شرکت
زمین
در طیاره ای کوچک
هنوز همان تخم مرغی ست که آن پایین می زیست
دریا دیگر جشنی نیست
که برگزار شده باشد
در بزرگداشت آب آبی آبادی
مرگ آور است
در این پارتی که پا دادی
مستی با شراب شور
و خون شتر
که وقتی در صدات می ریزد
سیم ها لخت می شوند و برقت چنان می گیردم در آغوش
که ابر قدرتی در سوراخ
ناگهان می شود موش
دنبال گودالی که باید پرش کنم
شب ها در کافه می چرم
توی کار دختری وقتی که توی کار دختر دیگری رفته بودم که درگیر دختری از نوع دختری دیگر بود در دفتری می چرم که دختر نیست
دکتر بود تب مرا شفا می داد
موهایش بلوند
صدایش پنجاه پوند و بادی که آمده بود دامنش را بزند بال
فرار کرده بود
کجای باد به غربت می رود که پشت خانه غریب است؟
پیش بندت را ببند
و در پیشخان آشپزخانه ات خانم باش
که از دو بازویت دو نیل به خانه ی موسی رفته ست
و با اشک موبلندی آب را چوپان کرده است
درختی که توت کاشته ام
چون چاقویی که فرو کرده باشند در دل آدم
دارد زمین تو را جر می دهد زن!
بکش بیرون از آن مار آستین
که دارد فکر می کند
خون در قلب
پا در کفش
فکر در مغز کشف می شود
نه سوراخی که در حال طردی
بدون هیچ شرحی
گفتم برو که بر نگردی
ماندی و گوش نکردی
حالا دیگر تو توی طرحی
علاقه دارد
دوباره لی لی می کند در دل یک دختر
از این کروکی بکش بیرون
ترافیک من عجیب سنگین است
من با نام گذاری شعر موافق نیستم مگر در موارد نادری که به کار کمک کند که به عقیده من در این کار نیز ضرورتی برای نام گذاری وجود ندارد اما انتخاب «سوراخ» به عنوان نام این اثر یک چالش در ذهن به جریان می اندازد وبا عشق بازی ، سینه چلاندن ، کیر ، پستان و… به کار خود ادامه می دهد و همچنین ورای واژه به فضای بسیار شاعرانه و اروتیک نظیر ذیل می رسد:
سیم ها لخت می شوند و برقت چنان می گیردم در آغوش
که ابر قدرتی در سوراخ
ناگهان می شود موش
واژه ها و فضاهایی که روح لطیف عده ای را انگلک و ساحت مقدسی که از شعر در ذهن ساخته اند را ویران خواهد کرد . ویرانی در حد ساحت کلمات شعر نخواهد ماند چرا که مطرح شدن مسائلی از قبیل مسائل ذیل کل نظام اندیشه گانی فرد را مورد تهاجم قرار خواهد داد!
((در این بخش مباحثی را مورد بررسی قرار دادهام که در کلیت کار از نظرم برجسته بودند ))
۱: اشاره به جایگاه زن و مرد در کل ادوار تاریخ:
عمر جهان ارتفاع هواست
نه چاه ویلی که در مسیرش عمر می کند آب
عمق آب زیرای دریاست
نه ارتفاع هوا که از وقتی عشق با او بازی کرد
اسم خیال حواست
یکی از مواردی که برای جریان حائز اهمیت است نمایاندن گذشته و بستر ظهور اندیشههای فاسد است!
در این قسمت شاعر این همانی بین چاه و زن و همچنین آب و مرد و به طور مشابه هوا و حوا به وجود آورده که هوا تلقی جامعه از مرد و حوا تلقی جامعه از زن خواهد بود. راوی عمر جهان را در پی هوا یا همان ارضای مرد می بیند اما جایگاه زن چنان پایین است که حتی ارضای کامل مرد توسط زن نیز نمی تواند دلیل عمر جهان باشد بلکه عمیق بودن مرد هاست که عمر جهان را تضمین کرده ست و زمانی که عشق ، مردها را به بازی گرفت تلقی به عنوان حوا شکل گرفت! در این سطور جایگاه واقعی زن در نظر جامعه کوچک به وضوح قابل رویت است.
