ادبیاتی که میآید | پرهام شهرجردی | شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۰ | استراسبورگ
شنبه ششم فروردین 1390، پرهام شهرجردی در استراسبورگ «ادبیاتی که میآید» را به حرف میآورد.
شنبه ششم فروردین 1390، پرهام شهرجردی در استراسبورگ «ادبیاتی که میآید» را به حرف میآورد.
دوشنبه 14 مارس 2011 – 23 اسفند 1389 – همایش موریس بلانشو در دانشگاه پاریس-دیدرو برگزار میشود. درین همایش پرهام شهرجردی، بنیانگذار و عضو شورای ریاست «فضای موریس بلانشو» سخنان خود پیرامون مفهوم اجتماع ِ ناممکن، گواهی و بازشناسایی را با عنوان Il serait beau de témoigner que nous avons conscience de notre nuit ایراد خواهد کرد.
ته و تویش را که خوب در آوردم
تَََتوی نام غریبی روی باسَنش خندید
تاتی تاتی تا ته تا توی تو رفته
کامل امّا نه
کامل پشت در بود و در امّا نه
دیوار روی در
پشت ِ ابرم
این روزها.
محو و کم رنگ.
با سایههای باد
با تنم؛
زخمی ِشمال ِ نگات.
تأملی کوتاه بر رسواییی کوتزی بر مبنای تکههایی از ضدِ ادیپِ دلوز و گتاری
نظرى مىگوید « همه چیز را ذهن مى سازد» و نظر دیگرى بر این عقیده استوار است که «همه چیز در ذات خود آن همه چیز است» . این تناقض بارز، ذهن را بر آن مىدارد تا به دنبال دلالتی باشد که شاید بتواند راهى منطقى و قابل درک در این چالش عظیم ایجاد کند. [...]
او یاسینِ سانحه در قامت ارتعاشِ جادهست
خواه در تو مَن لی غَیرُک در قامت ارتعاشِ جادهست
وَ من با دلایلی از بالترینِ پروازها
چرخیدندوُ هرگز نپرسید!
ای اسراییل ِدستهات، غاصب است
یا اینکه پایین را بیاید کوه!
هر وقت حرکتِ نیروها به شکستن میل کند، انقلاب به عنوانِ یک ممکن تظاهر میکند، یک ممکن غیر انتزاعی، که به طور تاریخی و عینی ظهور میکند، درین لحظات است که انقلاب اتفاق میافتد. تنها وجهِ حضور انقلاب، امکان واقعیی آن است. آن وقت، توقف و تعلیق است. درین توقف، جامعه از هر سو گشوده میشود. قانون فرو میریزد. تخطی و سرپیچی به انجام میرسد: لحظهای معصومیت؛ تاریخ از حرکت میافتد.
اینجا، آخرین سطرهای «حکمِ مرگ» یا «ایستِ مرگ» موریس بلانشو را بازنویسی – این زبانی – میکنم. چرا؟ چون این «او» را دوست میدارم. این سوم شخصِ نامشخص. این نامعینِِ تعریف گریز. این راز و این باز را که همضمیر با او، چیزی از اوست و شاید، خودِ اوست. شاید. بی جهت نیست که سطرهای پیشین را به قرینهی او حذف کردهام تا هر تاویل و برداشت را – تا جای ممکن، تا جای ناممکن حتا – از اینجا به بعد ملغی کرده باشم. این سطرها را با «جنون روز» – قصهای که قصه را زیر سوآل میبرد – همصدا کنید.
دیدی
دیدی زبان از من نبود
فاک !
و تجاوزی که روی زبانم اتفاق افتاده بود
پرده از من برداشته بود اما روی زبان مادریام عینِ عین ِ زخم زبان کشیده بود