تن زدن به پهلوی مرگ | منصور خورشیدی
نگاهی به کتابهای « آن مرگم» و «جنون روز» موریس بلانشو، «مرض مرگ» مارگوریت دوراس و «ماضیی بعید مرگم» پرهام شهرجردی – در خوانش و نویسش پرهام شهرجردی
نگاهی به کتابهای « آن مرگم» و «جنون روز» موریس بلانشو، «مرض مرگ» مارگوریت دوراس و «ماضیی بعید مرگم» پرهام شهرجردی – در خوانش و نویسش پرهام شهرجردی
ادبیات ناممکن است. ناممکن است که ادبیات است.
چرا؟ چون ادبیات در فرارفتن، از همه چیز پیشی میگیرد. جایی هست که ادبیات میخواهد از خودش هم جلوتر برود. خودش را پشتِ سر بگذارد. جایی که دیگر نمیتوان پیش رفت. جایی که پیش-رفتن قابل تصوّر نیست: نمیشود ازین جلوتر رفت. نمیشود ازین پیش-تر رفت. این جاها را جُستن. دنبالِ این لحظهها بودن. مُدام ناممکن بودن.
عنوان: مرض مرگ
پدیدآورنده: مارگوریت دوراس
فارسیی پرهام شهرجردی
چاپ اول: مردادماه ۱۳۹۰
نیمنگاهی به «جنون روز» نوشتهی موریس بلانشو با فارسیی پرهام شهرجردی
انتشارِ کتاب «آنِ مرگم» موریس بلانشو با فارسیی پرهام شهرجردی
هر وقت حرکتِ نیروها به شکستن میل کند، انقلاب به عنوانِ یک ممکن تظاهر میکند، یک ممکن غیر انتزاعی، که به طور تاریخی و عینی ظهور میکند، درین لحظات است که انقلاب اتفاق میافتد. تنها وجهِ حضور انقلاب، امکان واقعیی آن است. آن وقت، توقف و تعلیق است. درین توقف، جامعه از هر سو گشوده میشود. قانون فرو میریزد. تخطی و سرپیچی به انجام میرسد: لحظهای معصومیت؛ تاریخ از حرکت میافتد.
و ماضی این گونه حال میشود: گاهی با ماضیهایم «ور» می روم. به ماضی به خودم دست میکشم. به هستِ نیست، من میدهم. وقت هایی بین ِ من و متن، وقتی جز رفت، جز رفته نمیماند. و من که به این متن ها گذشتهام، در متنهایم در -گذشتهام.
اینجا، آخرین سطرهای «حکمِ مرگ» یا «ایستِ مرگ» موریس بلانشو را بازنویسی – این زبانی – میکنم. چرا؟ چون این «او» را دوست میدارم. این سوم شخصِ نامشخص. این نامعینِِ تعریف گریز. این راز و این باز را که همضمیر با او، چیزی از اوست و شاید، خودِ اوست. شاید. بی جهت نیست که سطرهای پیشین را به قرینهی او حذف کردهام تا هر تاویل و برداشت را – تا جای ممکن، تا جای ناممکن حتا – از اینجا به بعد ملغی کرده باشم. این سطرها را با «جنون روز» – قصهای که قصه را زیر سوآل میبرد – همصدا کنید.
نیمنگاهی به «جنون روز» نوشته موریس بلانشو و ترجمهی پرهام شهرجردی منصور پویان