۲- نفی آدم ِ آدم:
آدمی حضرتی نبودنی است
که می خواسته جفتی انار را که در سینه کاشتند بچلاند!
لی لی کند در دل یک دختر
و مثل آدم که با هر چه آدم فرق داشت
بتواند مثل یک آدم بشود آدم
نشد!
«نه» ای مقدس لازم است تا تقدس زدایی مورد نظر اتفاق بیافتد . «نه» ای که به «آری» مقدس ختم خواهد شد.
«من آدم نیستم والا آدم خوبی هستم»
رکیک تر از ادبیات- علی عبدالرضایی
در این قسمت راوی آدم مورد نظرش را برای مخاطب شرح می دهد و بیان می دارد که هدف آدم این نبوده که جفتی انار را که خدای ابراهیمی در سینه زن کاشته بود بچلاند و او با تمام تصوراتی که جامعه کوچک از یک آدم ِ آدم دارد فرق داشته و این دقیقا نفی مطیع بودن و نشان دادن ابعاد این مساله از جوانب مختلف است.
۳-نفی دو آلیسم:
حقی که در ازای از دست دادن
به دست آمده باشد باطل است
سربازی که مرگ خود را برده باشد به جنگ قاتل است
نمی تواند!
نمی توانم دست داشته باشم در خون
که موزیک راه رگ است در مجنون
دوآلیسم یکی از خطرناک ترین ابزار آلاتی است که بسیاری از ایدئولوژی ها از آن بهره گرفته و می گیرند . ابزاری قدرتمند که نظام اندیشه گانی افراد را به شکل دلخواه خود درمی آورد ، بستر رسیدن به اهداف را فراهم می کند و جالب تر سپس این ذهن به اشاعه دست آورد های مورد نظر ایدئولوژی خواهد پرداخت . مسائلی از قبیل : وعده ی آسایش جهانی دیگر در ازای صرف نظر از این جهان ، برتر شمردن روح بر تن ، نفی لذت و دعوت به ریاضت ، تقابل مرد و زن و…
نظام های دودویی که به عنوان «عرزش» و «ضد عرزش» دست آویزی خواهند بود برای حکومت کردن و تسلط بر عموم .
در پساهفتاد گاهی با برخورد هرمافرودیت عبدالرضایی که با نمایاندن کمبود تن و یا برخورد مستقیم با تنانه گی که در آثار اشخاصی همچون سعید اردبیلی یا خود عبدالرضایی اتفاق می افتد نقش تن را یادآوری . به نحوی با دوآلیسم برخورد می شود .
«زن هایی که با سگ ها عشق بازی می کنندکه از خواب دیدن بهتر است .»
نه حتی اگر فراموش کرده باشم به دقت – سعید احمدزاده اردبیلی
حال راوی دوآلیسم را دست داشتن در خون می داند و در این کار به روش مستقیم به شالوده شکنی این مساله می پردازد .
۴- نفی جایگاه کنونی زن:
دیگر نباید روی تخم
توی تختم زندگی کنی
و شلوارت را برای این ابر قدرت پایین بکشی
هاجر که قایق به خانه ی موسی نمی برد
برای این که در ابراهیم شنا کند
سارا که در صحرا غرق نمی شود
کویر دریایی ست که در آن شنا می کند شتر
نه آدمی که با کشتی
در بزرگداشت آب می کند شرکت
یکی از مواردی که برای جریان حائز اهمیت است نمایاندن جامعه کوچک و بستری است که اندیشه های فاسد در آن در جریانند!
در این قسمت نیز راوی مانند قسمت اول به زن می پردازد با این تفاوت که این بار به جای بیان جایگاه او جایگاه او را مورد نقد قرار می دهد و او را از روی تخم نشستن و مرغ بودن و تعریف او به عنوان ابژه ی جنسی و حوا بودن برای شنا کردن در خدای ابراهیمی بر حذر می دارد که این مورد نیز به نوبه ی خود نفی شتر بودن است .
۵- اشاره به پیامد های زن به عنوان ابژه جنسی:
که وقتی در صدات می ریزد
سیم ها لخت می شوند و برقت چنان می گیردم در آغوش
که ابر قدرتی در سوراخ
ناگهان می شود موش
دنبال گودالی که باید پرش کنم
شب ها در کافه می چرم
توی کار دختری وقتی که توی کار دختر دیگری رفته بودم که درگیر دختری از نوع دختری دیگر بود در دفتری می چرم که دختر نیست
دکتر بود تب مرا شفا می داد
موهایش بلوند
صدایش پنجاه پوند و بادی که آمده بود دامنش را بزند بالا
فرار کرده بود
کجای باد به غربت می رود که پشت خانه غریب است؟
پیش بندت را ببند
و در پیشخان آشپزخانه ات خانم باش
که از دو بازویت دو نیل به خانه ی موسی رفته ست
جنایت نهفته در این بند شبیه داستان فاوست و گرچن است . گرچن دارای زیبایی ظاهری و معصومیت است . دلرباست اما چون توانایی آفرینش ندارد عاقبت سزاوار ترحم می شود و راهی جز نابودی در پیش ندارد.
جالب است توجه کنیم که راوی که فاوستی همراه با صفت های مفیستوفلسی است هیچ حس گناهی نمی کند و جنایت خویش را به سادگی بیان می دارد ، حتی گاهی با افتخاری شیطنت آمیز.
راوی بیان می دارد که زنی که به ابژه بودن خود سر تایید تکان دهد عاقبت تباه خواهد شد و بادی که دامنش را بالا می زده فرار خواهد کرد و این کار تنها می تواند خیانت به بقیه هم جنس هایش تلقی شود چرا که این رفتار باعث می شود که مرد برود توی کار دختری دیگر ، بعد دختری دیگر و… و این سیر جایگاه کلی زن را در جامعه کوچک تعیین خواهد کرد!جایگاهی که تنها پنجاه پوند آن هم در صورت دکتر بودن و موهای بلوند داشتن ارزش خواهد داشت. علی عبدالرضایی« پیش بند » را جدا و «پیشخوان» را تعمدا و به زیبایی سر هم نوشته که در واژه اول بند و در واژه دوم هویت «پیش» که متصل و وابسته به خوان که مرد است را برجسته سازد!
***
حالا دیگر تو توی طرحی!!!
حال تصور کنید که به مخاطب فرضی ما در برخورد با این مسائل چه حالی دست خواهد داد؟؟؟
آیا این کار جنایت محسوب نمی شود؟؟؟
به طور مثالی می بینیم که پساهفتاد با نابود کردن سنگ-اندیشه ها ، با جنگ انداختن بین تناقضات خفته و بیدار کردن قسمتی از ذهن خوابالود ((چرا که ذهنی که خواب است بیدار نخواهد شد)) دست به عملی غیر اخلاقی در معنای عام اخلاق می زند!
این عمل جنایتی آگاهانه است که کمتر نمونه ای از آن را در تاریخ ادبیات ایران سراغ داریم!
پساهفتاد برای باز نایستادن یا باید به پشت سرش نگاه نیاندازد یا قدرت دیدن تراژدی و جا نزدن را داشته باشد چرا که ایستادن در حکم مرگ است و بعد از مرگ بازگشتی میسر نخواهد بود و جامعه ، فرد و جریان هر سه نابود خواهند شد!
معطل نکن ! حالا که اصرار داری برو ! بنویس ولی نترس . ترس هم از غولی که سری نترس را سر دار می برد می ترسد . فقط حواست باشد به مورچه که سر کوچه منتظر توست محل نگذاری به خیابان که رسیدی احتمالن سگ سیاهی واق واق می کند . داغ نکن ! دم بزرگراه چند گرگ گردن دراز دنبالت می کنند نباید پلنگی باشی که بی حال و حوول می کُشد . بُکن !
بخشی از رمان «هرمافرودیت»
قسمت دوم:
به محض آن که توسعه گر جهان ماقبل مدرن را نابود کند به نحوی طنز آمیز دلیل وجود خویش را به تمامی از بین می برد!
تجربه ی مدرنیته – تراژدی توسعه – مارشال برمن
همان طور که می دانیم داستان پساهفتاد از سه شخصیت تشکیل شده:
۱-فاوست صفت ها:
۲-گرچن صفت ها از نظرگاه فردی:
زوج پیر صفت ها از نظرگاه جمعی:
۳-جامعه کوچک:
در قسمت اول دیدی اجمالی و مختصر در رابطه با فاوست ،گرچن و زوج پیر ارائه کردیم!
اما بحث ما این بار بر سر ارتباط جامعه ی کوچک گرچن یا به طور استعاری باغ زوج پیر با تفکرات و آرمان های فاوست است.
پساهفتادی ها نقش فاوستی بازی می کنند که به ستیز با گرچن ها وزوج پیر ها و بستر به ظهور رسیدن آن ها یعنی جامعه ی کوچک می پردازند.
لازم به ذکر است که وقتی بحث جامعه کوچک به میان می آید این مساله نه ربطی به وسعت و نه جمعیت جامعه هدف دارد بلکه وسعت اندیشه گانی آن مورد نظر است.این جامعه همان جامعه منزوی و بسته با ظاهری مذهبی و متعصب است که پویایی را مختل کرده!
این جامعه ، جریان سرکوب گری با اندیشه ای اخته کننده است که تنها آدم هایی را آدم حساب می کند که به تعبیر نیچه:
این هولناکترین مفهوم انسان نیک است طرفِ ضعفا، بیماران، واماندهگان، طرفِ آنانی که از خود در رنجاند، و آنچه را که نابود شدنیست گرفتن! با قانونِ انتخاب مخالفت کردن و از مخالفت با انسان مغرور و شکوفا، ایدهآل آفریدن، انسانی که آری میگوید و از فردا در یقین است و آینده را تضمین میکند، او را شر خطاب کردن و این همه را باور کردن! و ناماش را اخلاق گذاشتن!
اینک آن انسان – نیچه
اما عبدالرضایی در واکنش به شر خطاب شدن چنین می نویسد:
«خیر مرا شر من تعریف می خواهد کرد.»
رکیک تر از ادبیات – علی عبدالرضایی
پساهفتاد با روحیه ای فاوستی شر را به ادبیات ایران وارد می کند . شر همان مفیستوفلس است که لازمه ی حضور و ظهور فاوست در صحنه می باشد .
پساهفتاد بر جنایت خود صحه می گذارد و به آن فخر می ورزد . حال درمی یابیم که شر چگونه به این جریان هویت می بخشد!
به راستی که این خصیصه برازنده ی تن فاوست هاست!
دوباره به تشریح فضای جامعه کوچک برگردیم:
در ابتدا جامعه ی کوچک آنچنان سخت و استوار بود و قدرت آن را داشت که بتواند فاوست ها را خفه یا پستو نشین ساخته تا در کنج خلوت خود تنها کتاب بخوانند .
اما فاوست ها خلاق تر از آنند که ساکن بیاستند آنها دور از جامعه، جامعه ای درونی افریدند و در آخر :
هر آن چه که سخت و استوار است
دود می شود و به هوا می رود!
مانیفست کمونیست – مارکس
و درست زمانی که این اتفاق می افتد فاوست ها به جان ریشه این اجتماع بیرونی تیشه می زنند و سعی می کنند تا دنیای درونی خود را با ترفند تقدس زدایی از مباحث دنیای بیرونی احیا کنند
هر آن چه مقدس است
دنیوی می شود
مانیفست کمونیست – مارکس
گذار به دنیای مدرنی که تقدس زدایی شده گرچه ظاهرا بدون اجبار است اما طنز آمیزبه نظر می رسد چرا که به جنایتی که در بخش اول به آن اشاره کردیم مسلح است .
پساهفتاد مبلغ نیست و هیچ گاه چنین ادعایی را هم نداشته تنها به دنبال این است تا زوایای وقایع مختلف را از دوربین های متفاوت به تصویر بکشد حتی دوربین هایی که هیچ کس جرات کارگذاری و تحمل مشاهده تصویر آن را نداشته!
کتاب «کادویی در کاندوم » یا « هرمافرودیت » علی عبدالرضایی از نمونه های بارز این مساله هستند .
این تصاویر گرچه گاهی اوقات به جنایتی آگاهانه منتهی می شود اما در انتها تصمیم گیری را به عقل و درایت مخاطبانش واگذار می کند و مخاطب با وقایع درون متن بدون واسطه رو به رو می شود!
دست آخر آدمیان ناچار می شوند با صبر و عقل با وضعیت واقعی زندگی و روابطشان با همنوعان خویش رو به رو گردند
مانیفست کمونیست- مارکس
حال که روابط بین شخصیت های داستان پساهفتاد را به اختصار مورد بررسی قرار دادیم به هدف بحث اگر وجود داشته باشد کمی خودمان را نزدیک تر می کنیم :
ادعای پساهفتادی ها:
همان طور که می دانیم ادعای بزرگ این جریان حاکی از این است که با آمدن دهه ی بعدی این جریان به پایان نخواهد رسید و توانسته اند قلم ختم بکشند بر روال دوره بندی در ادبیات ایران!
مقدمه :
به محض آن که توسعه گر جهان ماقبل مدرن را نابود کند به نحوی طنز آمیز دلیل وجود خویش را به تمامی از بین می برد!
تجربه ی مدرنیته – تراژدی توسعه – مارشال برمن
گرچن ، زوج پیر و جامعه کوچک هر سه متعلق به جهان ما قبل مدرن هستند چیزی که با تفکر فاوستی همخوانی ندارد اما به فرض این که این جریان برای رسیدن به آرمان خود که همانا ساختنی عظیم است دست به این ویران گری عظیم هم بزند اما
نتیجه :
بعد از ویرانی آن ها چه سرنوشتی خواهد داشت؟
آیا این مساله برابر با اتمام عمر پساهفتاد نیست؟
در این مرحله این مقاله به هدفش یعنی سوال سه گزینه ای خود رسید:
الف: مقدمه و نتیجه گیری ما اشتباه بوده؟
ب:ادعای پسا هفتادی ها بی اساس است؟
پ:هیچکدام!!!
مساله کمی پیچیده شد اما با توجه به مواردی که مطرح کردیم می توان نتایج جالبی حاصل کرد!
باز به مقدمه مان بر گردیم:
به محض آن که توسعه گر جهان ماقبل مدرن را نابود کند به نحوی طنز آمیز دلیل وجود خویش را به تمامی از بین می برد!
اگر چنین وضعیتی رخ دهد به نظر شما چه خواهد شد؟
آیا امکان رسیدن به این درجه وجود دارد؟
نقش فاوست ها در مواجهه با این مرحله چه خواهد بود؟
من معتقدم که این وضعیت هیچ گاه به وجود نخواهد آمد اما بگذارید سوال جدیدی مطرح کنیم :
آیا ادبیات همواره زنده است یا نفس می کشد؟
چطور و چه زمانی ادبیات تمام می شود؟
ادبیات زمانی که به خودکارشده گی ، اخته گی و درمانده گی فکری و به تبع آن زبانی دچار شود و جهل ، انفعال و تعدیل پیشه ی اهل قلم و عرزش تلقی گردد ، ((مواردی که با روح فاوستی هم خوانی ندارد)) حیاتی نخواهد داشت .
حال با تمرکز بر مفهوم روح فاوستی راحت تر می توانم دلیل نفی تاریخ مرگ پساهفتاد را شرح دهم .
من معتقدم که پساهفتاد با خطر مرگ رو به رو نخواهد شد و اگر هم بشود فاوست ها همیشه آن قدر خلاق اند که بتوانند روحی باشند که همه چیز را نفی کنند و از سکون رهایی یابند.
من آن روحم که همه چیز را نفی می کند!
مفیستوفلس
اما عقیده من نیز چیزی قطعی نخواهد بود و من نیز هیچ گاه به دنبال پاسخ قطعی آن سوال سه گزینه ای نبوده ام تنها تلاش کردم از دوربین چند بعدی خود پساهفتاد استفاده کنم و به نحوی این جریان را نفی یا تایید کنم.
در روزگار ما همه چیز به ظاهر آبستن ضد خویش است!!!
به همین سادگی!
۱-معشوقه فاوست
۲-شخصیت اصلی( فاوست ) اثر گوته
۳-از شخصیت های (فاوست) که صاحب قطعه زمینی کوچک در جوار ساحل اند.
۴-نام شیطان یا اهریمنی است که روح فاوست را در قبال برآورده کردن خواسته های فاوست از او می خرد.










